برفــــــــــــ!

 

 

کوبیده برف، زیر لگدهایش

 بوی بنفش های بهاران را

در زیر برف، خاک تب آلوده

 در دل نهفته حسرت باران را

 

 در گوش کرده پنبه ی برف امشب

 شهری که جاودانه پر از حرف است

 چشمان پاک جوی پر از آب است

 مژگان سبز کاج، پر از برف است

 

گاهی غبار برف فرو ریزد

چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها

 بر خشکسال سینه ی من بارد

 این اشک گرم چون نم باران ها

 

من در کنار آینه می گریم

چشم درشت آینه بیدار است

 از پشت اشک، عکس تو می لرزد

در قاب کهنه ای که به دیوار است

 

 لب های سرد آینه می بوسد

 خال سیاه زیر لبانت را

من در زلال آینه می بینم

بغضی که بسته راه دهانت را

 

نور نگاه گرم تو می تابد

از چشم روشنی زده ی تصویر

می خواهمش ز قاب برون آرم

دیر است ، ای امید گریزان ، دیر

 

دیگر دهان آینه بلعیده ست

نقش ترا چو آب گوارائی

 اما دلم چو کودک بی مادر

فریاد می کند که تو اینجایی

 

گویی صدای پای تو نزدیک است

 پیموده سنگفرش خیابان را

آورده باد تازه نفس از دور

 بوی بنفشه های بیابان را

 

چه روزگار غریبی!


چه روزگار غریبی!

برادری سخنی بیش نیست

و معنی لغت آشتی ، شبیخون است.

پسر به خون پدر تشنه ست

و رودها همه از لاشه ها گرانبارند

و تور ماهی صیادها پر از خون است

 

***

کسی به فکر رهایی نیست

دریچه های جهان بسته است

و چشمها از روشنی هراسانند

زمین شکوه کریمانه بهارش را

ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد

و آسمان ، شب صاف ستارگانش را

نثار خاک دگر کردست

 

***

الا سروش سحرگاهان!

تو روشنی را جاری کن

تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش

تو رودها را جرأت ده

که دل به گرمی خورشید بسپرند

تو کوچه ها را همت ده

که از سیاهی بن بست بگذرند.


بت تراش...


پيكر تراش پيرم و با تيشه خيال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفريده ام

تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سيه را خريده ام

بر قامتت كه وسوسه شستشو در اوست

پاشيده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ايمني دهم

دزديده ام ز چشم حسودان، نگاه را

تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم

دست از سر نياز به هر سو گشوده ام

از هر زني، تراش تني وام كرده ام

از هر قدي، كرشمه رقصي ربوده ام

اما تو چون بتي كه به بت ساز ننگرد

در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي

مست از مي غروري و دور از غم مني

گويي دل از كسي كه تو را ساخت، كنده اي

هشدار زانكه در پس اين پرده نياز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند

بينند سايه ها كه ترا هم شكسته ام!