اندر حکایت آدم شدن / شعر جامی

 

پدری با پسرش گفت به خشم /  كه تو آدم نشوی خاك به سر

گر کسان جامع شر و خیرند / از سراپای تو بارد همه شر

حيف از آن عمر كه ای بي سر و پا / در پی تربيتت كردم سر

دل فرزند ازين حرف شكست / بی خبر ، روز دگر كرد سفر

رفت از آن شهر به شهری که شود / فارغ از سرزنش تلخ پدر

رفت ، از پيش پدر تا كه كند / بهر خود فكر دگر ، كار دگر

سالها رفت و پس از تلخيها / زندگي گشت به كامش چو شكر

عاقبت منصب والائی يافت/ حاكم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن / امر فرمود به احضار پدر

تا ببيند پدر آن جاه و جلال / شرمساري برد از طعنه مگر

پدرش آمد از راه دراز  / نزد حاكم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهی و كبر / به سر و پای وی افكند نظر

گفت اي پير شناسی تو مرا / گفت : كی ميروی از ياد پدر

گفت : گفتي كه من آدم نشوم / حاليا حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تكان / اين سخن گفت و برون شد از در

من نگفتم كه تو حاكم نشوی / گفتم : آدم نشوی جان پدر!

 

رباعی و قطعه ای زیبا از احمد جامی / شاعر قرن ششم

 

نه در مسجد گذارندم که رندی / نه در میخانه کاین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست / غریبم ، عاشقم ، آن ره کدام است
 ----------------------------------------------------
غره مشو که مرکب مردان مرد را / در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومید هم مباش که رندان جرعه نوش / ناگه به یک ترانه به یک منزل رسیده اند