به قدر مهر من ای دوست مهربان نشدی


به قدر مهر من ای دوست مهربان نشدی

رفیق تن شدی اما ، رفیق جان نشدی

به نازنینی یک لاله بردمیدی و حیف

به دلنشینی یک شاخه ارغوان نشدی

گهی شتاب نمودی به راه و گاه درنگ

تو همسفر شدی ، آوخ که هم عنان نشدی

سپاس از آنکه شدی آفتاب روز بهار

دریغ از اینکه چراغ شب خزان نشدی

نه راز دوست شنیدی ، نه راز خود گفتی

همین قدر گله دارم که همزبان نشدی

سرشک ، نقطه عطفی ست از غریزه به عشق

ولی تو مایه لطفی در این میان نشدی

کدام نکته ندانستی از نکات و دریغ!

چون دور صحبت ما گذشت نکته دان نشدی

به درس وعده روانی تمام زیر و زبر

بگو که درس وفا را چرا روان نشدی

تو رام گفته «مفتون» شوی؟ - زهی خیال محال

نخواستی بشوی ، ای رمیده جان ، نشدی!


زیور به خود مبند که زیبا ببینمت...


زیور به خود مبند که زیبا ببینمت

با دیگران مباش که تنها ببینمت

در این بهار تازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

یک جام نوش کردی ومشتاق دیدمت

جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت

منشین گران وجامه سبک ساز و رقص کن

رقصی چنان که آفت دلها ببینمت

بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار

هر شب در این امید که فردا ببینمت

ای ایستاده در پس این پرده ی غبار

نزدیکتر بیا که هویدا ببینمت

نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگدل

هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت

منت پذیر قهر و عتاب توام ولی؛

می خواستم که بهتر از اینها ببینمت