غزلی پندآموز از مهدی سهیلی

 

 

به صبر کوش که رنج سفر نخواهد ماند

شبان غربت و چشمان تر نخواهد ماند

 

ز روز غصه، شکایت چه می کنی ای دوست

شب سیاه ستم تا سحر نخواهد ماند

 

سمند بر سر دشمن به روز فتح متاز

که در کف تو عنان ظفر نخواهد ماند

 

چه جای گرگ؟ که از شر آدمی آخر

به روی خاک، نشان از بشر نخواهد ماند

 

وفا مجوی ز دنیا، به گوش شاه بگو

که تاج و تخت و کلاه و کمر نخواهد ماند

 

پدر به خاک شد و گنج زر به جای گذاشت

کریم باش که هم با پسر نخواهد ماند

 

نظر بپوش ز ما ورنه وقت دیدن تو

نگاه من به رخت، بی نظر نخواهد ماند

 

شعری از بانو سیمین بهبهانی و صدای لطیف و آرامش بخش "رویا"

 

 

غـافلــی ز کــارم چـرا چـرا چــرا خدایا

جز تو کس ندارم رها مکن مرا خدایا

نه انتظار و آرزو نه عشــق و آشنایی

وجود من گرفته خو به محنت جدایی

نگـاه حســرتم زبـان بـه گفتگــــو گشوده

که جز بلا ازاین جهان نصیب من چه بوده

غـافلــی زکــارم چـرا چـرا چــرا خدایا

جز تو کس ندارم رها مکن مرا خدایا

در سکوت شبها بی نصیب و تنها به دامن صحرا

نشستم و گذشته را بهانه کردم

سرشک غم زدیدگان روانه کردم

فراموشم مکن دگر که همچو می در جوشم

مکن نظر به ظاهر خاموشم

چه بی سامان در این بلا به دست موج و طوفان

شدم رها غمم ندارد پایان

نه انتظـار و آرزو نـه عشق و آشنایی

وجود من گرفته خو به محنت جدایی

نگـاه حسـرتــــم زبان به گفتگـــو گشوده

که جز بلا ازین جهان نصیب من چه بوده

غـافلــی زکــارم چـرا چـرا چــرا خدایا

جز تو کس ندارم رها مکن مرا خدایا

 

 

 

دو غزل زیبا از زنده یاد پژمان بختیاری

 

تا روی تو را ندیده بودم / چون بخت خود آرمیده بودم

در دامن عشق خفته ی خویش / دامن ز جهان کشیده بودم

گمنام و شکسته بال و خاموش / چون اشک به ره چکیده بودم

ای دیدنت آرزوی دلها / ای کاش تو را ندیده بودم

 

***

 

خوش آن روزگاران که یارم تو بودی / قرار دل بیقرارم تو بودی

جهان پر غزل بود و گیتی پر از گل / که چون تازه گل در کنارم تو بودی

نبودم به دل، گردی از ناامیدی / که در جان امیدوارم تو بودی

دلم بود خرم ز شب زنده داری / که در چشم شب زنده دارم تو بودی

گلم تو، می ام تو، سرودم تو، جان تو / امیدم تو، عشقم تو، یارم تو بودی

ز سامان کارم حکایت چه پرسی؟ چو آغاز و انجام کارم تو بودی

 

رو سر بنه به بالین ... غزل از مولوی - صدای استاد شجریان

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن / ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها / خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی / بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده / بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا / بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد / ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد / پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد / از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی / تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

 

 

 

قطعه زیبای نگار

 

 

کاری از:

استاد داریوش اسحاقی

فریبا اسحاقی

متین و میثاق اسحاقی

 

 

* این نکته را نیز اضافه بکنم که خود حقیر از شاگردان استاد داریوش اسحاقی بوده، تلمّذ در حضور هنرور ایشان که شخصیت بسیار شریف، نازنین و دوست داشتنی هستند افتخاریست سترگ. مفتخریم زین پس، کارهای بیشتری از ایشان را در قالب تکنوازی تنبک در همین وبلاگ به حضور هنر دوست مخاطبان فرهنگ پیشکش گردانیم. 

