سر ِ نترس داشتن و یکسره در لحظه حال زیستن یعنی بهشت...!

بسیاری از مردم هر آنچه را که از هر چیز دیگر عزیزتر می دارند از دست می دهند. چون دائم در هراس ِ از دست دادن آن به سر می برند. برای حفظ آن به هر گونه تمهیدات بیرونی دست می زنند حال آنکه تنها علت از دست دادن آن، ترس است که تصویری مخرب در ذهن ایجاد می کند. برای حفظ آنچه می ستایید یا دوست می دارید باید ایمان داشته باشید که آنها در حمایت الهی قرار دارند. پس هیچ چیز نمی تواند به آنها آسیبی برساند. زنی را مثال می آورم که به مردی خوش قیافه که محبوب زنان بیشمار بود دل باخته بود. زن می کوشید نگذارد مرد مورد علاقه اش با خانمی که یکی از آشنایانش بود روبرو شود. چون شک نداشت که که آن خانم دست به کاری خواهد زد تا او را «از راه به در کند!» یک روز عصر که به تئاتر رفته بود مرد مورد علاقه اش را شانه به شانه ی آن خانم دید. ظاهراً در یک مهمانی با هم آشنا شده بودند. اما واقعیت این بود که ترس و وحشت زن، خالق این وضعیت بود. زنی را نیز می شناختم که هفت فرزند داشت. اما مطمئن بود همه ی آنها در حمایت الهی اند. همگی آنها نیز بدون هیچ دردسری بزرگ شدند. روزی همسایه اش سراسیمه آمد و گفت : «بهتر است بچه هایت را صدا کنی، دارند از درخت بالا و پایین می روند، خودشان را خواهند کُشت!» زن پاسخ داد: «آنها دارند گرگم به هوا بازی می کنند، اگر آنها را نپایی چیزی پیش نخواهد آمد.»

آدم عادی پیوسته در حال نفرین و مقاومت و ندامت است. از هر کس که می شناسد و نمی شناسد نفرین به دل دارد. از صبح تا شام با همه چیز می ستیزد، از هر چه که به انجام رسانده و از هر چه که به انجام نرسانده پشیمان است و دوستان خود را به ستوه در می آورد. زیرا که در "اکنون" اعجاب انگیز زندگی نمی کند. در نتیجه همه ی فرصت های زندگی را مُفت می بازد.

سر ِ نترس داشتن و یکسره در لحظه حال زیستن یعنی بهشت...! 

باید در صرف آنچه داریم نترس باشیم و بدانیم که فراوانیهای افلاک پشتوانه ی ماست.


آدمهای خوب




نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن



نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن

در ِ این حصار جادویی روزگار بشکن

 

چو شقای از دل سنگ، برآر رایت خون

به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

 

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

 

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژ ِ وحشت این دیار بشکن

 

شب غارت تتاران، همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن

 

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن


آزرده‌ام از آن بتِ بسيار ناز كن



آزرده‌ام از آن بتِ بسيار ناز كن

پا از گليم خويش فزون‌تر دراز كن

 

با آنكه از ر‌ُخش خط مشكين دميده باز

آن ت‍ُركِ نازكن نشود ت‍َركِ ناز كن

 

از چشم بد كنند همه خلق احتراز

من گشته‌ام ز چشم نكو احتراز كن

 

رند شرابخوارم و در سينه‌ام دلي‌ست

پاكيزه‌تر ز جامة شيخ‌ِ نماز كن

 

من از زبان خويش ندارم شكايتي

چشم است بيشتر كه ب‍َو‌َد كشف راز كن

 

من پروراندمت كه تو با اين بها شدي

طفلي نديده‌ام چو تو بر دايه ناز كن

 

بويي ز بوستان محبت نبرده‌اند

سالوس زاهدانِ حقيقت مجاز كن


آن را كه آز نيست به شاهان نياز نيست

سلطان وقت خويش ب‍ُو‌َد تركِ آز كن


عاشق باش و مهربان




با تفکر بخوان



تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید 

و فکر کنید یه روزی - کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟

تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین 

و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟

تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون 

و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟

درون خودت چی؟

تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟

دیگه نکن...!

 

تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!

باید جا باز کنی...، یه فضای خالی، تا اجازه بدی چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.

باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی 

تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.

 

قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب می کنه.

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری،

 نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.

خوبیها باید در چرخش باشن...

کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور...

میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.

این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....

 

وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم، احتمال تنگدستی رو ....

فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...

با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی:

که به فردا اعتماد نداری ...

و

اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی

به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری!

 

عشق بورز

چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای

بخوان

چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود

زندگی کن

چنانکه گویی بهشت روی زمین است

خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان...

