در دایره ای کآمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست.

- - - - - - - - - - - - - -

شبی پرسیدم از دانای رازی / خرد بهری به حکمت سرفرازی

که من تا بوده ام ره می سپارم / ولی از منزل آگاهی ندارم

رهی پرپیچ و کور و بی سرانجام / نه ماوایی در او نه جای آرام

نه رهدانی که منزل باز جویم / نه همدردی که با او راز گویم

پس و پیشم هزاران رهسپارند / شتابان و دوان و بیقرارند

چو من هر یک خبرپرسان ز خویشند / ز درد شک ، دل افگار و پریشند

چه راه است اینکه او را منزلی نیست / خلائق رهرو اند و واصلی نیست

چه میباید مرا زین ره سپردن / چرا باید به رفتن پافشردن

 

جوابم داد آن دانای اسرار / که من خود هم به این دردم گرفتار

هزاران بار پرسیدستم از خویش / که سر منزل چرا ناید فراپیش

در این راه دراز پیچ در پیچ / نگفتستند جز رفتن به کس هیچ

هر آن رهرو که بینی در تک و تاز / چو گوشت وا کنی با توست دمساز

چو مقصود خود از رفتن ندانند / برای خویشتن افسانه خوانند

 

یکی گوید توئی سر منزل خویش / به رفتن کوش و جز رفتن میندیش

یکی گوید که مقصد کوی یار است / وصال روی آن زیبانگار است

یکی گوید که منزل نیک جائی است / در آنجا باغ و بستان و سرائی است

در او گسترده بهر میهمان ها / ز خورد و نوش کام افزای ، خوانها

 

در آنجا شاهدان نازک اندام / به بزم افروزی اند از بام تا شام

همه عیسا دم و یوسف شمایل / پرندین جامه و زرین حمایل

به خدمت ساقیان سیم پیکر / به دستی جام و دستی مشک و عنبر

کمر بسته غلامان و کنیزان / عروسانی چو رویای جوانی

نگارین لعبتان نارپستان / به کام دل مهیا در شبستان

به لطف و خوبی آن زیبانگاران / چنان چون نوگل صبح بهاران

 

بدین سان هر یکی بهر دل خویش / خیالی آورد از منزل خویش

چنان منزل که - ای نور دو دیده - / نه چشمی دیده نه گوشی شنیده

همه گویند : " گویا منزلی هست / در این وادی امید حاصلی است "

ولی منزل کجایست و چه سان است / نشانی هاش از خلقان نهان است

چون من منزل ندیدستم فراپیش / فسانه ست آنچه را گویم از این بیش

چه بهتر زانکه بربندی لب و گوش / سپاری ره چو ما خاموش و خاموش

چو بینی جملگان افسانه سازند / به آن افسانه نرد عشق بازند

تو نیز از بهر خویش افسانه ای چند / بساز و دل بدان افسانه ها بند! 

- - - - - - - - - - - - 

آن مدعیان که دُر معنی سفتند / وز چرخ به انواع سخن ها گفتند

آگه چو نبودند ز اسرار نهان / با خود زنخی زدند و آخر خفتند.