عشرت خوشست و بر طرف جوی خوشترست


عشرت خوشست و بر طرف جوی خوشترست / می بر سماع بلبل خوشگوی خوشترست

عیشست بر کنار سمن زار خواب صبح / نی در کنار یار سمن بوی خوشترست

خواب از خمار باده نوشین بامداد / بر بستر شقایق خودروی خوشترست

روی از جمال دوست به صحرا مکن که روی / در روی همنشین وفاجوی خوشترست

آواز چنگ و مطرب خوشگوی گو مباش / ما را حدیث همدم خوش خوی خوشترست

گر شاهدست سبزه بر اطراف گلستان / بر عارضین شاهد گلروی خوشترست

آب از نسیم باد زره روی گشته گیر / مفتول زلف یار زره موی خوشترست

گو چشمه آب کوثر و بستان بهشت باش / ما را مقام بر سر این کوی خوشترست

سعدی جفا نبرده چه دانی تو قدر یار / تحصیل کام دل به تکاپوی خوشترست


در باب دوستی - برگرفته از کتاب قابوس نامه نوشته عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر



بدان ای پسر که مردمان تا زنده باشند ناگزیر باشند از دوستان که مرد اگر بی برادر باشد به که بی دوست ازان که حکیمی را پرسیدند که « دوست بهتر یا بردار؟» گفت:« برادرهم دوست به»

ولکن چون دوستِ نو گیری پشت با دوستان مکن. دوستِ نو همی طلب و دوستِ کهن را بر جای همی دار تا همیشه بسیار دوست باشی که گفته اند: « دوست نیک گنجی است بزرگ »

و دوستان قَدح را از جمله ندیمان شمار نه از جمله دوستان که ایشان دوستان دم و قدح باشند نه دوستان غم و فرح. و بنگر میان نیکان و بدان و با هر گروه دوستی کن ، با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستی نمای تا دوستی هر دو گروه تو را حاصل گردد. و نه همه حاجتی به نیکان افتد وقتی باشد که به دوستیِ بدان حاجت آید به ضرورت که از دوستِ نیک مقصود بر نیاید اگر چه راه بردنِ تو نزدیک بدان به نزدیکِ نیکان تو را کاستی درآید (بدین مفهوم است که چون تو با بدان ارتباط پیدا کنی در میان نیکان قدر تو کم شود)

اما با بیخردان هرگز دوستی مکن  که دوست بی خرد از دشمن بخرد بتر بود که دوست بی خرد با دوست از بدی آن کند که صد دشمن ِ با خرد با دشمن نکند. و دوستی با مردم باهنر و نیک عهد و نیک محضر دار تا تو نیز بدان هنرها معروف و ستوده شوی که آن دوستانِ تو بدان معروف و ستوده باشند. و تنهایی دوست دار از همنشین بد.

و با مردم دوستی میانه دار (یعنی در حد اعتدال و میانه روی دوستی کن). بر دوستان به امید دل مبند که من دوستانِ بسیار دارم. دوست خاصّه خویش خود باش و بر اعتماد دوستان از خویشتن غافل مباش چه اگر هزار دوست باشد تورا ، از تو دوستر تو را کس نبوَد.


یاد روز خیام


جهانی ستایند خیام را / که اندیشه ها بی کم و کاست گفت

پسندید هر چیز را در جهان / نترسید از هیچکس ، راست گفت

دل عالمی را به گفتار برد / چرا چون دلش هر چه میخواست گفت


رخ تو رونق قمر بشکست ... غزلی بسیار زیبا از حضرت خاقانی


رخ تو رونق قمر بشکست / لب توقیمت شکر بشکست

لشکر غمزه‌ی تو بیرون تاخت/ صف عقلم به یک نظر بشکست

بر در دل رسید و حلقه بزد / پاسبان خفته دید و در بشکست

من خود از غم شکسته دل بودم / عشقت آمد تمامتر بشکست

نیش مژگان چنان زدی به دلم / که سر نیش در جگر بشکست

نرسد نامه‌های من به تو ز آنک / پر مرغان نامه‌بر بشکست

قصه‌ای می‌نوشت خاقانی / قلم اینجا رسید و سر بشکست


سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد


سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد / وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است  / طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش  / کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست  / و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم  / گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود  / او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا  / سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند  / جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید  / دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست  / گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - -

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند  / پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند  / عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز  / باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید  / مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب  / تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز  / این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید / خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست  / قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر  / کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب  / چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - -

خدا را کم نشین با خرقه پوشان / رخ از رندان بی‌سامان مپوشان

در این خرقه بسی آلودگی هست  / خوشا وقت قبای می فروشان

در این صوفی وشان دردی ندیدم  / که صافی باد عیش دردنوشان

تو نازک طبعی و طاقت نیاری / گرانی‌های مشتی دلق پوشان

چو مستم کرده‌ای مستور منشین / چو نوشم داده‌ای زهرم منوشان

بیا و از غبن این سالوسیان بین / صراحی خون دل و بربط خروشان

ز دلگرمی حافظ بر حذر باش / که دارد سینه‌ای چون دیگ جوشان


رونق ایام جوانی‌ست عشق - تحفه الابرار جامی


در اشاره به عشق

رونق ایام جوانی‌ست عشق / مایه‌ی کام دو جهانی‌ست عشق

میل تحرک به فلک عشق داد / ذوق تجرد به ملک عشق داد

چون گل جان بوی تعشق گرفت / با گل تن رنگ تعلق گرفت

رابطه‌ی جان و تن ما ازوست /  مردن ما، زیستن ما، ازوست

مه که به شب نوردهی یافته /  پرتوی از مهر بر او تافته

خاک ز گردون نشود تابناک / تا اثر مهر نیفتد به خاک

زندگی دل به غم عاشقی‌ست / تارک جان در قدم عاشقی‌ست

 

در مراقبت از حال  :

سر مقصود را مراقبه کن! /نقد اوقات را محاسبه کن!

باش در هر نظر ز اهل شعور! / که به غفلت گذشته یا به حضور!

هر چه جز حق ز لوح دل بتراش! / بگذر از خلق و، جمله حق را باش!

رخت همت به خطه‌ی جان کش / بر رخ غیر، خط نسیان کش!

در همه شغل باش واقف دل! / تا نگردی ز شغل دل غافل!

دل تو بیضه‌ای‌ست ناسوتی / حامل شاهباز لاهوتی

گر ازو تربیت نگیری باز / آید آن شاهباز در پرواز

ور تو در تربیت کنی تقصیر / گردد از این و آن فسادپذیر

تربیت چیست؟ آنکه بی گه و گاه / داری‌اش از نظر به غیر نگاه

بگسلی خویش از هوا و / روی او در خدای داری و بس!


گزیده دوبیتی های باباطاهر


الهی سوز عشقت بیشتر کن  / دل ریشم ز دردت ریشتر کن

ازین غم گر دمی فارغ نشینم / بجانم صد هزاران نیشتر کن

***

مرا دیوانه و شیدا ته دیری / مرا سرگشته و رسوا ته دیری

نمیدونم دلم دارد کجا جای / همیدونم که دردی جا ته دیری

***

زدست عشق هر شو حالم این بی / سریرم خشت و بالینم زمین بی

خوشم این بی که موته دوست دیرم  / هر آن ته دوست داره حالش این بی

***

عزیزون از غم و درد جدایی / به چشمونم نمانده روشنایی

گرفتارم بدام غربت و درد  / نه یار و همدمی نه آشنایی

***

ته که خورشید اوج دلربایی  / چنین بیرحم و سنگین دل چرایی

به اول آنهمه مهر و محبت  / به آخر راه و رسم بی وفایی

***

خوش آن ساعت که یار از در  / شو هجران و روز غم سر آیو

زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق  / همی واجم که جایش دلبر آیو

***

هر آنکس با تو قربش بیشتر بی   / دلش از درد هجران ریشتر بی

اگر یکبار چشمانت بوینم   / بجانم صد هزاران نیشتر بی

***

دلی دیرم دمی بیغم نمی‌بو / غمی دیرم که هرگز کم نمی‌بو

خطی دیرم مو از خوبان عالم   / که یار بیوفا همدم نمی‌بو

***

دل شاد از دل زارش خبر نی  / تن سالم زبیمارش خبر نی

نه تقصیره که این رسم قدیمه  / که آزاد از گرفتارش خبر نی

***

هر آن باغی که نخلش سر بدر بی  / مدامش باغبون خونین جگر بی

بباید کندنش از بیخ و از بن  / اگر بارش همه لعل و گهر بی

***

اگر دستم رسد بر چرخ گردون / از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را میدهی صد ناز و نعمت  / یکی را نان جو آلوده در خون

***

عزیزان موسم جوش بهاره  / چمن پر سبزه صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان درین فصل  / که دنیای دنی بی اعتباره

