خیرمقدم به بهار ...

 

 

فصل سرما رفت و عیدی آمد و خرم بهاری

وه چه نوروزی، چه خوش عهدی، چه نیکو روزگاری

تا بدین شکرانه صحرا کرد آهنگ چراغان

پرتوافکن شد چراغ لاله ای در هر کناری

بیتی از عطر هوا و لطف باد و فیض باران

بوستان را آبروئی، گلستان را اعتباری

باغ را برگ و نوائی، راغ را لطف و صفائی

کوه را فرّ و شکوهی، دشت را نقش و نگاری

وه چه خوش باشد در این عید از سر شادی نشستن

پای بیدی، گلبنی، سروی، سپیداری، چناری

از غم و محنت بریدن وز پی شادی گزیدن

سبزه زاری، جویباری، کوهساری، آبشاری

از محبت دم زدن با همدمی کو را نباشد

جز وفاداری مرامی جز نکوکاری شعاری

جز چنین عیش و چنین حالی نماند بهر «حالت»

از بهار دلکش دور جوانی یادگاری

 

چنـد شعــر طنـز از ابوالقاسـم حالـت


دوش بهر صنمی سرخ و سپید / دلم اندر وسط سینه تپید

رفتم و کردم از او خواهش رقص / پا شد از جایش و با من رقصید

وسط غلغله ی رقص به سهو / لب خود را به کت من مالید

یخه ی من ز تماس لب وی / پاک قرمز شد و رنگی گردید

چون زنم چشم بدان لکه فکند / بین ما گشت بسا گفت و شنید

گر نمی ساختم او را قانع / داشت از زور حسد می ترکید!

فکر کردم که ز یک لکه ی سرخ / تا چه حد رنج و محن باید دید

زین جهت به که شما آقایان / بانوان را پس از این پند دهید

کای نکویان که درین دنیایید / با بزک چون که برون می آیید

با خط سبز به پشت لب سرخ / بنویسید که : " رنگی نشوید!"

 

یک دگر را دو تن به ره دیدند / حال هم را به شوق پرسیدند

این بدو گفت کای رفیق جلیل / به کجا می روی بدین تعجیل؟

گفت : دارم شتاب از حد بیش / که رسم زودتر به خانه ی خویش

کلفتم رفته و زنم تنهاست / گر روم زود سوی خانه به جاست

بایدم رفت جانب خانه / اول شب چون مرغ در لانه

گفت : من نیز قصد آن دارم / که هم اکنون به خانه روی آرم

این برای تو گر تعب دارد / برای من لذت و طرب دارد

وضع من بر خلاف شماست / چون زنم رفته و کلفتم تنهاست!

 

 

میان محکمه آمد زنی که رخسارش

 ز لاله، سرخی آن بیش بود و صافی آن

کشاند در بر قاضی، جوان شوخی را

که شاکی از عملش بود و بی صفایی آن

به شکوه گفت: مرا این به زور بوسیده ست

خلاف قاعده ی عفت و منافی آن

جوان هر آنچه به تقصیر خویش عذر آورد

ز صدر محکمه صادر نشد معانی آن

لذت به جانب زن روی کرد و با او گفت :

تو هم ببوس مرا تا شود تلافی آن!

 

 

طفل خود را گرفته در بر خویش / بود زن در قفای شوهر خویش

دوستی نوجوان رسید ز دور / گشت شوهر ز دیدنش مسرور

خواست سنت به جای آوردن / همرهان را معرفی کردن

گفت : این است خانم بنده / وان دگر وارثم در آینده!

نوجوان دید مادر و فرزند / هر دو هستند خوشگل و دلبند

گفت با لهجه ای که روشن بود: / کاش این بچه، بچه ی من بود!


