زنده یاد ابوالقاسم حالت ، نام مستعار: هدهد
ميرزا، خروس لاري، شوخ، ابوالعينك در 1292 در تهران متولّد شد و از سال ۱۳۱۴ به شاعري
پرداخت. در 1314 سردبيري مجلّۀ «توفيق» را بر عهده گرفت. پس از شهريور 1320 كه تا حدّي
نوشتن آزاد شد، علاوه بر توفيق، در نشريات ديگري مانند: «اميد»، «تهران مصوّر»، «قيام
ايران» و «خبردار» به نوشتن آثار طنز، به نظم و نثر پرداخت و در «آيين اسلام» در قالبهاي جدّي، شعر و مقاله مينوشت. آثارش چه جدّي
و چه شوخي همه شيرين و روان و ساده بود و در عين حال از مضامين بديع و ابتكارات دلپسند
لفظي و معنوي خالي نبود. او تا آخرين شمارههاي هفتهنامۀ «توفيق» با اين هفتهنامه
همكاري داشت. بحر طويلهاي او به امضاي «هدهد
ميرزا» و اشعارش به امضاهاي «خروس لاري»، «شوخ» و «ابوالعينك» در توفيق منتشر ميشد.
وي به زبانهاي انگليسي، فرانسه و عربي تسلّط داشت. از وی نیز ترجمه آثاری از عربی
و انگلیسی به فارسی میز موجود است. ترجمه از
انگليسي وی شامل تاريخ فتوحات مغول، تاريخ تجارت، ناپلئون در تبعيد، زندگي من، زندگي
من بر روي ميسيسيپي، پيشروان موشكسازي، بهار زندگي، جادوگر شهر زمرد، بازگشت به
شهر زمرد میباشد.
ابوالقاسم
حالت پس از انقلاب، از شمارۀ مخصوص نوروز 1367 با «خورجين» همكاري داشت و از اوّلين
شمارۀ مجلّۀ «گلآقا»، در آذر 1369 به همكاري با اين مجلّه پرداخت كه تا زمان فوت او،
تداوم يافت. او در شامگاه 3 آبان 1371 در تهران وفات يافت. وصيتنامۀ طنزناک وي بهمراه
یکی از قطعات شعری وی در قالب بحر طویل پیشکش می شود :
***
بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من بر سر گور و کفن آزار دهيد
نه پي گورکن و قاري و غسّال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجّاردهيد
به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
كس بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد
اين دو چشمان قري را به فلان چشم چران
كه دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد
وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به نمايندۀ لال از پي گفتار دهيد
كلّهام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علياصغر گچکار دهيد
وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد
كليهام را به فلان رند عرقخوار که شده است
از عرق کليۀ او پاک لَت و پار دهيد
ريهام را به جواني که ز دود و دم منقل
در جواني ريۀ او شده بيمار دهيد
چانهام را به فلان زن که پي ورّاجي است
معدهام را به فلان مرد شکمخوار دهيد
گر سر سفره خورد فاطمه بيدندان غم
به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد
تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهيد!
***
«فرشته بی بال»
بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت
به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش
برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم
رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که
پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را
بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن
چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم
زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است!!! بگو علت آن چیست که حق بال نکرده
است عطا کلفت مارا؟
مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید
که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند
طرح و شویش از دل و جان شیفته تا صیغه کند بهر خود آن ماه لقا را ، زین سبب گفت بدان
بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت
دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را!