***

غمم بیحد و دردم بی شماره  / فغان کاین درد مو درمان نداره

خداوندا ندونه ناصح مو  / که فریاد دلم بی‌اختیاره

***

دلی دیرم خریدار محبت  / کز او گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل  /  زپود محنت و تار محبت

***

قدم دایم زبار غصه خم بی  /  چو مو خونین دلی در دهر کم بی

زغم یکدم مو آزادی ندیرم  /  دل بیچاره‌ی مو کوه غم بی

***

خداوندا بفریاد دلم رس  /  تو یار بیکسان مو مانده بیکس

همه گویند طاهر کس نداره  /  خدا یار موء چه حاجت کس

***

جهان خوان و خلایق میهمان بی  /  گل امروز مو فردا خزان بی

سیه چالی که نامش را نهند گور  /  بما واجن که اینت خانمان بی

***

گلان فصل بهاران هفته‌ای بی   /  زمان وصل یاران هفته‌ای بی

غنیمت دان وصال لاله رویان /  که گل در لاله زاران هفته‌ای بی


بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد


بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد / شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد

برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا / قدح دردست ومطرب مست وساقی یارخوش باشد

میان باغ و طرف جوی و پای سرو و پیش گل / طرب درجان و می درجام و گل بر بارخوش باشد

سماع مطرب اندر گوش و دست یار در گردن / چمان اندر چمن مستانه فرزین‌وار خوش باشد

دمادم بادهای لعل کردن نوش و نقلش را  / پیاپی بوسه ها زان لعل شکر بار خوش باشد

چنین شب، گر مجال افتد که با دلدار بنشینی / شب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد

رفیقانم به صحرا می‌برند از شهر و می‌دانم / که صحرا نیز هم با یاد آن دلدار خوش باشد

چوباشد باده و مطرب، پریرویی به دست آور / که هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد

کرا پروای باغ امروز؟ بی‌دیدار روی او  / که فردا باغ جنت نیز با دیدار خوش باشد

مگو،ای اوحدی،جز وصف عشق وقصه‌ی مستی/ که هرکوشعرمیگویدبدین هنجارخوش باشد

می ومعشوقه و گل راچه داند قدر؟ هرخامی/ که این معنی به چشم عاشقان زارخوش باشد


کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم


کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم / دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من  / در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا / چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم

یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد / صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی / حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد / معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم


دلم در عاشقی آواره شد


دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا / تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا

به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد / به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا

رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم / دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا

گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو / که آن آواره‌ی از کوی بتان آواره تر بادا

همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد / من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد / و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا

چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر / به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا


گزیده ریاعیات ابوسیعد ابوالخیر


وا فریادا ز عشق وا فریادا / کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا / ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

***

گفتم صنما لاله رخا دلدارا / در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه / خواهی که دگر به خواب بینی ما را

***

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا / طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا

ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای / می نوش که عاقبت بخیرست ترا

***

وصل تو کجا و من مهجور کجا / دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی  / پروانه کجا و آتش طور کجا

***

تا درد رسید چشم خونخوار ترا / خواهم که کشد جان من آزار ترا

یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز / دردی نرسد نرگس بیمار ترا

***

گفتی که منم ماه نشابور سرا / ای ماه نشابور نشابور ترا

آن تو ترا و آن ما نیز ترا / با ما بنگویی که خصومت ز چرا

***

یا رب ز کرم دری برویم بگشا / راهی که درو نجات باشد بنما

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم / جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

***

یا رب مکن از لطف پریشان ما را / هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم / محتاج بغیر خود مگردان ما را

***

گر بر در دیر می‌نشانی ما را / گر در ره کعبه میدوانی ما را

اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست / خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

***

تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را / وز خست خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی‌آید راست / دادم سه طلاق این فلک اطلس را



میرزا احمد خان بهمنیار


میرزا احمد خان بهمنیار متخلص به "دهقان" در کرمان تولد یافته ، بهمنیار در آغاز جوانی به میرزا احمد دهقان معروف بود و در اشعاری که با نوعی نوآوری و تجدُّدخواهی می سرود، «دهقان » تخلص می نمود و با دیگر آزادیخواهان کرمان در حزب دموکرات به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی نیز مشغول بود. در 1329، روزنامة دهقان را تأسیس کرد و به نشر مقالات و اشعار انقلابی پرداخت ، که در 1334، به دستگیری او و جمعی از هم مسلکانش منجر شد و بهمنیار مدت چهارده ماه و هفت روز در فارس در ارگ کریمخانی زندانی گردید. بهمنیار زبان ترکی عثمانی را در زندان به خوبی یاد گرفت ، و قصیده ای غرّا دربَثّالشَّکوی سرود که متجاوز از صد بیت است و از حیثِ مضمون و معنی ، حبسیّات مسعودسعد و خاقانی و از لحاظ وزن و قافیه و برخی تعبیرات و الفاظ ، یکی از قصاید سنایی را به یاد می آورد. نمونه ای از اشعار ایشان در این مقام ثبت می شود.

 

قصیده :

 

مرا جان بفرسود ازین زندگانی / که در وی ندیدم دمی شادمانی

چه شادی توان یافت / که بر جان کند بار ننگش گرانی

حیاتی سراسر همه رنج و اندوه / محیطش محاط هوان و نوانی

بتنگم چنان از تو ای عمر زایل / به سیرم چنان از تو ای دهر فانی

که گر پیک مرگ از در من درآید / ببخشم جان بدو پی مژدگانی

ببخشم بدو جان ازیرا که بخشد / مرا در عوض راحتی جاودانی

حکیم از گلستان دنیا نچیند / بجز خار اندوه و نامهربانی

در این وحشت آباد هر کس که خواهد / برد کام دل از نعیم جهانی

بجای هنر بایدش کسب کردن / دوروئی و کج طبعی و ده زبانی

فلک نیز بر عادت خویش قدرش / نماید بلند از سر قدردانی

شود مالک گنج و ابناء دهرش / پرستش کنند آشکار و نهانی

ز رستم فراتر برندش بسطوت / وگر خود چو گرگین بود در جبانی

چو ضحاک اگر خون مردم بریزد / ستایش کنندش بنوشیروانی

بدانا نبخشد بجز رنج وافر / بنادان دهد گنجها رایگانی

دریغا که در راه علم و ادب شد / به بیهوده بر باد نقد جوانی

تو ای چرخ بی مهر در قصد جانم / یکی افعی گرزه را نیک مانی

که هر ساعت از زهر دندان قهرت / تنم را به نوعی در آذر نشانی

 

 

قطعه  :

ستمگر مغتنم داند که در دهر / بماند شادکام و دیر میرد

نمیداند که ظالم را خداوند / بگیرد سخت لیکن دیر گیرد

 

 

غزل  :

آن چنان سوخت جانم از نظری / که نماند از وجود من اثری

آری آنجه که عشق شعله زند / نگذارد بجای خشک و تری

آدمی زاده نیستی ملکی / که به حسنت ندیده ام بشری

قامتت سرو خواندمی گر داشت / سرو باریکتر ز مو کمری

دو لبت لعل گفتمی گر لعل / در میان داشت رشته گهری

سر و جان در رهت چه افشانم / که ندارم ز خویش جان و سری

حال دهقان بر این گواست که نیست / در ضمیرش بجز تو مستتری


میرزا موسی خان معظم السلطنه


میرزا موسی ملقب به معظم السلطنه و متخلص به دولت در تهران تولد یافته است. پدر ایشان از ادبای عصر ناصرالدین شاه قاجار و در فن تاریخ دارای تألیفاتی بوده که به طبع نرسیده. معظم السلطنه از جمله مشروطه طلبان و آزادیخواهانی است که گرفتار شکنجه لیاخوف ژنرال روسی و زنجیر و عذاب جلادان باغ شاه شده و در بمباردمان مجلس شورای اسلامی و مهاجمات مستبدین از مدافعین بوده و در این جریانات جراحاتی هم یافته بود.دولت طبعی سرشار دارد و غزلیات شیوای او بیشتر در روزنامه "ستاره جهان" آنزمان درج می شد. نمونه ای از ابیات برگزیده ایشان در پی می آید.

***

بقتل بی گنهان ابرویت قیام کند / خدا بداد برسد گر که قتل عام کند

مگر ز زلف سیاهت سیه دلی آموخت / که خواست بروز خلایق سیه چو شام کند

بغیر مردم چشم تو کس نخواهد ماند / اگر که شیوه عاشق کشی دوام کند

مرا بجز دل محزون و چشم پر خون نیست / فلک مدامم ازین شیشه می بجام کند

بکامرانی خود جاودان نخواهد ماند / کسی که تکیه به مال و زر و مقام کند

و یا برای هوس رانی و منافع خویش / پی تمامی ما سعی و اهتمام کند

مباد زنده وزیری که از دنائت طبع / چو شام تیره سیه روز خاص و عام کند

مگر که باده بود وقف زآنکه مفتی شهر / بخود حلال و بدیگر کسان حرام کند

خدایرا چه شود گر بجرعه می ساقی / مرا ز غم آزاد و شادکام کند 

*** 

نخواهد رفت آب ما و شیخ شهر در یک جو / که حرف شیخ و ما چون قصه سنگ و سبو باشد

نمازی گر کند شیخ ریایی کی اثر بخشد / چو از خونابه چشم یتیمانش وضو باشد.