شعری زیبا از مشفق کاشانی بشنوید با صدای زیبای بهرام حصیری

 

 

بیا از مهر و وفا با دل من

بگو از زمزمه مرغ چمن

گل من ای گل من

بگو از آینه و آوا سخن

بگو از جنگل و از صحرا سخن

بیا از غصه و غم مگو به من قصه دگر

قناری نوید گل داده به من

نغمه چلچله ها شنو از باد صبا

بیا از کلبه برون نگر نسیم سحر

بهاری وعید گل داده به من

ابر پر نم رو ببین اشک شبنم رو ببین

دل من وقت سروره

بخدا وقت سرور

گل من لاله به باغه

بستان جام بلور

گل من سنگ صبوره نه شب تار غرور

دل من اشک نیازه نه شب چشمای شور

دل من شکفته شد گل به چمن

نکند خبر نگیری تو ز من

 

 

 

انتظار

 

پس از ما تیره روزان روزگاری میشود پیدا

پس از ما تیره روزان روزگاری میشود پیدا

قفای هر خزان آخر بهاری میشود پیدا

مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی

که در خاکستر ما هم شراری میشود پیدا

پس از فرهاد باید قدر این جان سخت دانستن

که بعد از روزگاری مرد کاری میشود پیدا

من خونین جگر از بسکه با خود داغ او بردم

کنی هرجا بخاکم لاله زاری میشود پیدا

به استغنا چنین مگذر ز من ای برق سنگین دل

مرا در آشیان هم مشت خاری میشود پیدا

فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما

بهار رفته بعد از انتظاری میشود پیدا

“حزین” ار خویشتن را از میان گمگشته انگاری

درین دریای بی پایان کناری میشود پیدا

 

برفــــــــــــ!

 

 

کوبیده برف، زیر لگدهایش

 بوی بنفش های بهاران را

در زیر برف، خاک تب آلوده

 در دل نهفته حسرت باران را

 

 در گوش کرده پنبه ی برف امشب

 شهری که جاودانه پر از حرف است

 چشمان پاک جوی پر از آب است

 مژگان سبز کاج، پر از برف است

 

گاهی غبار برف فرو ریزد

چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها

 بر خشکسال سینه ی من بارد

 این اشک گرم چون نم باران ها

 

من در کنار آینه می گریم

چشم درشت آینه بیدار است

 از پشت اشک، عکس تو می لرزد

در قاب کهنه ای که به دیوار است

 

 لب های سرد آینه می بوسد

 خال سیاه زیر لبانت را

من در زلال آینه می بینم

بغضی که بسته راه دهانت را

 

نور نگاه گرم تو می تابد

از چشم روشنی زده ی تصویر

می خواهمش ز قاب برون آرم

دیر است ، ای امید گریزان ، دیر

 

دیگر دهان آینه بلعیده ست

نقش ترا چو آب گوارائی

 اما دلم چو کودک بی مادر

فریاد می کند که تو اینجایی

 

گویی صدای پای تو نزدیک است

 پیموده سنگفرش خیابان را

آورده باد تازه نفس از دور

 بوی بنفشه های بیابان را

 

غزلی زیبا و عرفانی از حضرت حافظ - صدای زیبای سیمابینا

 

 

هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی

که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

 

 

 

شبهای شاعر

 

می وزد باد سردی از توچال

در سکوتی عمیق و رویاخیز

برف و مهتاب و کوهسار بلند

جلوه ها می کند خیال انگیز

خاصه بر عاشقی که در دل خویش

دارد از عشق، خاطرات عزیز

داند آن کس که درد من دارد

 

ادامه نوشته

غم عشق

 

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر / کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت / گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر / گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست / هست مستان تو را نشئه زصهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است / بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم / زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر

گر به بتخانه ی چنین نقش رخت بنگارند / هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس / جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود / غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

 

این چند سخن نغز ز پروین شنیدن دارد!

 

هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد

دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد

زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک

ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت

خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو

بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد

هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود

باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد

گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد

مور، هرگز بدر قصر سلیمان نرود

تا که در لانهٔ خود، برگ و نوائی دارد

گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده

آخر این در گرانمایه بهائی دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود

وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی، پروین

آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد

 

زخم شیرین

 

 

رفتم اما دل من مانده  بر دوست هنوز

میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز

 

بگذارید به آغوش غم خویش روم

بهتر از غم به جهان نیست مرا دوست هنوز

 

گرچه با دوری او زندگیم نیست ولی

یاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوز

 

همچو گل یکنفسم جا به سر سینه گرفت

سینه ی غمزده زآن خاطره خوشبوست هنوز

 

رشته ی مهر و وفا شکر که از دست نرفت

برسر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

 

بعد یک عمر که با او بوفا سر کردم

با که این درد بگویم؟ که جفاجوست هنوز

 

