درین دور احسان نخواهیم یافت...



درین دور احسان نخواهیم یافت / شکر در نمکدان نخواهیم یافت

جهان سر به سر ظلم و عدوان گرفت / درو عدل و احسان نخواهیم یافت

سگ آدمی رو ولایت پرست / کسی آدمی سان نخواهیم یافت

به دوری که مردم سگی می‌کنند / درو گرگ چوپان نخواهیم یافت

توقع درین دور درد دل است / درو راحت جان نخواهیم یافت

به یوسف‌دلان خوی لطف و کرم / ازین گرگ طبعان نخواهیم یافت

ازین سان که دین روی دارد به ضعف / درو یک مسلمان نخواهیم یافت

مسلمان همه طبع کافر گرفت / دگر اهل ایمان نخواهیم یافت

شیاطین گرفتند روی زمین / کنون در وی انسان نخواهیم یافت

بزرگان دولت کرامند لیک / کرم زین کریمان نخواهیم یافت

سخاوت نشان بزرگی بود / ولی زین بزرگان نخواهیم یافت

سخا و کرم دوستی علی است / که در آل مروان نخواهیم یافت

وگر ز آنکه مطلوب ما راحت است / در ایام ایشان نخواهیم یافت

درین شوربختی به جز عیش تلخ / ازین ترش رویان نخواهیم یافت

درین مردگان جان نخواهیم دید / و زین ممسکان نان نخواهیم یافت

توانگر دلی کن، قناعت گزین / که نان زین گدایان نخواهیم یافت

ازین قوم نیکی توقع مدار / کزین ابر باران نخواهیم یافت

درین چهارسو آنچه مردم خرند / به غیر از غم ارزان نخواهیم یافت

مکن رو ترش ز آنکه بی‌تلخ و شور / ابایی برین خوان نخواهیم یافت

چو یعقوب و یوسف درین کهنه حبس / مقام عزیزان نخواهیم یافت


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد...!


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز / این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد / بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرونشست / گردسم خران شمانیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت / هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن / تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید / نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان / بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم / تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی / این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه / این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع / این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست / هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف / یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.


قصیــده / سیـــــــف فرغـانی


ملک دنیا و مردمان در وی / گورخانه است و مردگان در وی

نیست بستان تو مباش در او / هست زندان تو ممان در وی

هر که را دل در او قرار گرفت / گر چه زنده است نیست جان در وی

این جهان بر مثال مرداری‌ست / اوفتاده بسی سگان در وی

آدمی‌زاده چون خورد چیزی / که سگان را دهان بود در وی؟

گوشتی لاغر است و چندین سگ / زده چون گربه ناخنان در وی

عدل را ساق لاغر است ولیک / ظلم را فربه است ران در وی

اندرین آزمون سرا ای پیر / طفل بودی شدی جوان در وی

چشم بگشا ببین که نامده‌ای / بهر بازی چو کودکان در وی

خاک دنیاست چون وحل، زنهار / مرکب خویشتن مران در وی

آرزوها نواله‌ای چرب است / نیست چون پیه استخوان در وی

گر چه شیرین بود چو نوش کنی / نیش بینی بسی نهان در وی

عرصه‌ی ملک پر ز دیو شده‌ست / نیست از آدمی نشان در وی

همه را یک سر و دو رو دیدم / آزمودم یکان یکان در وی

جمله از بهر لقمه‌ای چو سگان / دشمنانند دوستان درو