گناهکار


به پیشگاه خداوند بنده ای بردند

که نامه عمل وی سیاه و درهم بود

بگفت : از چه زابلیس پیروی کردی؟

بگفت : پیروی او از عهد آدم بود

بگفت : از چه نهادی به راه دزدی پای؟

بگفت : خرج فزون و درآمدم کم بود

بگفت : در پی زن های هرزه افتادی

بگفت : بهر فقیر ازدواج چون سم بود

بگفت : سد هوس را به جهد بشکستی

بگفت : آه از این سد که سخت محکم بود

بگفت : بهر چه آنقدر باده میخوردی؟

بگفت : باده گلگون علاج هر غم بود

بگفت : سخت هواداری از بدان کردی

بگفت : رونق کار بدان مسلم بود

بگفت : به که تو را در جهنم اندازند

بگفت : زندگیم بدتر از جهنم بود!


زنده یاد ابوالقاسم حالت


زنده یاد ابوالقاسم حالت ، نام مستعار: هدهد ميرزا، خروس لاري، شوخ، ابوالعينك در 1292 در تهران متولّد شد و از سال ۱۳۱۴ به شاعري پرداخت. در 1314 سردبيري مجلّۀ «توفيق» را بر عهده گرفت. پس از شهريور 1320 كه تا حدّي نوشتن آزاد شد، علاوه بر توفيق، در نشريات ديگري مانند: «اميد»، «تهران مصوّر»، «قيام ايران» و «خبردار» به نوشتن آثار طنز، به نظم و نثر پرداخت و در «آيين اسلام» در  قالبهاي جدّي، شعر و مقاله مي‌نوشت. آثارش چه جدّي و چه شوخي همه شيرين و روان و ساده بود و در عين حال از مضامين بديع و ابتكارات دلپسند لفظي و معنوي خالي نبود. او تا آخرين شماره‌هاي هفته‌نامۀ «توفيق» با اين هفته‌نامه همكاري داشت. بحر  طويلهاي او به امضاي «هدهد ميرزا» و اشعارش به امضاهاي «خروس لاري»، «شوخ» و «ابوالعينك» در توفيق منتشر مي‌شد. وي به زبان‌هاي انگليسي، فرانسه و عربي تسلّط داشت. از وی نیز ترجمه آثاری از عربی و انگلیسی به فارسی میز موجود است.  ترجمه از انگليسي وی شامل تاريخ فتوحات مغول، تاريخ تجارت، ناپلئون در تبعيد، زندگي من، زندگي من بر روي مي‌سي‌سي‌پي، پيشروان موشك‌سازي، بهار زندگي، جادوگر شهر زمرد، بازگشت به شهر زمرد میباشد.

ابوالقاسم حالت پس از انقلاب، از شمارۀ مخصوص نوروز 1367 با «خورجين» همكاري داشت و از اوّلين شمارۀ مجلّۀ «گل‌آقا»، در آذر 1369 به همكاري با اين مجلّه پرداخت كه تا زمان فوت او، تداوم يافت. او در شامگاه 3 آبان 1371 در تهران وفات يافت. وصيتنامۀ طنزناک وي بهمراه یکی از قطعات شعری وی در قالب بحر طویل پیشکش می شود :

***

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد

نه به من بر سر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسّال رويد

نه پي سنگ لحد پول به حجّاردهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي

كس بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قري را به فلان چشم چران

كه دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود

به نمايندۀ لال از پي گفتار دهيد

كلّه‌ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

راست تحويل علي‌اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه

به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

كليه‌ام را به فلان رند عرق‌خوار که شده است

از عرق کليۀ او پاک لَت و پار دهيد

ريه‌ام را به جواني که ز دود و دم منقل

در جواني ريۀ او شده بيمار دهيد

چانه‌ام را به فلان زن که پي ورّاجي است

معده‌ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

گر سر سفره خورد فاطمه بي‌دندان غم

به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش

لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهيد!

 

***

 

«فرشته بی بال»

 

بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را

بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است!!! بگو علت آن چیست که حق بال نکرده است عطا کلفت مارا؟

مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند طرح و شویش از دل و جان شیفته تا صیغه کند بهر خود آن ماه لقا را ، زین سبب گفت بدان بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را!