به بهانه
یاد روز فرزانه استاد پاک نهاد ، فردوسی بزرگ، قطعه شعری شیوا و دلکش با فرنام "سپاسنامه فردوسی " که توسط میرزا احمد
خان اشتری متخلص به "یکتا" در جشن هزارمین سال فردوسی به شیوه ای نغز سروده
شده را به پیشگاه ارجمند دوستان وطنی ارمغان می گردانیم. باشد تا مراتب کرنش در برابر
این استاد فرهنگ دوست فردوس نشان بجای آورده ، مفتخرانه ساچمه قلم را به جوهر ستایش
آمیخته ، کف تحسین بر قلم و اراده این بیتا بزرگمرد خطه ادب خراسان زده ، مقام بلندش
را ارج بداریم.
***
بنام ایزد ای جشن فرخنده فال / مباد اخترت را ز گردون وبال
بمیلاد فردوسی پاک زاد / که آمرزش ایزدش یار باد
در این جشن فرخ بدین روز نو / که از چرخ برده بشادی گرو
بدان دانشی مرد پاکیزه هوش / سپهر سخن را خجسته سروش
یکی داوری دارم از روی داد / پذیردش اگر نامور اوستاد
که ای پر خرد مرد فرخنده رای / جهان سخن را مهین کدخدای
سخن پایه و مایه ی آدمیست / سخن ز آسمان آمده بر زمیست
به نیروی طبع سخن آفرین / تواش باز بردی به چرخ برین
تواش زنده کردی به نظم دری / که بادت برازنده این برتری
توئی آن سخن پرور نغز گفت / که گفت از تو میباید از ما شنفت
چو از مهر دل کرد خواهی سخن / دل کوه خارا بجنبد به تن
«سیه اندرون خوانی و سنگدل
/ که خواهد که موری شو تنگدل»
به آئین مردان به کیش مهان / «به آزار مورت نیرزد جهان
به نادانی خود ز دانشوری / بنامه درون اینچنین آوری
«خدای بلندی و پستی توئی
/ ندانم چه ای هر چه هستی توئی»
همان نه سخن نیک راننده ای / به هر کار و هر پیشه داننده ای
شهی چون ز شاهان کنی گفتگو / بهشتی کجا آوری رنگ و بوی
دبیری چو نامه نگاری کنی / امیری چو کشور مداری کنی
سپهدار رزمی نگهدار بزم / خداوند عزمی خداوند جزم
بهاری به بستان هزاری به باغ / به روز آفتابی به شب شبچراغ
هزاری به گلبن چو گفتن کنی / گلی چون به گلشن شگفتن کنی
مهین اوستادا سخن گسترا / سخن گستران را بهین مهترا
سخن چون ز جان سخن گوی نیست / اگر گل بود اندران بوی نیست
تو را چون تو باید ستایشگری / که این پایه خود نیست با دیگری
سخن گفتن هر کسی نغز نیست / بهر گفته چون گفت تو مغز نیست
«سخن چون برابر بود با خرد
/ روان سراینده رامش برد»
سخن باید آورد از بخردی / سخن گوی باید بود ایزدی
تو آن ایزدی مرد گوینده ای / که جشنی چنین را برازنده ای
زهی بر تو ای مرد نیکی شناس / درود از خدا باد و از ما سپاس
که از بهر ایران که خاک بود / نوازنده ی جان پاک تو بود
بسی سال بردی به شهنامه رنج / نه از بهر نام و نه از بهر گنج
الا ای سخن سنج گوهر فروش / به جشنت جهانی بنازند و نوش
چو بودی به گیتی همه مهربان / به تو جملگی را بود مهر از آن
که هر کس به باغ اندرون هر چه کاشت / ازان می تواند همی بهره داشت
گل وضیمران کشتی و شنبلید / به گورت همانا که کشتی دمید
شهی را نمودی پرستندگی / ازیرا کنندت کنون بندگی
خرد را ستودی به فرزانگی / ستایند از آنت به مردانگی
همی داشتی در دل این آرمان / یکی آرمان برتر از آسمان
که بر چرخ سائی سر خامه را / به نظم آوری باستان نامه را
نمائی به ایرانی خسته جان / نیاکان کوشنده پهلوان
مگر فرّ پیشینه یاد آورند / گذر بر ره پیشداد آورند
زبان کهن گشته پهلوی / کنی تازه چون عهد کیخسروی
عزیز فلک بارگاهش کنی / ز چاهش بر آوری و شاهش کنی
بدین آرمان رنج بردی بسی / بیابد چو کوشنده باشد کسی
برافراختی قامت رستمی / نشان دادی از همت آدمی
سخن پرچم پر درخش تو بود / قلم تیغ و اندیشه رخش تو بود
توئی دومین کاوه روزگار / درفش تو شهنامه ی نامدار
گر او عهد ضحاک را پاره کرد / پی تازی از کشور آواره کرد
تو ایرانیان را شدی رهنمای / به فرّ فریدون و راه نیای
خدایت بدان کار پیروز کرد / شب تار ایرانیان به تو روز کرد