نیست در سودای زلفش کار من جز بیقراری

ای پریشان طره تا چندم پریشان میگذاری؟

 

یار دل سخت است یا من سست بختم؟می ندانم

اینقدر دانم که از زلفش مرا نگشود کاری

 

شمع رخساری، ولی روشن کن بزم رقیبی

سروبالایی ولی بیگانگان را در کناری

 

عمر من!جان عزیزی لیک دایم در گریزی

جان من!عمر عزیزی لیک دایم در گذاری

 

آفتابا! از در میخانه مگذر کاین حریفان

یا بنوشندت که جامی یا ببوسندت که یاری

 

ای بهم پیوسته ابرو! رحم کن بر دل.دونیمی

ای بهم بشکسته گیسو! رحم کن بر بیقراری

 

با خیال روز وصلت در شب هجران ننالم

در خزان دارم به یاد روی زیبایت بهاری