شیخ و فقیر... / ادیب پیشاوری
به شیخ شهر، فقیری ز جوع برد پناه
بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد
هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:
اگر جواب ندادی نبایدت نان داد!
نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجبکه باهمه دانایی این نمیدانست
که حق به بنده نه روزی بشرط ایمان داد
من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد.
------------------------
درین منزل که کس را نیست آرام
چنانست آدمی غافل ز انجام
که تا نعمت بود قدرش نداند
بداند چون ازو گردون ستاند
به دریایی شناور ماهیئی بود
که فکرش را چو من کوتاهیی بود
نه از صیاد تشویشی کشیده
نه رنجی از شکنج دام دیده
نه جان از تشنگی در اضطرابش
نه دل سوزان ز داغ آفتابش
درین اندیشه روزی گشت بی تاب
که می گویند مردم آب ، آب کو؟
کدامست آخر آن اکسیر جان بخش
که باشد مرغ و ماهی را روان بخش
گر آن گوهر متاع این جهانست
چرا یارب ز چشم من نهانست
جز آبش در نظر شام و سحر نه
در آب آسوده از آبش خبرنه
مگر از شکر نعمت گشت غافل
که موج افکندش از دریا به ساحل
بر او تابید خورشید جهانتاب
فکند آتش بجانش دوری آب
زبان از تشنگی بر لب فتادش
بخاک افتاد و آب آمد بیادش
ز دور آواز دریا چون شنفتی
به روی خاک غلتیدی و گفتی :
که اکنون یافتم آن کیمیا چیست؟
مامید هستیم بی او دمی نیست
دریغا دانم امروزش بها من
که دستم کوتهست او را ز دامن