 

میرزا تقی خان ضیاء لشکر


میرزا تقی خان ملقب به ضیاء لشکر و بمستشار اعظم متخلص به "دانش" در سال 1288 هجری در تفرش تولد و در تهران نشو و نما یافته است. مشارالیه تألیفات بسیاری در فنون مختلفه دارد : تذکره صدر اعظمی ، مثنوی نوشین روان ، در شرح سلطنت نوشیروان ، فردوس برین به نظم و نثر بسبک گلستان ، مثنوی جنت عدن به سبک بوستان ، دیوان حکیم سوری ، تذکره خوش نویسان خطوط هفتگانه ، کتابی در علم بدیع فارسی  و " بحر محیط" در دوازده جلد در اخلاق و اخبار واز آثار وی میباشد. وی دبیری دانشور و سخن سنج بود قصاید او به سبک ترکستانی و دارای مضامین دلنشین می باشد. نمونه ای از غزل و رباعیات وی تقدیم می شود.

 

تغزل :

ای کرده به پیراهن یک خرمن نسرینا / بر موی میان بسته یک گنبد نسرینا

صد تنگ شکر هشته در لعل شکرپرور / وآن لعل شکرپرور نامش لب شیرینا

زآن لؤلؤی پیوسته خوش تعبیه بربسته / در حقه یاقوتین یک رشته پروینا

در غم اگرت شریان گشته ست تهی از خون / از خون دل خم کن تزریق شرائینا

چون خار مغیلانیم در دیده بد بینان / همچون گل بستانیم در چشم هنر بینا

***

 

رباعیات :

 

گفتا بگشا لب سخنی طرفه بیار / یا خامه بدست کن مقالی بنگار

از دست و لبم جز این نمی آید کار / لب بر لب جام و دست بر گردن یار

***

بجان آن عاشقی کو عشق بازد / کیش معشوق جانی دلنوازد

چه اندیشی ز نام بیوفائی / بخوبان بیوفایی می برازد

 

قطعه :

خال تو بر روی تو هر روز مشکین تر شود / همچنان هندوی مرتاضی به پیش آفتاب

با لبت کار حساب بوسه را تفریق کن / پیش از آن کاندر حساب آرند در یوم الحساب


به بهانه یادروز فردوسی بزرگ


به بهانه یاد روز فرزانه استاد پاک نهاد ، فردوسی بزرگ، قطعه شعری شیوا و دلکش با فرنام  "سپاسنامه فردوسی " که توسط میرزا احمد خان اشتری متخلص به "یکتا" در جشن هزارمین سال فردوسی به شیوه ای نغز سروده شده را به پیشگاه ارجمند دوستان وطنی ارمغان می گردانیم. باشد تا مراتب کرنش در برابر این استاد فرهنگ دوست فردوس نشان بجای آورده ، مفتخرانه ساچمه قلم را به جوهر ستایش آمیخته ، کف تحسین بر قلم و اراده این بیتا بزرگمرد خطه ادب خراسان زده ، مقام بلندش را ارج بداریم.


***

بنام ایزد ای جشن فرخنده فال / مباد اخترت را ز گردون وبال

بمیلاد فردوسی پاک زاد / که آمرزش ایزدش یار باد

در این جشن فرخ بدین روز نو / که از چرخ برده بشادی گرو

بدان دانشی مرد پاکیزه هوش / سپهر سخن را خجسته سروش

یکی داوری دارم از روی داد / پذیردش اگر نامور اوستاد

که ای پر خرد مرد فرخنده رای / جهان سخن را مهین کدخدای

سخن پایه و مایه ی آدمیست / سخن ز آسمان آمده بر زمیست

به نیروی طبع سخن آفرین / تواش باز بردی به چرخ برین

تواش زنده کردی به نظم دری / که بادت برازنده این برتری

توئی آن سخن پرور نغز گفت / که گفت از تو میباید از ما شنفت

چو از مهر دل کرد خواهی سخن / دل کوه خارا بجنبد به تن

«سیه اندرون خوانی و سنگدل / که خواهد که موری شو تنگدل»

به آئین مردان به کیش مهان / «به آزار مورت نیرزد جهان

به نادانی خود ز دانشوری / بنامه درون اینچنین آوری

«خدای بلندی و پستی توئی / ندانم چه ای هر چه هستی توئی»

همان نه سخن نیک راننده ای / به هر کار و هر پیشه داننده ای

شهی چون ز شاهان کنی گفتگو / بهشتی کجا آوری رنگ و بوی

دبیری چو نامه نگاری کنی / امیری چو کشور مداری کنی

سپهدار رزمی نگهدار بزم / خداوند عزمی خداوند جزم

بهاری به بستان هزاری به باغ / به روز آفتابی به شب شبچراغ

هزاری به گلبن چو گفتن کنی / گلی چون به گلشن شگفتن کنی

مهین اوستادا سخن گسترا / سخن گستران را بهین مهترا

سخن چون ز جان سخن گوی نیست / اگر گل بود اندران بوی نیست

تو را چون تو باید ستایشگری / که این پایه خود نیست با دیگری

سخن گفتن هر کسی نغز نیست / بهر گفته چون گفت تو مغز نیست

«سخن چون برابر بود با خرد / روان سراینده رامش برد»

سخن باید آورد از بخردی / سخن گوی باید بود ایزدی

تو آن ایزدی مرد گوینده ای / که جشنی چنین را برازنده ای

زهی بر تو ای مرد نیکی شناس / درود از خدا باد و از ما سپاس

که از بهر ایران که خاک بود / نوازنده ی جان پاک تو بود

بسی سال بردی به شهنامه رنج / نه از بهر نام و نه از بهر گنج

الا ای سخن سنج گوهر فروش / به جشنت جهانی بنازند و نوش

چو بودی به گیتی همه مهربان / به تو جملگی را بود مهر از آن

که هر کس به باغ اندرون هر چه کاشت / ازان می تواند همی بهره داشت

گل وضیمران کشتی و شنبلید / به گورت همانا که کشتی دمید

شهی را نمودی پرستندگی / ازیرا کنندت کنون بندگی

خرد را ستودی به فرزانگی / ستایند از آنت به مردانگی

همی داشتی در دل این آرمان / یکی آرمان برتر از آسمان

که بر چرخ سائی سر خامه را / به نظم آوری باستان نامه را

نمائی به ایرانی خسته جان / نیاکان کوشنده پهلوان

مگر فرّ پیشینه یاد آورند / گذر بر ره پیشداد آورند

زبان کهن گشته پهلوی / کنی تازه چون عهد کیخسروی

عزیز فلک بارگاهش کنی / ز چاهش بر آوری و شاهش کنی

بدین آرمان رنج بردی بسی / بیابد چو کوشنده باشد کسی

برافراختی قامت رستمی / نشان دادی از همت آدمی

سخن پرچم پر درخش تو بود / قلم تیغ و اندیشه رخش تو بود

توئی دومین کاوه روزگار / درفش تو شهنامه ی نامدار

گر او عهد ضحاک را پاره کرد / پی تازی از کشور آواره کرد

تو ایرانیان را شدی رهنمای / به فرّ فریدون و راه نیای

خدایت بدان کار پیروز کرد / شب تار ایرانیان به تو روز کرد


قطعه شعری شیوا از ابونصر شیبانی ، شاعر قرن دوازدهم


دادگر آسمان که داد بشر داد / داد که تا خاکیان رهند ز بیداد

گر نه دهد داد خلق دادگر خلق / دادگر آسمان بگیرد ازو داد

داد تو را داد تا که داد دهی تو / گر ندهی داد ، داد از تو کند داد

داد ده امروز تا که داد دهندت / فردا ، کآنجا یکیست بنده و آزاد

گوش به فریاد داد خواه ده امروز / تات به فردا نکرد باید فریاد

داد ده و داد کن که دادگر کل / این کله انبیاء بداد فرستاد

هر چه بنا انبیاء نهاده به گیتی / ز آب و گل داد بیخ دارد و بنیاد

ملک گر آباد شد به داد شد ایرا/ گیتی بی آب داد کی شود آباد؟

ورت ز بیداد و داد پند بباید / خیز به بابل رو و مداین و بغداد

کاخ ملوک رفته بزرگ رفته نگه کن / آنچه بد از خشت خام و آنچه ز پولاد

هر چه بنایش بداد بود بپایست / و آنچه ز بیداد بود جمله بر افتاد

داد دل از شادی زمانه بگیرد / شاه که دلها کند بداد همی شاد


یک غزل کوتاه شیرین


ابروت پرند میفروشد / گیسوت کمند میفروشد

بر آتش روت چشم بد را / خال تو سپند میفروشد

لعل لب تو به یک کرشمه / صد طعنه به قند میفروشد

من مشتریم ز من بپرسش / یک بوسه به چند میفروشد!