بگذار نور به زندگیت وارد بشود

و خودت ...

به همین دلیل بعد از خواندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده...

امید که صلح و کامیابی برایت به ارمغان بیاورد

آمین...


رک گویی



بچه ها انعکاس آن چیزی هستند که می بینند.


بچه ها انعکاس آن چیزی هستند که می بینند یکی عشق می بیند و عشق منعکس می کند 

یکی هم مثل آن پسر که به تماشای اعدام رفته بود روز بعد همبازی اش را اعدام کرد...




تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود



تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود

مزه ی سوهان اعلاء پیش تو گم می‌شود

 

بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است

حدس اینکه طعم لبهای تو چندم می شود  !

 

روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر

پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود

 

هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال

جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود

 

چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود

 

ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود!

 

دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود

 

وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود

 

وسوسه یعنی تو! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...



طفلی به نام شادی


طفلی به نام شادی

در بطن ِ مادری ست که در راه است

کوهی به دوش دارد ، مام

سنگین و سرخ فام

می کوبد

خواب ِحرامیان را

می آشوبد

باگام هایش ، آهنگین

راه از عبور او رنگین

طفلی به نام ِ شادی می آید

زیرا هماره بارورست آن مام

زیرا ـ اگرچه دیرانجام ـ

در تیرگی نمی پاید

مام وطن دوباره

با ماه و باستاره

سخن می گوید

تا گاهواره

تا نفس ِ گرم ِ آفتاب ِ درخشنده

آبستن ست و ره می پوید

می آید

می آید

طفلی به نام شادی در بطن ِ اوست

می زاید

می زاید

شادی به گاهواره خود خواهد آرمید

پستان ِ مام میهن را خواهد مکید

برخواهد خاست

وین ظلمت از جهان

خواهد رمید

آن صبح ِ دلنشین و سراینده و سرور آمیز

آن انتظار شور انگیز

فردا

روشن تر از شکفتن ِ صد کهکشان

برآسمان ِنیلی ی ایران خواهد رُست

فردا

پس از گذشتن این دودِ زهربار

گرد و غبار کهنه ی اندوه و دُرد ِ دهشت را

از پشتِ پلک های خدا خواهد شست

طفلی به نام شادی

در بطن مادری ست که می زاید.


ای در نگاهم از همه دنیا قشنگتر...



ای در نگاهم از همه دنیا قشنگ تر

از هر چه ناز و هر چه تمنا قشنگ تر

عذرا و ویس و لیلی و شیرین و دیگران...

حیرانم از تو کیست - خدایا - قشنگ تر!

اسطوره های عشق حقیقت نداشتند

تو واقعیتی و همانا قشنگ تر

بالای دست، دست زیاد است و چون تو نیست

هرگز - بدون شاید و اما - قشنگ تر

این است حسن روز فزونی که گفته اند

امروز دلرباتر و فردا قشنگ تر

باید تو را به حرمت یک گل نگاه کرد

اما نچید، چون که تماشا قشنگ تر

حسن تو را قیاس به دنیا نمی کنم

ای خندۀ تو از همه دنیا قشنگ تر

یک جلوه از کمال تو حسن است و از همه

تو نازنین تری و نه تنها قشنگ تر

وقتی غزل برای تو باشد عجیب نیست

گر باشد از تمام غزلها قشنگ تر!


زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری



زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری

من هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری

روزگاری دست در زلف پریشان توام بود

حالیا پامالم از دست پریشان روزگاری

چشم پروین فلک از آفتابی خیره گردد

ماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری

خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رام

آهوی چشم تو ای آهوی از مردم فراری

گر نمی آئی بمیرم زانکه مرگ بی امان را

بر سر بالین من جنگ است با چشم انتظاری

خونبهائی کز تو خواهم گر به خاک من گذشتی

طره مشکین پریشان کن به رسم سوگواری

شهریاری غزل شایسته من باشد و بس

غیر من کس را در این کشور نشاید شهریاری


ارزش واقعی



فقط یک چیز یادت باشد:

اگر واقعاً می‌‌خواهی كاری انجام بدهی، انجام بده. اگر نمی‌خواهی، انجام نده. ولی واضح باش.

درهم‌ برهم و قروقاطی نباش!

اگر واقعاً می‌خواهی نقاش بشوی، پس نقاش بشو و هرچه را كه مخاطره‌‌ی آن است قبول كن. آری، با نقاش شدن، تو نمی‌توانی نخست‌‌وزیر شوی. در جامعه بسیار مورد احترام نخواهی بود، زیرا نقاشی‌‌های تو برای جامعه ابداً مفید و كاربردی نخواهد بود. و هر چه آن‌ها زیباتر باشند، مصرف كاربردی آنان كمتر خواهد بود. هر چه اصیل‌‌تر باشند كمتر درک شده و كمتر فروش خواهند رفت. ولی اگر می‌خواهی نقاش شوی، نقاش شو ــ حتی اگر به‌‌معنی فقیر ماندن تو باشد، حتی اگر به قیمت گرسنگی‌‌ كشیدن تو باشد، حتی اگر زودتر بمیری.

