اگر تو عاشقم نباشی...



لمس تن تو شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغی لبت جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیک بختی بخوانند

هم خوابگی ما ، هم خوابگی چرک آلودی است

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد

اگر هزار سال عاشق تو باشم

یک بوسه

یک نگاه حتی

حرامم باد

اگر تو عاشقم نباشی


دهانت رو می بویند / زنده یاد احمد شاملو


دهانت را می بويند 

مبادا که گفته باشی : « دوستت می ‌دارم»

دلت را می ‌بويند

روزگار غريبی ست ، نازنين!

 

***

و عشق را

کنار تيرک راهبند

تازيانه می‌زنند

عشق را در پستوی خانه ، نهان بايد کرد

 

در اين بن‌بست کج و پيچ سرما

آتش را ،

به سوختار سرود و شعر

فروزان می دارند.

به انديشيدن خطر مکن!

روزگار غريبی ست ، نازنين!

 

***

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام

به کشتنِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غريبی ست ، نازنين!

 

***

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند

ترانه را

بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبی ست ، نازنين!

ابليس پيروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد.


پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم...

   

پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم،

پیش از آن‌که پرده فرو افتد،

پیش از پژمردن آخرین گل،

برآنم که زندگی کنم.

برآنم که عشق بورزم.

برآنم که، باشم.

در این جهان ظلمانی،

در این روزگار سرشار از فجایع،

در این دنیای پُر از کینه،

نزد کسانی که نیازمند منند،

کسانی که نیازمند ایشانم،

کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم؛

شگفتی کنم؛

باز شناسم؛

که‌ام؟     

که می‌توانم باشم،

که می‌خواهم باشم،

تا روزها بی‌ثمر نماند،

ساعت‌ها جان یابد،

لحظه‌ها گران‌بار شود،

هنگامی که می‌خندم،

هنگامی که می‌گریم،

هنگامی که لب فرو می‌بندم،

 در سفرم به سوی تو ،

به سوی خود،

به سوی خدا،

که راهی‌ست ناشناخته

پُر خار، ناهموار،

راهی که ـ باری ـ

در آن گام می‌گذارم،

که قدم نهاده‌ام،

و سر بازگشت ندارم.

بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را،

بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را،

بی‌آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات. 

اکنون مرگ می‌تواند فراز آید.

اکنون می‌توانم به راه افتم.

اکنون می‌توانم بگویم که :

« زندگی کرده ام »

  

مارگوت بیکل - ترجمه احمد شاملو