رشته عشق...


از کمانخانه ی ابروی بت کافرکیش / پیک تیر است که هر لحظه رسد بر دل ریش

کرده تیره مژه ات سینه هدف از چپ و راست / بسته خیل نگهت راه گذر از پس و پیش

سینه بر تیر جفای تو سپر خواهم کرد / غمزه گو تیر بپرداز بیکباره ز کیش

رشته عشق به شمشیر بریدن نتوان / به عبث دست میالای به خون درویش

به نگاهی بتوان کار دل سوخته ساخت / ای کمانش چه زنی بر دل ریش اینهمه نیش

سر ز خاک سر کویت نتواند برداشت / آنکه در کوی تو بنهاد ز سر هستی خویش

تا غم عشق تو زد پای به کاشانه دل / دل ز سر کرد بدر صحبت بیگانه و خویش

هر کسی را هوسی در دل و شوری است به سر / شیخ را سبحه صد دانه مرا زلف پریش

 

ازدواج در آئینه قدیم / برگرفته از مجموعه طهران قدیم - زنده یاد جعفر شهری


نفرین ملائکه

از جمله موکدات یکی اختیار همسر بود که هر پسر چندان که پا به مرحله بلوغ بگذارد باید زن گرفته او را زن بدهند ، چه اگر عزب راه برود در هر قدمش هزار ملائکه او را نفرین میکنند و هر دختر که پا به سن هشت و نه نهاد باید او را یشوهر بسپارند که در غیر اینصورت والدینش بعذاب الهی دچار میشوند و به همین خاطر دختر را از هنگام تولد برایش در تهیه جهیزیه بر می آمده ، برای پسر بند ناف دختری را به اسمش می بریدند ، مگر در میان فامیل دختر متولد نشده یا اختلافات خانوادگی مانعش بشود.

درباره ازدواج می گفتند هر کس با اختیار کردن همسر نصف ایمانش حفظ می شود و نیم دیگرش را هم می تواند با پرهیزگاری حفظ بکند. همچنین در جهت امر معاش زن این گفته که هر کس پیش خدا روزی ای دارد و روزی زن با خودش به خانه شوهر می رود و چراغ که روشن شود چه زیرش یک نفر بنشیند جه دو نفر فرقی نمی کند.

پس چندانکه پسر پا به مرحله بلوغ می نهاد برایش درصدد زن گرفتن بر می آمدند و چه بسا در همان خواستگاری اول کارشان سر گرفته تایید می شدند.

 

معمولا پسر و دختر همدیگر را نمی توانستند ببینند و این به عهده مادر و خواهر و نزدیکان داماد بود که دختر را پسندیده برایش قبول بکنند.

 

پسند عروس ار نظر خواستگار :

عروس باید کلاسیک وار و ماشین مانند مورد پسند واقع شود به این صورت که مویش بلند و صورتش گرد و بینی اش قلمی و ابروانش کشیده و پر ، یا پیوسته و دهانش غنچه ای و لبانش نازک و. گردنش کشیده و گوش هایش کوچک و چشمانش درشت و پوستش سفید و رنگش سرخ و سفید ، پستان ها و مچ پاهایش پر و کمرش باریک و کفل هایش وسیع و سینه اش فراخ و شکمش فرو رفته و نافش فنجانی و قدش بلند واندامش گرد خوش تراش و دست و پایش کوچک و زهارش بر آمده باشد.

ضمنا دهانش خوشبوی و زیر بغل و پشت گوش و میان پایش بوی ناخوش نداشته ، راه رفتنش کبک وار و مشی قاطر و راه رفتن شتر که پا محکم به زمین کوبیده ، یا دولا دولا راه برود نداشته باشد ، که همه این ها با معاینات پی در پی معلوم می شدند.

برای معاینه موی سر خواستگار آنرا با در آغوش کشیدن عروش و به عنوان بوسیدن و پنجه در میان موهای سرش فرو بردن معین می کرد، که با این کار هم پرموئی و هم کچلی ، موداریش را معلوم می نمود، و در ضمن با بوسیدن دهانش خوشی، ناخوشی بوی آنرا معلوم کرده، کوچکی و بزرگی ، بو دادن ندادن پشت گوشهایش را ادراک می نمود.

اگر عروس جا سنگین و از خانواده اعیانی و ثروتمند بود برای بقیه معاینات بدنی کسی از ناشناس به حمامش می فرستادند و اگر از خانواده متوسط و طبقه پایین بود فی المجلس و در اطاق دیگر یا صندوقخانه به وارسی اش بر آمده ، از جامه تهی اش ساخته سر و پا و پس و پیش و نهانی اش را معاینه می کردند.

 

دیگر امتحانات عروس ...

برای معلوم کردن دیگر امورش از ادب و مهمان داری و خانه داری و پخت و پز و دوخت و دوز ، با وارد شدنش به اطاق و چای و آب آوردن و نشست و برخاستش ادب و آداب دانی ندانی ، و از سبزی که جلوش برای پاک کردن می گذاردند خانه داری ، و از گوشت یا دل و قلوه ای که برای کباب کردن می آوردند آشپزی و از پارچه برای دوخت و دوز آوردن و او را وادار به شلال و سجاف کردن هنر و دست به سوزنش را می سنجیدند.

 

وصلت با خودی و معامله با بیگانه :

اگر دختر در میان فامیل و نزدیکان وجود داشت اول او را مقدم می دانستند که بر خوب و بدش آشنائی داشتند چه تشخیصشان این بود که (وصلت با خودی و معامله با بیگانه) و اگر نبود ، سراغ گرفته در خانه ها را می زدند ، و اگر باز موفق نمی شدند و آنی را که می خواستند نمی یافتند از دلاک های حمام سراغ می گرفتند و باز اگر نبود درروضه ها و زیارتگاه ها و مساجد و مهمانی ، عروسی ها می جستند ، که البته این قاعده برای داماد هائی بود که زن چنین و چنان خواسته عروسی به شکل و قد و رنگ و صورت و مشخصاتی خاص منظور نموده ، و گرنه دختر معمولی را در هر خانه و کوچه ای می توانستند بدست آورند.

 

شرایط اول دختر :

خوش نامی و حجب و حیا و عفت و مادر پاکیزه داشتن اول شرط پسند کردن دختر بود که آنرا از اهل محل و مخصوصا از حمامی می پرسیدند ، و در همه این احوال و با تمام دقت ها و سفارشات داماد و بزرگتر ها در دقیق بودن بر احوال چندانکه پذیرائی ای جالب و در خور شده ، بالا بالایشان نشانیده ، سلام و تعارف بسزایشان نموده ، قلیان فصل به فصل و چای پیوسته جلوشان نهاده ، میوه و شیرینی چشم گیر پیششان می گذاشتند ، اغلب که همه را فراموش نموده ، چه زیاد که با نظر اول دختر را اگر چه دارای هیچیک از مزایای در نظر گرفته شده نبود پسندیده و چه بسا که معایبش را هم چشم پوشیده خلاف آنرا توصیف می کردند.

 

خوشگلی مال زن است نه مال مرد :

بهر صورت و هر چه بود کار بله بران و عقد و عروسی بسهولت انجام می گرفت ، چه چندان دادن و گرفتن ها و معایب طرفین پیش نمی آمد و عروس چندانکه نجیب بود و حرف پشتش نبود و پدر و مادرش نجیب بودند کفایت می نمود و پسر یا مرد چندانکه نان آور بود و بقول خودشان دست به پشتش می زدند خاک در می آمد! یعنی نان در آر بود عمل انجام می گرفت و مخصوصا که در رد معایب مرد کمتر حرف و سخن پیش می آمد و چندانکه می توانست دخترشان را ضبط و ربط بکند ، اگر هم چند برابر سن و سال دختر را داشت و از زشتی کراهت می آورد مانعی نداشت که مرد جا افتاده قدر زن را بهتر می داند و خوشگلی هم باید مال زن باشد ، نه مال مرد که مرد کفایت و عرضه و نان درآری اش خوشگلی اش میباشد . باز مگر خانواده های بزرگ که در این امور دقت می کردند.

 

زن که رسید به بیست ...