اگر به قیمت رنج كشیدن تو باشد، رنج بكش، زیرا حتی در آن رنج هم تو از اینكه كاری را كه دوست داری انجام می‌‌دهی، لذّتی ظریف خواهی برد. رضایتی بزرگ خواهی داشت، شاید رفاه نداشته باشی، ولی راضی خواهی بود و این ارزش واقعی است.


یادمان باشد...





سی و دو گفتار زیبا از اوشو در قالب تصویر





هجده قطعه برای سنتور از پرویز مشکاتیان



گل آئین (۱۸ قطعه برای سنتور)

آهنگساز :  پرویز مشکاتیان

سنتور : علیرضا جواهری







ای که جزو این زمینی سر مکش...



ای که جزو این زمینی سر مکش / چونک بینی حکم یزدان در مکش

چون خلقناکم شنودی من تراب / خاک باشی جست از تو رو متاب

بین که اندر خاک تخمی کاشتم / کرد خاکی و منش افراشتم

حمله‌ی دیگر تو خاکی پیشه گیر / تا کنم بر جمله میرانت امیر

آب از بالا به پستی در رود /  آنگه از پستی به بالا بر رود

گندم از بالا بزیر خاک شد / بعد از آن او خوشه و چالاک شد

دانه‌ی هر میوه آمد در زمین / بعد از آن سرها بر آورد از دفین

اصل نعمتها ز گردون تا بخاک / زیر آمد شد غذای جان پاک


« در دل نبستن به مهر دنیا »



مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در دارد / که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد

دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخر / یکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قدر دارد

چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید / چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد

اجل در بند تو دایم تو در بند امل آری / اجل کار دگر دارد، امل کار دگر دارد

هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد / جهان را پر خطر بیند روان را پر خطر دارد

هر آنکس کو گرفتارست، اندر منزل دنیا / نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد

کمر گیرد اجل آنرا که در شاهی و جباری / زحل، مهر نگین دارد قمر طرف کمر دارد

اگر طبع تو از فرهنگ دارد فر کیخسرو / وگر شخص تو اندر جنگ زور زال زر دارد

اگر تو فی‌المثل ماهی و از گردون سپر داری / بسر عمر ترا لابد زمانه پی سپر دارد

ایا، سرگشته‌ی دنیا مشو غره به مهر او / که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد

طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی / که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد

جهان پر آتش آزست و بیچاره دل آنکس / که او اندر صمیم دل از آن آتش شرر دارد

چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران / همه رنجت هبا گردد همه کارت هدر دارد

تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری / جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد

سنایی را مسلم شد که گوید زهد پرمعنی / نداند قیمت نظمش، هر آن کو گوش کر دارد.


درین دور احسان نخواهیم یافت...



درین دور احسان نخواهیم یافت / شکر در نمکدان نخواهیم یافت

جهان سر به سر ظلم و عدوان گرفت / درو عدل و احسان نخواهیم یافت

سگ آدمی رو ولایت پرست / کسی آدمی سان نخواهیم یافت

به دوری که مردم سگی می‌کنند / درو گرگ چوپان نخواهیم یافت

توقع درین دور درد دل است / درو راحت جان نخواهیم یافت

به یوسف‌دلان خوی لطف و کرم / ازین گرگ طبعان نخواهیم یافت

ازین سان که دین روی دارد به ضعف / درو یک مسلمان نخواهیم یافت

مسلمان همه طبع کافر گرفت / دگر اهل ایمان نخواهیم یافت

شیاطین گرفتند روی زمین / کنون در وی انسان نخواهیم یافت

بزرگان دولت کرامند لیک / کرم زین کریمان نخواهیم یافت

سخاوت نشان بزرگی بود / ولی زین بزرگان نخواهیم یافت

سخا و کرم دوستی علی است / که در آل مروان نخواهیم یافت

وگر ز آنکه مطلوب ما راحت است / در ایام ایشان نخواهیم یافت

درین شوربختی به جز عیش تلخ / ازین ترش رویان نخواهیم یافت

درین مردگان جان نخواهیم دید / و زین ممسکان نان نخواهیم یافت

توانگر دلی کن، قناعت گزین / که نان زین گدایان نخواهیم یافت

ازین قوم نیکی توقع مدار / کزین ابر باران نخواهیم یافت

درین چهارسو آنچه مردم خرند / به غیر از غم ارزان نخواهیم یافت

مکن رو ترش ز آنکه بی‌تلخ و شور / ابایی برین خوان نخواهیم یافت

چو یعقوب و یوسف درین کهنه حبس / مقام عزیزان نخواهیم یافت


می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی



می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی / این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را / لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن / تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد / ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی%)9(