تا ز دل ناله ی جانسوز بر آرم همه عمر

همچو چنگم سر غم بر سر زانوست هنوز

 

با همه زخم که "سیمین" بدل از او دارد

میکشد نعره که آرام دلم اوست هنوز

 

توبه عاشقی

 

گاهی به نغمه های دلم گوش می کنم

جز عشق هرچه هست فراموش می کنم

 

پیری رسید و تار هوس می تنم هنوز

یعنی: شکار لعل لب نوش می کنم

 

گاهی هم از پیاله ی چشم بتان شهر،

بیتی،قصیده ای ،غزلی نوش میکنم

 

چون پیچکی که سخت بپیچد به جان سرو

با ماه خویش دست درآغوش می کنم

 

دیوانه ی سکوتم و لب های بوسه خواه

آواز بوسه ای ست، اگر گوش می کنم

 

هر بار توبه می کنم از عاشقی و باز

چشمت چه می کند که فراموش می کنم

 

آوخ‌ از آن نوشین و دلکش روزگاران!

 

چون خواب نوشین یاد دارم ماهتابی / روشن‌ تر از روز سپید کامگاران

ییلاق بود و آبشار و جنگل و کوه / دنیای شب از پرتو مه نور باران

لطف هوا چندان که گفتی الفتی داشت / خاموشی شب با خروش آبشاران

در گوش دل افسانه ی آفاق می‌گفت / دلکش سرود آبشار از کوهساران

آویخته گل از فراز شاخ گلبن / چونان که از گوش عروسان گوشواران

برداشته از شاخساران لحن داود / هر سو هزار آوا هزاران در هزاران

هنگامه ی عشق و نشاط نوجوانی / هنگام گلگشت و بساط نو بهاران

لب بر لب نی بر سر سنگی نشستم / سر کرد نی با من نوای غمگساران

تا دختر دهقان برون از خانه بشتافت / چون لاله‌ای افروخته بر سبزه‌ زاران

چون غنچه در چادر نمازی سرخ و دلکش / می‌شد سبو در کف به طرف چشمه‌ ساران

چشمک زنان بر من گل چادر نمازش / چون دیده ی اختر که بر اخترشماران

رفتم لب جو با نیاز تشنه کامی / همچون گدا بر خوان ناز شهریاران

من از نهیب عشق او لرزنده چون بید / او رُسته چون سرو از کنار جویباران

رخساره ی او از جمال کبریائی / پرتو فکن بر شیوه ی آیینه‌داران

افشانده گیسو چون ملک در حال پرواز / یا پرچمی زرّین به دست شهسواران

عرض نیاز خویش کردم نازنین را / وز یأس و امّیدم دلی چون بی‌ قراران

لیکن به لبخندی که بودش حاکی از مهر / بگشودم از دل عقده چون امّیدواران

با ساعدی سیمین، سبو در دست من داد / چون سیمبر ساقی که ساغر بر خماران

نوشیدم آب و تشنه‌ تر گردیدم، آری / سیری کجا و جام وصل گلعذاران؟

حالی نه آن حالم بجا و نی جوانی است / چون نخل بی‌ برگ و برم در شوره‌ زاران

سر ریز پر کرده ز باران حوادث / در برگرفته زانوان، چون سوگواران

نه دست تا آویزم از دامان دلبر / نه پای تا بگریزم از بیداد یاران

باری به تلخی روزگاری می‌گذارم / آوخ‌ از آن نوشین و دلکش روزگاران!

 

خوشست عمر، دریغا که جاودانی نیست

 

خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست

پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست

درخت قد صنوبر خرام انسان را

مدام رونق نوباوه‌ی جوانی نیست

گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبوی

ولیک امید ثباتش چنانکه دانی نیست

دوام پرورش اندر کنار مادر دهر

طمع مکن که درو بوی مهربانی نیست

مباش غره و غافل چو میش سر در پیش

که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست

چه حاجتست عیان را به استماع بیان؟

که بی‌وفایی دور فلک نهانی نیست

کدام باد بهاری وزید در آفاق

که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست؟

اگر ممالک روی زمین به دست آری

بهای مهلت یک روزه زندگانی نیست

دل ای رفیق درین کاروانسرای مبند

که خانه ساختن آیین کاروانی نیست

اگر جهان همه کامست و دشمن اندر پی

به دوستی که جهان جای کامرانی نیست

چو بت‌پرست به صورت چنان شدی مشغول

که دیگرت خبر از لذت معانی نیست

طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش

که کنج خلوت صاحبدلان مکانی نیست

جهان ز دست بدادند دوستان خدای

که پای بند عنا، جز جهان ستانی نیست

نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد

که از زبان بتر اندر جهان زیانی نیست

عمل بیار و علم بر مکن که مردان را

رهی سلیم‌تر از کوی بی‌نشانی نیست

کف نیاز به درگاه بی‌نیاز برآر

که کار مرد خدا جز خدای خوانی نیست

مخور چو بی ‌ادبان گاو و تخم کایشان را

امید خرمن و اقبال آن جهانی نیست

مکن که حیف بود دوست برخود آزردن

علی‌الخصوص مر آن دوست را که ثانی نیست

چه سود ریزش باران وعظ بر سر خلق

چو مرد را به ارادت صدف دهانی نیست

زمین به تیغ بلاغت گرفته‌ای سعدی

سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست

 

گفتمش... گفت...

 

گفتمش: کشتی مرا بر گردنت خون من است

گفت: از جان بگذرد آنکس که مفتون من است

گفتمش: با بوسه ای کردی مرا بیخود ز خود

گف: این خصایت لبهای میگون من است

گفتمش: عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت: این افسانه سازیها از افسون من است

گفتمش: من واله و شیدا و مجنون توام

گفت: شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم: ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت:

بیوفائی رسم من، بیداد، قانون من است.

گفتمش: چون طبع من قد تو موزون است، گفت:

طبع موزون تو هم از قد موزون من است

 

خیال روز وصل

 

نیست در سودای زلفش کار من جز بیقراری

ای پریشان طره تا چندم پریشان میگذاری؟

 

یار دل سخت است یا من سست بختم؟می ندانم

اینقدر دانم که از زلفش مرا نگشود کاری

 

شمع رخساری، ولی روشن کن بزم رقیبی

سروبالایی ولی بیگانگان را در کناری

 

عمر من!جان عزیزی لیک دایم در گریزی

جان من!عمر عزیزی لیک دایم در گذاری

 

آفتابا! از در میخانه مگذر کاین حریفان

یا بنوشندت که جامی یا ببوسندت که یاری

 

ای بهم پیوسته ابرو! رحم کن بر دل.دونیمی

ای بهم بشکسته گیسو! رحم کن بر بیقراری

 

با خیال روز وصلت در شب هجران ننالم

در خزان دارم به یاد روی زیبایت بهاری

 

پند دادن پدر مجنون را

 

 

پس از اینکه پدر مجنون، فرزند را سخت عاشق و از خانه فراری می بینید و سخنان او را می شنود زبان به پند او می گشاید. نقش بند سخن نظامی، آنچنان این پندنامه را پرسوز تصویر کرده است که هر چه شنیده باشید باز هم شنیدن دارد:

 