دختر تا ده ، دوازده سالگی کوچک یعنی قابل پسند بود و پانزده ، شانزده سالگی جا افتاده و از هفده ، هیجده سالگی رو به ترشیدگی گذاشته بود و در سنین دور و بر بیست این مضمون که (زن که رسید به بیست ، باید به حالش گریست) . در حالی که اگر داماد جوان میان هفده و هیجده تا سی و چند سالگی بود جوان و اگر چهل ساله ببعد بود خوب و قابل قبول ، که مرد از چهل سالگی اول چل چلی اش می شد و از آن به بالا زن نگه دار و نان بده بود که سن زیادش نه تنها عیب به حساب نمی امد بلکه از مزایایش بود و از این رو چه زیاد به دختران صغیر را که بمردان پنجاه شصت ساله و زیادتر می دادند

 

دستور زفاف با مشت و لگد :

اگر در شب زفاف دختر خود مایل و تسلیم بود که فبها و اگر امتناع می ورزید دستور این بود که داماد گربه را پای حجله بکشد و با عنف و زور و در صورت لزوم با سیلی و مشت و لگد و اجبار زفاف بکند که غالبا همین عروسی ها بود که آخر به طلاق می کشید.


خاطرات یک مگس / از موریس بیدل نویسنده خوش ذوق فرانسوی


در اینجا باید از خداوند سپاسگزار باشیم که نعمت های بیکرانی به ما مگسها عطا فرموده است . مثلا پلک را از اطراف چشم ما برداشته تا ما بتوانیم همه جا اطراف خود را به خوبی ببینیم و به ما یک جفت بال داده که برایمان از هر چیزی بهتر است . الان که با شما سخن می گویم ، عمری دراز و خاطره انگیز را من پشت سر گذاشته ام. غریب پنجاه سال از این عمر پر نشاط می گذرد . در طول این مدت ، دو بار خورشید در گوشه آسمان پنهان شد و چون او رفت ، بعد از او کم کم نقطه های درخشانی ، سطح تاریک آسمان را پر کرد . در کرانه های دور دست ، سکوت مرموز عجیبی حکمفرما شد و مرا وادار به تعظیم ، در برابر خدای بزرگ ، آن خداوندی که برای ما مگس ها قطرات شبنم و عرق گلها را ارزانی داشته ، نمود آیا می دانید خدای مگس ها در کجا اقامت دارد؟ من فکر کرده ام ، خیلی احتمال دارد و باید اینطور باشد که آن بالا بالاهای آن درخت تنومند که ما مگس ها را بدانجا راه نیست ، مقام اعلای او باشد آن زمانی که چند ساعتی از زندگانی من می گذشت و من داشتم وارد دوران جوانی خویش می شدم ، به این نتیجه رسیدم و به این موضوع اعتقاد یافتم که همه چیز این دنیا ، برای سعادتمند بودن و خوشبخت زیستن من خلق شده است در مسیر حیات خود ، به چیز های شگفت آور بسیاری برخورده ام که شما فکرش را هم نکرده اید . از جمله خیلی متعجب شدم وقتی که دیدم موجودی ، روی دو پای عقب راه می رود . در صورتی که بال هم ندارد که بتواند خود را در هوا نگه دارد . چند دقیقه ای را در تحقیق و تامل در احوال این موجود دوپا ، گذراندم وقتی که روی صورت یکی از آنها نشستم و وقتی که دانستم که بالهایم خوب می توانند مرا ازچنگ او فراری دهند ، قطره ای نمکین که بر چهره اش نشسته بود و مثل شراب مستم می کرد ، نوشیدم و بلافاصله فرار کردم . آنجا بود که دانستم این موجود گنده را ، خداوند برای چه آفریده است ، آری برای ما ، برای ما ، که از عرق بدنش بنوشیم و کیف کنیم راستی که خدای بزرگ ، ما مگس ها را چقدر از آزادی برخوردار ساخته ! ؟ و چطور آن حیوان دوپای بیچاره را ذلیل کرده و آزادی را از او گرفته است وما مگس ها ، به هر کجا که دلمان بخواهد پرواز میکنیم . همه فضا سرزمین ماست . اما این انسان ، همه اوقات خویش را در اعمال شاقه میگذارند ، تا عمرش به سر آید صد بار در گوش او نغمه آزادی را نواختم و گفتم بیاید مثل ما خوشبخت زندگی کند . درواقع مقصر هم نیست . آخر ما مگس ها ، مراحلی از سعادت و خوشبختی را پیموده ایم که او نمی تواند درک کند . ما دست کم چند هزار سال قبل از او ، بر روی کره زمین پدیدار گشته ایم . او چه می داند که ما کجا بودیم که امروز بدین جا رسیدیم نصایح من ، آواز من ، ترانه من ، که حرکت بال هایم به گوش او می رساند را نمی شنود ، یعنی فهم آن را ندارد . همین بی توجهی او و نادانی او باعث شده که دائم ، در جستجوی سعادت و لذت و سرور بدود و هرگز بدان دست نیابد و در آرزویش جان سپارد . آخر هر کسی را خداوند ، به قدر استعدادش به او نعمت عطا کرده ، او هم این طوریست ، باشد.


زنده یاد ابوالقاسم حالت


زنده یاد ابوالقاسم حالت ، نام مستعار: هدهد ميرزا، خروس لاري، شوخ، ابوالعينك در 1292 در تهران متولّد شد و از سال ۱۳۱۴ به شاعري پرداخت. در 1314 سردبيري مجلّۀ «توفيق» را بر عهده گرفت. پس از شهريور 1320 كه تا حدّي نوشتن آزاد شد، علاوه بر توفيق، در نشريات ديگري مانند: «اميد»، «تهران مصوّر»، «قيام ايران» و «خبردار» به نوشتن آثار طنز، به نظم و نثر پرداخت و در «آيين اسلام» در  قالبهاي جدّي، شعر و مقاله مي‌نوشت. آثارش چه جدّي و چه شوخي همه شيرين و روان و ساده بود و در عين حال از مضامين بديع و ابتكارات دلپسند لفظي و معنوي خالي نبود. او تا آخرين شماره‌هاي هفته‌نامۀ «توفيق» با اين هفته‌نامه همكاري داشت. بحر  طويلهاي او به امضاي «هدهد ميرزا» و اشعارش به امضاهاي «خروس لاري»، «شوخ» و «ابوالعينك» در توفيق منتشر مي‌شد. وي به زبان‌هاي انگليسي، فرانسه و عربي تسلّط داشت. از وی نیز ترجمه آثاری از عربی و انگلیسی به فارسی میز موجود است.  ترجمه از انگليسي وی شامل تاريخ فتوحات مغول، تاريخ تجارت، ناپلئون در تبعيد، زندگي من، زندگي من بر روي مي‌سي‌سي‌پي، پيشروان موشك‌سازي، بهار زندگي، جادوگر شهر زمرد، بازگشت به شهر زمرد میباشد.

ابوالقاسم حالت پس از انقلاب، از شمارۀ مخصوص نوروز 1367 با «خورجين» همكاري داشت و از اوّلين شمارۀ مجلّۀ «گل‌آقا»، در آذر 1369 به همكاري با اين مجلّه پرداخت كه تا زمان فوت او، تداوم يافت. او در شامگاه 3 آبان 1371 در تهران وفات يافت. وصيتنامۀ طنزناک وي بهمراه یکی از قطعات شعری وی در قالب بحر طویل پیشکش می شود :

***

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد

نه به من بر سر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسّال رويد

نه پي سنگ لحد پول به حجّاردهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي

كس بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قري را به فلان چشم چران

كه دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود

به نمايندۀ لال از پي گفتار دهيد

كلّه‌ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

راست تحويل علي‌اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه

به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

كليه‌ام را به فلان رند عرق‌خوار که شده است

از عرق کليۀ او پاک لَت و پار دهيد

ريه‌ام را به جواني که ز دود و دم منقل

در جواني ريۀ او شده بيمار دهيد

چانه‌ام را به فلان زن که پي ورّاجي است

معده‌ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

گر سر سفره خورد فاطمه بي‌دندان غم

به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش

لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهيد!

 

***

 

«فرشته بی بال»

 

بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را

بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است!!! بگو علت آن چیست که حق بال نکرده است عطا کلفت مارا؟

مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند طرح و شویش از دل و جان شیفته تا صیغه کند بهر خود آن ماه لقا را ، زین سبب گفت بدان بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را!


علی رضاخان ابراهیمی


میرزا علی رضاخان ابراهیمی ملقب به وکیل الدوله و متخلص به "دانش" در اسفند 1270 در کرمان تولد یافته است. مشارالیه در خدمت وزرات مالیه برقرار بوده است. اشعار دانش خیلی روان و از حیث مضمون و معنی جالب توجه است. غزلیاتی از ایشان را تتمه سخن گردانده ، ارمغان می گردانیم.

