تفسیر یک رباعی خیام / امیر حسین خنجی
در دایره ای کآمدن و رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست.
- - - - - - - - - - - - - -
شبی پرسیدم از دانای رازی / خرد بهری به حکمت سرفرازی
که من تا بوده ام ره می سپارم / ولی از منزل آگاهی ندارم
رهی پرپیچ و کور و بی سرانجام / نه ماوایی در او نه جای آرام
نه رهدانی که منزل باز جویم / نه همدردی که با او راز گویم
پس و پیشم هزاران رهسپارند / شتابان و دوان و بیقرارند
چو من هر یک خبرپرسان ز خویشند / ز درد شک ، دل افگار و پریشند
چه راه است اینکه او را منزلی نیست / خلائق رهرو اند و واصلی نیست
چه میباید مرا زین ره سپردن / چرا باید به رفتن پافشردن
جوابم داد آن دانای اسرار / که من خود هم به این دردم گرفتار
هزاران بار پرسیدستم از خویش / که سر منزل چرا ناید فراپیش
در این راه دراز پیچ در پیچ / نگفتستند جز رفتن به کس هیچ
هر آن رهرو که بینی در تک و تاز / چو گوشت وا کنی با توست دمساز
چو مقصود خود از رفتن ندانند / برای خویشتن افسانه خوانند
یکی گوید توئی سر منزل خویش / به رفتن کوش و جز رفتن میندیش
یکی گوید که مقصد کوی یار است / وصال روی آن زیبانگار است
یکی گوید که منزل نیک جائی است / در آنجا باغ و بستان و سرائی است
در او گسترده بهر میهمان ها / ز خورد و نوش کام افزای ، خوانها
در آنجا شاهدان نازک اندام / به بزم افروزی اند از بام تا شام
همه عیسا دم و یوسف شمایل / پرندین جامه و زرین حمایل
به خدمت ساقیان سیم پیکر / به دستی جام و دستی مشک و عنبر
کمر بسته غلامان و کنیزان / عروسانی چو رویای جوانی
نگارین لعبتان نارپستان / به کام دل مهیا در شبستان
به لطف و خوبی آن زیبانگاران / چنان چون نوگل صبح بهاران
بدین سان هر یکی بهر دل خویش / خیالی آورد از منزل خویش
چنان منزل که - ای نور دو دیده - / نه چشمی دیده نه گوشی شنیده
همه گویند : " گویا منزلی هست / در این وادی امید حاصلی است "
ولی منزل کجایست و چه سان است / نشانی هاش از خلقان نهان است
چون من منزل ندیدستم فراپیش / فسانه ست آنچه را گویم از این بیش
چه بهتر زانکه بربندی لب و گوش / سپاری ره چو ما خاموش و خاموش
چو بینی جملگان افسانه سازند / به آن افسانه نرد عشق بازند
تو نیز از بهر خویش افسانه ای چند / بساز و دل بدان افسانه ها بند!
- - - - - - - - - - - -
آن مدعیان که دُر معنی سفتند / وز چرخ به انواع سخن ها گفتند
آگه چو نبودند ز اسرار نهان / با خود زنخی زدند و آخر خفتند.