امروز که بازارت پرجوش خریدار است / دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رهگذر باد است / طرف هنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد / خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد / بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی


ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا



ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا / به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را

علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد / مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان / نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل / بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر / ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی / وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری / برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت / که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی / ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟


تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟



تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟ / که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره / نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش /  ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما

ز رویت پرده‌ی دوری زمانی گر برافتادی / همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما

تو همچون خرمن حسنی و ما چون خوشه چینانت  / از آن خرمن چه کم گشتی که پر بودی کنار ما؟

ز دلبندان آن عالم دل ما هم ترا جوید / که از خوبان این گیتی تو بودی اختیار ما

نمی‌باید دل ما را بهار و باغ و گل بی‌تو / رخ و زلف و جبینت بس گل و باغ و بهار ما

ز مثل ما تهی‌دستان چه کار آید پسند تو؟ / تو سلطانی، ز لطف خود نظر می‌کن به کار ما

چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی / چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما

به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی / کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما

ز هجرت گر چه ما را پر شکایتهاست در خاطر / هنوزت شکرها گوییم، اگر کردی شکار ما

بگو تا: اوحدی زین پس نگرید در فراق تو / که گر دریا فرو بارد بنفشاند غبار ما


بدگویی از دیگران


بد گفتن از دیگران ذهن را در حالت دفاعی قرار می دهد و موجب درگیری ذهنی ما با خودمان می شود. در واقع با بدگویی از دیگران، مجددا رفتار ناراحت کننده او را در ذهن تکرار می کنیم و موجب عصبانیت و آزار خود می شویم. بهتر است رفتارها و اتفاق های بد را در همان لحظه تولدشان، از بین ببریم و نگذاریم تا با افزایش طول عمرشان بیشتر باعث ناراحتی و خشم ما شوند.


گوشه ای از آلبوم زیبای "زمستان است"



گوشه ای از آلبوم بی نظیر "زمستان است" با صدای استاد محمد رضا شجریان و همراهی تار استاد حسین علیزاده و کمانچه استاد کیهان کلهر و تنبک همایون با شعری ماندگار از زنده یاد مهدی اخوان ثالث به مناسبت آغاز فصل زمستان. به امید روزی که همه زمستانهای جهان پایان پذیرد و بهار سبز آزادی در جهان سایه گستر شود...




به وقوع معجزات ایمان داشته باش



به وقوع معجزات ایمان داشته باش دوست من...

* طوری زندگی کن که انگار قادری هر کاری را که قلباً مشتاق آن هستی انجام دهی.

* طوری با علاقه بیاموز که انگار مبتدی هستی.

* همیشه طوری عشق بورز که انگار برای بار اول عاشق شدی.

* بخشنده باش طوری که انگار بی نیازترین آدم روی زمینی.

* با جدیت و علاقه کار کن که انگار فقط برای میل باطنی و علاقه ات کار میکنی نه برای در آوردن پول.

* آسوده خاطر باش طوری که انگار هر چیزی آن طور که تو میخواهی انجام خواهد شد.

* با خداوند طوری حرف بزن که انگار همیشه تمام دعاهایت مستجاب می شود.

* خوب زندگی کن و خوش باش طوری که انگار قادری هر آنچه را که دلت می خواهد برای خودت فراهم کنی... بعد معجزه اش را ببین...


سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی...



برگذری درنگری جز دل خوبان نبری / سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری

تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا / تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری

تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد / تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری

سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی / کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری

تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا / تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری

تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی / تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری

نعمت تن خام کند محنت تن رام کند / محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری

خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان / ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری

خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود / تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری

آه گدارو شده‌ای خاطر تو خوش نشود / تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری

هیچ نبرده‌ست کسی مهره ز انبان جهان / رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری

مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم / گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری

ای کشش عشق خدا می‌ننشیند کرمت / دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری

هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان / ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری

راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش / تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری

هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود / ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری

گر چه که صد شرط کنی بی‌همه شرطی بدهی / ز آنک تو بس بی‌طمعی زر به حرمدان نبری


زندگی



مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید. اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم! البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم - که می شوم - مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.

                                                                            (ماهی سیاه کوچولو) - صمد بهرنگی


شعری لطیف از دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی



پا به پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !

همکلاسی ! باز دستم را بگیر 

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟

مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟

می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟

رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی, شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!