 

غزلیات :

هر که اندر زندگانی عقل و نیروئی نداشت / مردنش به زآنکه دردش هیچ داروئی نداشت

عزت ار خواهی به همت کوش در دنیای کار / ماند ازین کاروان هر کس تکاپوئی نداشت

با اثرباش از هنر در این جهان زیرا که گل / همسر خار بیابان بود اگر بوئی نداشت

یأس را بیرون کن از دل با امید انباز باش / نیست دردی اندراین عالم که داروئی نداشت

عدل را بنیاد کن ایخواجه کاین چرخ بلند / پست میشد گر میان خود ترازوئی نداشت

چون تهی مغزان به هر محفل مکن اظهار فضل / طبل را گر مغز می بودی هیاهوئی نداشت

زنده تنها زیستن با عمر بازی کردن است / شاخ بی بر آنکه مهروئی به مشکوئی نداشت

آنقدر دانش جفا دید از پریرویان که گفت / خوش بحال آنکه دل پیش پریروئی نداشت

***

چرخ کج رفتار را با اهل دل نیرنگهاست / از غبار رنج بر آئینه دل زنگهاست

در همه عالم بجز نام از وفا باقی نماند / آنچه ما دیدیم تنها ضبط در فرهنگهاست

سرّ حق را هر کسی جائی گمانی میبرد / اهل معنی را در این معنی بصورت جنگهاست

از ازل ما رو به حق رفتیم و زاهد رو به خلق / تا ابد اندر میان او و ما فرسنگهاست

دام زهد از راه ما بر چین که ما دانسته ایم / زیر آن بسیار افسون ها بسی نیرنگهاست

عاشقان را کی توان سنجید با اهل مجاز / اهل معنی را ازین صورت پرستی ننگهاست

دانش از سوز درون دارد نوائی هر مقام / عندلیبان را ز شور گل بسی نیرنگهاست

***

تو را که مصر جمال است زیر نقش نگینی / چه غم که کور شد از گریه پیر گوشه نشینی

کس از دو چشم تو جانی به سلامت نمیبرد / که هر کدام کمانی گرفته اند و کمینی

هزار جان گرامی فدای تربت پاکی / که داغ باطله زد شیخ را به مهر جبینی

به درد هجر میازار بیش ازین دل دانش / که هست از پس امروز روز بازپسینی


من قلب کوچولویی دارم ، خیلی کوچولو


زنده یاد نادر ابراهیمی (۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران - ۱۶ خرداد ۱۳۸۷، تهران ) داستان‌نویس معاصر ایرانی است. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است. داستان « من قلب کوچولویی دارم ، خیلی کوچولو ... » از داستان های خوب ایشان است که تقدیم می شود.

*****

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...

خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...

خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.

پس، همین کار را کردم.

بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟

اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی تلاش کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

- - - - - - - - - - - - - - - - -

نکته : هرکسی را که میخواهیم نمی توانیم در قلبمان جا بدهیم(یعنی ما دعوتنامه را صادر میکنیم ؛ بقیه اش به مهمان بستگی دارد)؛ چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه چیزهائی را باید کنار بگذارد؛یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جادادن بارش میشود و از میهمانی قلب جا میماند.


دانش بزرگ نیا


محمد دانش بزرگ نیا متولد بسال 1281 و متوفی بسال 1347 می باشد. پس از تحصیل مقدمات به فراگیری علوم ادبی نزد استادانی چون ادیب نیشابوری و شیخ محمد حسن شیرازی در مشهد پرداخت. پیشهٔ اصلی دانش ، تجارت بود و در دورهٔ چهارم مجلس شورای ملی از طرف مردم خراسان به سمت نمایندگی انتخاب گردید. بزرگ نیا شاعری توانا و دارای لطف کلام و ذوق سرشار بود و در سرودن قصیده به سبک استادان کهن مهارت داشت. "دیوان" وی به نام "رازدانش" به چاپ رسید.منتخبی از اشعار ازین شاعر زنده یاد به حضور پیشکش می شود.

 

******

 

تغزل :

 

بهار باز در و دشت ارغوانی کرد / شکوفه بر سر اصحاب گل فشانی کرد

بیا که خامه اردیبهشت بر در و دشت / هزار نقش نکوتر ز نقش مانی کرد

به بزم ما ز نشاط بهار ، پیر مغان / به رقص آمد و پیرانه سر جوانی کرد

هوا لطیف و دلارام خوب و بستان سبز / بدون باده نشاید که زندگانی کرد

فغان که گردش گیتی بعادت دیرین / مرا به ناوک دلدوز غم نشانی کرد

دو چشم مست تو با روزگار کج رفتار / برای ریختن خون من تبانی کرد

***

این غزل را در ترویج ورزش سروده و در کنسرتی در بیات اصفهان خوانده شده است.

 

به روح و جسم توانا هنر توانی کرد / بشاهراه سعادت گذر توانی کرد

به بازوی قوی و خون پاک و نیروی علم / تو کسب منزلت و دفع شر توانی کرد

به علم کوش و به ورزش گرای و جدّی باش / که خویش را به جهان مشتهر توانی کرد

ولی ز شیره افیون و جهل روزافزون / به غیر مرگ چه خاکی به سر توانی کرد

مسلّم است که با قدرت سخن دانش / تو صید خاطر اهل نظر توانی کرد

***

گل بوستان ندارد چو رخ تو رنگ و بوئی / گل روی تو به گلها نگذاشت آبروئی

من و مهر رویت ای مه که دگر روا نباشد / ز پس رخ تو دیدن نظری به ماه روئی

من و خاک کوی جانان که گذر نیابد آنجا / نه حریف خدعه سازی نه رقیب فتنه جوئی

شده شهره عشق دانش به جهان چنانکه دیگر / نبود ز عشق مجنون به میانه گفتگوئی


رضاخان پرنس ارفع الدوله


میرزا رضا خان ملقب به پرنس و متخلص به دانش در سال 1267 در تبریز تولد یافته  و در مدارس همانجا ادبیات ، صرف ، نحو ، حساب ، حکمت ، منطق ، بیان ، معانی ، عربی ، فقه ، اصول ، علم رجال را تکمیل نموده ، در سال 1290 در تجارتخانه ای در استانبول مشغول به کار شده ، در استانبول به تحصیل زبان فرانسوی ، یونانی و ترکی مبادرت می ورزد. میرزا رضا خان از سال 1300 سی سال تمام متناوبا خدمات مهمه دولتی را در خارجه و داخله عهده دار بوده  و بیشتر این مدت را در ممالک خارجه نظیر روسیه ، سوئد ، نروژ ، ترکیه ، مصر ، اسپانیا بسمت نمایندگی دولت ایران می ریسته است. وی از رجال اواخر عهد ناصری یکی از معدود افراد ایرانی و یا شاید در جهان است که بدون آنکه هیچ نسبتی با هیچ پادشاه و ملکه‌ای داشته باشد به عنوان پرنس (شاهزاده) رسیده‌است. تألیفات دانش بیشتر به زبان فرانسه و فارسی است. از خدمات برجسته دانش تأسیس دبستان پسرانه ای بود بنام "دانش" در تهران قدیم که بعدها به وزارت معارف آن زمان سپرده شد. غزل و رباعیاتی ازایشان در مقام آشنایی با طبع این مرد گران پایه تقدیم می شود.

 

***

 

تغزل :

 

نگار لاله رخ من به خنده نمکین / نمک بپاشد بر زخم این دل خونین

نزار گشته تنم چون هلال اول ماه / ز عشق ماه تمامی که هست مهر جبین

چو کوهکن شده منزل مرا بدامن کوه / مگر به من گذرد از ره وفا شیرین

کسی نپرسد ازان سنگدل برای خدا / که ای نگار پری پیکر ای بت سیمین

کجا رواست مها ، کاینچنین هدف سازی / به تیره غمزه دل مردم از یسار و یمین

***

 

رباعیات :

 

موی تو سیاهی شب یلدا برد / روی تو سفیدی ید بیضا برد

چشم تو به یک نگاه عالم سوزی / آرام و قرار ازین دل شیدا برد

- - - - - - - - - - - - - - - -

آن دلبر من که آفت دوران است / کمتر هنرش صید دل شاهان است

گیسوش گهی کمند و گه زنجیر است / ابروش کمان و تیرش آن مژگان است.


حسین خان دانش اصفهانی


میرزا حسین خان دانش در سال 1292 در اسلامبول تولد یافته است. زبان فارسی و رسوم ملی را از پدر خود آقا محمد هاشم از تجار محترم اصفهان آموخته ، زبان انگلیسی و فرانسه را در خدمت اساتید انگلیسی و فرانسوی بخوبی و کمال فراگرفته و درادبیات ملل غرب کنجکاوی ادیبانه کرده است. آقای دانش بسیاری از کشور های اروپایی و ممالک اسلامی را سیاحت کرده و به خدمت بسی از دانشمندان و نوابغ جهان مخصوصا سید جمال الدین اسد آبادی ، پروفسور ادوارد برون انگلیسی استفاده برده و بهره ها اندوخته است. تألیفات دانش آنچه به طبع رسیده عبارتست از : "سرآمدان سخن " ، تعلیم زبان فارسی ، هدیه سال ، خرابه مداین ، زرتشت نامه ، رباعیات عمر خیام ، با ترجمه و شرح حال به زبان ترکی ، نوای صریر و دیوان اشعار ترکی. زرتشت نامه ایشان رساله ایست در ستایش حضرت زرتشت پیغامبر زرتشتیان که به پیشگاه انظار ادب دوستان تقدیم می شود.

