زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست


زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست

یک موی سر به مهر به دست صبا فرست

زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست  

نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست

چون آگهی که شیفته و کشته‌ی توایم  

روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست

بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز  

قندی ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

بردار پرده از رخ و از دیده‌های ما  

نوری که عاریه است به خورشید وافرست

گاهی به دست خواب پیام وصال ده  

گه بر زبان باد سلام وفا فرست

خاقانی از تو دارد هردم هزار درد  

آخر از آن هزار یکی را دوا فرست

باری گر این‌همه نکنی مردمی بکن  

از جای برده‌ای دل او باز جا فرست


رخ تو رونق قمر بشکست ... غزلی بسیار زیبا از حضرت خاقانی


رخ تو رونق قمر بشکست / لب توقیمت شکر بشکست

لشکر غمزه‌ی تو بیرون تاخت/ صف عقلم به یک نظر بشکست

بر در دل رسید و حلقه بزد / پاسبان خفته دید و در بشکست

من خود از غم شکسته دل بودم / عشقت آمد تمامتر بشکست

نیش مژگان چنان زدی به دلم / که سر نیش در جگر بشکست

نرسد نامه‌های من به تو ز آنک / پر مرغان نامه‌بر بشکست

قصه‌ای می‌نوشت خاقانی / قلم اینجا رسید و سر بشکست