چون دید پدر به حال فرزند / آهی بزد و عمامه بفکند

نالید چو مرغ صبحگاهی / روزش چو شبی شد از سیاهی

گفت ای ورق شکنج دیده / چون دفتر گل ورق دریده

ای شیفته چند بیقراری؟ / وی سوخته چند خامکاری؟

چشم که رسید در جمالت؟ / نفرین که داد گوشمالت؟

خون که گرفت گردنت را؟ / خار که خلید دامنت را؟

از کار شدی چه کارت افتاد / در دیده کدام خارت افتاد

شوریده بود نه چون تو بدبخت / سختیش رسد نه این چنین سخت

مانده نشدی ز غم کشیدن؟ / وز طعنه دشمنان شنیدن

دل سیر نگستی از ملامت؟ / زنده نشدی بدین قیامت؟

بس کن هوسی که پیش بردی / کاب من و سنگ خویش بردی

در خرگه کار خرده کاری / عیبی است بزرگ بی‌قراری

عیب ارچه درون پوست بهتر / آیینه دوست دوست بهتر

آیینه ز روی راستگوئی / بنماید عیب تا بشوئی

آیینه ز خوب و زشت پاکست / این تعبیه خانه زای خاکست

بنشین وز دل رها کن این درد / آن به که نکوبی آهن سرد

گیرم که نداری آن صبوری / کز دوست کنی به صبر دوری

آخر کم از آنکه گاهگاهی / آیی و به ما کنی نگاهی

هرکس به هوای دل تکی راند / وز بهر گریختن تکی ماند

بی‌باده کفایتست مستی / بی آرزو آرزو پرستی

تو رفته به باد داده خرمن / من مانده چنین به کام دشمن

تا در من و در تو سکه‌ای هست / این سکه بد رها کن از دست

تو رود زنی و من زنم ران / تو جامه دری و من درم جان

عشق ارز تو آتشی برافروخت / دل سوخت ترا مرا جگر سوخت

نومید مشو ز چاره جستن / کز دانه شگفت نیست رستن

کاری که نه زو امیدداری / باشد سبب امیدواری

در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است

با دولتیان نشین و برخیز / زین بخت گریز پای بگریز

آواره مباد دولت از دست / چون دولت هست کام دل هست

دولت سبب گره گشائیست / پیروزه خاتم خدائیست

فتحی که بدو جهان گشادند / در دامن دولتش نهادند

گر صبر کنی به صبر بی‌شک / دولت به تو آید اندک اندک

دریا که چنین فراخ رویست / پالایش قطرهای جویست

وان کوه بلند کابرناکست / جمع آمده ریزه‌های خاکست

هان تانشوی به صابری سست / گوهر به درنگ می‌توان جست

بیرای مشوی که مرد بی‌رای / بی‌پای بود چو کرم بی‌پای

روباه ز گرگ بهره زان برد / کین رای بزرگ دارد آن خرد

دل را به کسی چه بایدت داد / کو ناوردت به سالها یاد

او بی‌تو چو گل تو پای در گل / او سنگ دل و تو سنگ بر دل

گر با تو حدیث او بگویند / رسوائی کار تو بجویند

زهریست به قهر نفس دادن / کژدم زده را کرفس دادن

مشغول شو ای پسر به کاری / تا بگذری از چنین شماری

هندو ز چه مغز پیل خارد؟ / تا هندوستان به یاد نارد

جانی و عزیزتر ز جانی / در خانه بمان که خان و مانی

از کوه گرفتنت چه خیزد؟ / جز آب که آن ز روی ریزد؟

هم سنگ درین رهست و هم چاه / می‌دار ز هر دو چشم بر راه

مستیز که شحنه در کمین است / زنجیر مبر که آهنین است

تو طفل رهی و فتنه رهدار / شمشیر ببین و سر نگه‌دار

پیش‌آر ز دوستان تنی چند / خوش باش به رغم دشمنی چند

 

طلب کمک از نوکیسه

 

ز نوکیسه مکن هرگز درَم وام

که رسوایی و جنگ آرد سرانجام

مده زر بی گرو گر پادشاهی

که دشمن گرددت گر بازخواهی

بود یک رنجش از نادادن زر

دو صد رنجش چو گوئی زر بیاور

 

 

یک رباعی پندآموز از امامی خلخالی

 

با خلق خدا سخن به شیرینی کن

اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن

تا بر سر دیده جا دهندت مردم

چون مردم دیده ترک خودبینی کن

 

غزلی شیوا از عاشق اصفهانی

 

دلستانی که به صد ناز کند نفرینم

بوسه کی میدهد از آن دو لب شیرینم؟

من باین پا نتوانم ره تقوا سپرم

بگذارید که با ماهوشی بنشینم

کارم از چرخ نگویم به مرادست ولی

اینقدر هست که رخسار مهی می بینم

جان سپردن به من دلشده آسان نشود

تا نیاید به سرم دلبر باتمکینم

دامنم پرگل و اشک است و ز طالع شادم

که ز گلزار غم عشق، گلی می چینم

جان شیرین دهمت در عوض بوسه ولی

بخت کو؟ کان بستانی و ببخشی اینم

«عاشق» از باغ چو با کنج قفس خو کردم

گو مده باد صبا مژده ی فروردینم

 

شکوه خنده زن

 

 

 

اگر در تمام دنیا به زنان آزادی و فرصت رشد داده شود، تعداد بیشماری از آنها به اشراق می رسند و زندگی را هم برای خود و هم برای مردان، سرشارتر می کنند. زنان بیش از مردان دارای قابلیت خندیدن هستند. آنها استعداد شگفتی در نرم کردن زندگی و کاستن از خشونت دارند اما این استعداد سرکوب شدە است. زنها در طول تاریخ آنقدر مصیبت دیدەاند که من در شگفتم چطور تا بە حال روحیەی شوخ طبعی را در خود حفظ کردەاند. اما دیر نیست که این دوران به پایان برسد و غنچه های خنده، زمین را بپوشاند. بە جای صحبت دربارەی جنگ و سیاست، بە جای گوش دادن بە موعظەی کشیش های احمق کە چیزی از زندگی نمی دانند، به زنان اجازه دهید تا کرەی زمین را پوشیده از گل های خنده کنند و آن قسمت فرح بخش زندگی را بە شما نشان دهند... اوشو