 

***

 

«زرتشت نامه»

 

درختان سدره در بر کرده خود بر سان زرتشتی / بهر جا بین فروزان آتش سوزان زرتشتی

هوا زد تیره گون چتری ز ابر فرودین بر سر / زمین شد زمردین از قطره باران زرتشتی

چنان مهر درخشان جان دمد در خاک ، پنداری / که پرتو بر زمین افکنده خود یزدان زرتشتی

چو بینی در بهاران پر ز مینا کوه و کهساران / نپنداری که آن رسته از بستان زرتشتی

چو خون افسرده شد در تن عناصر را بفصل دی / طبیب آسا بزد فطرت رگ شریان زرتشتی

به لحن خسروانی ساز از کهسار می نالد / چون گبری کش بجوشد دل بر آتشدان زرتشتی

ز صوت قمری و بلبل بپیچد در چمن غلغل / چنان کایدون بپیچد در جهان دستان زرتشتی

چرا دانی که ایرانی پس از چندین هزاران سال / بجوید درد دل را چاره از درمان زرتشتی؟

ازیرا کاختر ایران همایون بود و هم روشن / به کیهان تا که بد دوران همی دوران زرتشتی

بسی افسانه ها از وضع دوران خود شنیدستی / بیا بشنو حقیقت را ز «جاویدان» زرتشتی

منش،گویش،کنش را پاک گردان  گر تو میخواهی/ که گردی رسته وآسوده در وجدان زرتشتی

ندانی گر بپرس از داستان باستان خود / که گوید با تو او راز شهنشاهان زرتشتی

فلک آذین زخون بنددبه هرشام وسحریعنی / که گیرد سوگ ایران چشم خون افشان زرتشتی

چه فرّخ روزگاری بوده آن دوران که چندین تاج / چه گوی افتاده بد در حلقه ی چوگان زرتشتی

چو در پیرامن اقلیم ساسان خیمه زد تازی / تزتزل ناگهان افتاد در ایوان زرتشتی

برآمد سیلی از صحرای خشک و شوره و در داد / به باد سرنگونی خود بن و بنیان زرتشتی

ز ره واماندگانیم ار سبک رفتن همی خواهیم / بباید خواست همتها ز آذروان زرتشتی

بهل تورات و انجیل از کف ای مرد جهاندیده / در این نوروز جمشیدی بخوان الحان زرتشتی

برو از فسلسوفان فرنگ آموز حکمت تا / عیان گردد یکایک مر تورا پنهان زرتشتی

ترا گویند : اگر این دین هم از ادیان فرسوده ست / بگو در پاسخش جانا مزن بهتان زرتشتی

کهن کی گردد این آئین که منع جانور کشتن / بود در حدّ ذات خود یکی ز ارکان زرتشتی

در این نوروز فرخّ کاز جم و دارا بیاد آرد / فکندم طرح نو در وادی ای تبیان زرتشتی

گرفتم دامن زرتشت چون دیدم که می جوید / نصیبی هر کسی از گنج بی پایان زرتشتی

سزد گر تشنگان معرفت همواره گردانند / نفسها تازه از سرچشمه جوشان زرتشتی


علی اصغر خان حکمت


علی اصغر حکمت نویسنده، سیاست مدار، ادیب، شاعر، حقوق دان، مولف، مصحح، محقق، مترجم و پژوهشگر ایرانی به سال 1271 هجری شمسی در شیراز چشم به جهان گشود و در یکم شهریورماه 1359 در هشتاد و هشت سالگی در تهران دیده از جهان فروبست.

به سال 1314 در کابینه محمود جم وزیر معارف شد و به تحولات فرهنگی پرداخت. پایه گذاری دانشسراهای مقدماتی در سراسر کشور، برگزاری جشن هزاره فردوسی، پایه گذاری فرهنگستان ایران و درنتیجه تحول در زبان و ادبیات پارسی، ایجاد دوره پیشاهنگی، تغییر برنامه های مدرسه ها بر پایه اصول آموزشی کشورهای پیشرفته، توجه به آثار باستانی، پایه گذاری موزه ایران باستان، پایه گذاری کتابخانه ملی ایران، تربیت کادر آموزشی، انتشار نشریات، توجه به ورزش در مدرسه ها، گسترش مدرسه های ابتدایی و متوسطه و تکمیل ساختمان ها نیمه کاره مدرسه ها در سرتاسر ایران از جمله کارهای او بود. در این دوران دکتر محمود حسابی دانشگاه تهران را پایه گذاری کرد و حکمت نخستین رییس دانشگاه تهران شد. حکمت در تیر 1317 برکنار و خانه نشین شد ولی در اسفند همان سال وزارت کشور را به او واگذار کردند. پس از این در کابینه دکتر احمد متین دفتری نیز همان سمت را عهده دار بود. در اسفند 1318 از وزارت کناره گرفت ولی در دهم اردیبهشت سال بعد باز به وزارت کشور رسید. به سال 1320 نماینده مجلس شد ولی روحانیون مجلس صلاحیت وی را رد کردند و او را به دلیل پایه گذاری پیشاهنگی و کلیمی بودن اجدادش هو کردند.

از آثار او است: رساله در باب امیر علیشیر نوائی ، پارسی نغز (مجموعه ای است از برگزیده های پارسی گویان)، ترجمه از سعدی تا جامی؛ جلد سوم تاریخ ادبیات ادوارد براون،  ترجمه امین و مامون؛ از سلسله روایات اسلامی جرجی زیدان. ترجمه دوستداران وطن، ترجمه رستاخیز تالیف تولستوی، 1339،  ترجمه راه زندگانی، تالیف نیکولا حداد مصری ، ترجمه نمایشنامه شاکونتالا یا انگشتر گمشده اثر کالبداسا نویسنده هندی. سرزمین هند، اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب ، ایران شهر ، دیوان شعر با چهار هزار بیت. نمونه ای از نوشتجات که گواه لطف ذوق و قوت طبع ایشان است در پی می آید.

 

***

 

مثنوی " کار

 

در این کهنه گیتی یکی پند نو / ز گاوآهن مرد دهقان شنو

به یک گوشه گاو آهنی کهنه بود / که فرسوده زین دیر دیرینه بود

بیفکنده اش موریانه ز پای / فرومانده در کنج دهقان سرای

بسان دل جاهلان پر ز زنگ / ز زنگش دگرگونه گردیده رنگ

یکی روز گاو آهنی صیقلی / فروزان چو دانا به روشندلی

شنیدم که چون میشد از طرف دشت / قضا را بر آن گاو آهن گذشت

بگفتش که چون بهره شد ز آسمان / ترا سیم ناب و مرا زعفران

ترا از چه این تابش و روشنی؟ / که آخر نه از سیمی ، از آهنی

بگفتا ازان شد تنم تابناک / که از کار کردن مرا نیست باک

به گوهر اگر تیره گون آهنم / ز کار است روشن دل روشنم

ز خاک سیه زرّ سرخ آورم / چو سیم سپید است از آن پیکرم

تو تن پروری پیشه کردی بکوی / چو تن پروران زان شدت زرد روی

مرا پیشه در دهر تا بندگی است / نصیب من از بخت تابندگی است

تو نیز ای پسر نقد حکمت بیاب / بطالت بهل رو ز خدمت متاب

که گردون ز جان زنگ بزدایدت / دو صد روشنایی ببخشایدت

***

به گیتی رامش تن چند جویی؟ / اگر دانش طلب کردی نکویی!

ز سحرآمیزی این عالم دون / بود خود رامش تن نعل وارون

گرت دانش نباشد تن چه سودت؟ / که با حیوان ز دانش فرق بودت

به گیتی لذت تن جوید ار کس / به شأنش آیت «بل هم أضل» بس!


میرزا تقی خان بینش


میرزا تقی خان آق اولی متخلص به "بینش " در سال 1303 هجری قمری در تهران تولد یافته است. پس از تحصیلات متداوله  و فرا گرفتن زبان و ادبیات فرانسه ، وارد وزارت مالیه شده و به ریاست دوایر مختلفه آن وزارتخانه منصوب و چندی نیز بسمت معاونت برقرار بوده است. وی یکی از رجال پاکدامن عصر مشروطیت  بوده ، در راه آزادیخواهی  و وطن خواهی مکرر دچار حبس و تبعید گردیده است. از آثار ادبی جالب توجه این شاعر روزنامه فکاهی  و کاریکاتوری "بهلول" است که در آغاز مشروطیت طبع و نشر میشده و کلیه نظم و نثر آن به فکر و قلم شخص اوست.مضامین نادر و نو در شعر وی زیاد است ، قطعات فکاهی وی نیز شیرین و درخور توجه اهل ذوق است. در انتقاد و اصلاح شعر استاد بود و در مدتی که ریاست انجممن ادبی ایران با معظم له بود کلیه اشعار اعضاء از نظر دقیق وی میگذشت و منزّه میشد. منتخبی از اشعار ایشان در زیر می آید.

*****

این غزل عرفانی را به سبک خواجه حافظ سروده و الحق شایسته آفرین است

 

مرا به میکده خوش گفت پیر باده فروش / وفا بکس نکند روزگار باده بنوش

بگیر ساغر و درکش برغم زاهد و شیخ / که بشنوی ز سماوات بانگ نوشانوش

مرا ازان می دوشین صبوحی در ده / که تا به صبح قیامت در اوفتم مدهوش

شبی ز پیر مغان حکمتی طلب کردم / نهفته گفت مرا این دو پند نغز بگوش

به هیچ نرخ ز اهل غرور عشوه مخر / به هر بها که دهد دست خویشتن مفروش

دلا مخور غم فردا و دم غنیمت دان / که آید و گذرد بر من و تو چون دی و دوش

به بارگاه غنا روز واپسین بینش / می شبانه و ورد سحر رود همدوش

***

یک به محتسب این نکته گوشزد کند / که بد رسد به کسی کو به خلق بد بکند

به آب باده بنوشید دلق زهد و ریا / که آب عفو خدا نیز کار خود بکند

فقیه مدرسه از آن لگد به مینا زد / که مشت پر گهر ناب ازان لگد بکند

شکست ساغرم ار شیخ سبحه نگسلمش / فرشته می نکند آنچه دیو و دد بکند.

 

***

ز انتظار دل پاک تاک آب شود / که میوه اش رسد و جرعه ای شراب شود

خراب میکده خواهی و خانه ات آباد / برو فقیه برو ، خانه ات خراب شود

دلم سیاه شد از غم بیار ساقی می / که خاطرم ز صفا رشک آفتاب شود

 

 

تغزل :

 

این مثل باشد که تا گردون رود دیوار کج / گر ز غفلت خشت اول را نهد معمار کج

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود / صحن کج شد بام کج شد در کج و دیوار کج

چرخ با ما کجرو از آنروست کاندر ملک ما / مردمان راست باشند اندک و بسیار کج

راست ناید کار ما تا هستمان خرچنگ وار / راه کج ، کردار کج ، گفتار کج ، پندار کج

قبله ی مسجد کج و نتوان شدن سوی کنشت / رانکه اینجا نیز راهب را بود زنّار کج

نیست بحثی بر جوانان گر کله کج می نهند / سالخورده شیخ بر سر می نهد دستار کج

بلبلی در باغ میگفت این و می نالید زار / گل به گلبن رسته کج ، بر شاخه گل خار کج

منزل مقصود اگر خواهی به راه راست رو / کی رسد باری به منزل چونکه باشد بار کج

آفرید ایزد قلم را راست بینش از چه رو / میگذارد شاعرش بر صفحه طومار کج

 

***

 

رباعیات :

 

ساقی قدحی که می رسد ماه صیام / تا پخته روم در بر آن شیخک خام

با وی گویم که این چه افسانه بود / انگور حلال و آب انگور حرام

***

گر بشتابی ز ره بمانی خسته / بی رنج رسی گر بروی آهسته

این نکته شنو که رهروانراست دلیل / دانسته و آهسته رو و پیوسته


فصل بهار ایران الدوله


"فصل بهار" خانم ملقّب به "ایران الدوله" متخلص به " جنت " از نوادگان فتحعلی شاه قاجار می باشد. این خانم محترم در اوان کودکی بمناسبت ذوق و استعداد طبعی پیش یکی از نوکران تربیت شده خانه خود خواندن و نوشتن آموخته و با عشق و علاقه ای که به شعر و ادبیات داشته اوقات خود را بخواندن کلیات شیخ سعدی مصروف می داشته و گاهی نیزی شعری می سروده است. جدای شاعری از موسیقی آگاهی داشت و ساز نیکو می نواخت و در صنعت نقاشی از نابغه عصر کمال الملک دارای تصدیق است. دیوان اشعارش بالغ بر هزار بیت و بیشتر غزلیات شیرین است . دستچینی از این غزلیات به پیشگاه حضورتان معرفی میگردد.


غزلیات :

 

گر بگویم که جز از عشق تو کامم بادا / محو از دفتر عشاق تو نامم بادا

اگر اندیشه درمان کنم از درد غمت / لذت ناوک عشق تو حرامم بادا

ساغر لعل لبت پر ز مدام است مدام / بر لب این ساغر گلرنگ مدامم بادا

سوی می با لب میگون تو گر دست برم / خون دل در عوض باده به جامم بادا

گر به خاکم بکشد یا نکشد در بر خویش / هر چه بادا به کف دوست زمامم بادا

در ره وصل تو ای آفت دل ، رهزن جان / ز ارمغان دل و جان کار بکامم بادا

هر که چون صبح بخندد به سیه روزی من / تیره تر روز وی از شام ظلامم بادا

***

در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من / اندر این سلسله عمریست که خون شد دل من

از ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت / که پریشان شد و از خویش برون شد دل من

اینهمه فتنه مگر زیر سر زلف تو بود / که گرفتار به صد سحر و فسون شد دل من

در کمند سر زلف تو به ویرانه عشق / آنقدر گشت که از اهل جنون شد دل من

آنچه گفتم به دل از روی نصیحت نشنید / عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من

حاصل هر دو جهان در ره عشقت دادم / جان و تن سوخت ز هجر تو و خون شد دل من

بر سر کوی تو نتوان گذر از بیم رقیب / تا دمی با تو دهم شرح که چون شد دل من

***

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده / دلبر سنگ دلی سرکش و خونخوارش ده

چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن / با طبیبان جفاکار سر و کارش ده

تا بداند که شب یار چسان می گذرد / دولت وصل تو در مجلس اغیارش ده

از پی چیدن یک گل ز گلستان وصال / همچو آن بلبل شوریده دوصدخارش ده

تا بداند که جفا شرط وفاداری نیست / یار بدخوی جفاجوی ستمکارش ده

چونکه پروای منش نیست چون پروانه مدام / زآتش روی بتی شعله شرربارش ده

صبح امید مرا چونکه شب تار نمود / بستان روشنی روز و شب تارش ده

دل پاکیزه او گر به مثل آینه است / ز آه عشاق بر آن آینه زنگارش ده

مه عقرب صفت و دلبر اژدر خطر است / همه دم افعی و یار بتر از مارش ده

عوض عقرب زلف کج خوبان همه شب / مار ارقم به کف عقرب جرارش ده

تا که از درد دل خسته خبردار شود / همچو جنت دل افسرده افگارش ده.


پژمان بختیاری


میرزا حسین خان بختیاری متخلص به "پژمان" از شعرای شیرین زبان معاصر است. در مورد زندگینامه شاعر شرحی که خود ایشان نگاشه اند را درج می کنیم :

" نامم حسین است و تخلّصم "پژمان" اصلم از بختیاری است و مولدم طهران بسال 1279 قمری قدم به عرصه وجود نهاده و در هجده سالگی زبان بشاعری گشادم. تحصیلات معموله را در طهران انجام داده و معلومات ادبّیه را تا حدی در مدارس قدیمه فرا گرفتم و در شاعری به مثنوی سرایی بیشتر راغبم." او دارای تعدادی کتاب منتشر شده‌است.از جمله این کتاب‌ها می‌توان کتاب‌های زیر اشاره کرد : دیوان اشعار ، زن بیچاره ، خاشاک ، محاکمه شاعر ، اندرز یک مادر ، کویر اندیشه ، تاریخ پست و تلگراف در ایران ، سیه روز ، محاکمه شاعر - وی متوفی به سال 1353 می باشد. منتخبی از اشعار این شاعر خوش ذوق را پیوست میکنیم.

 

***

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد  / کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد/ کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست/ آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم / کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی / گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای/ دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و دارا / ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت     / جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

***

آرزوی روی ماهی می کشم / حسرت چشم سیاهی می کشم

آتشم بر خرمن هستی مزن / کز دل پر سوز آهی می کشم

منّت شاهان نصیب من مباد / گر کشم منّت ز ماهی می کشم

گر پناهی بایدم بردن به خلق / دست سوی بی پناهی می کشم

***

گرت یک ره به کام خویشتن بینم چه خواهد شد

وگر از گلشن وصلت گلی چینم چه خواهد شد

دمی تا افتدم بر سر ز سرو قامتت سایه

بپای سروت ار چون سایه بنشینم چه خواهد شد

گزیدی چون تو عمری جا درون جان من جانان

من ار جائی در آغوش تو بگزینم چه خواهد شد

دل و دین میبری از دست دلداران و دین داران

حسابت با من بیدل که بی دینم چه خواهد شد!؟