بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
/ که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و
من فرو نایم / ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای
آمدم تا سر / چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم
به بوی تو / کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن
توانستم / کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم
به مسجد بتگر از بت باز میدانستم
و اکنون / درین خمخانهی رندان بت از بتگر نمیدانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی
که / درین دریای بی نامی دو نامآور نمیدانم
یکی را چون نمیدانم سه چون دانم
که از مستی / یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد
اندر وی / من این دریای پر شور از نمک کمتر نمیدانم
دل عطار انگشتی سیه رو بود و
این ساعت / ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمیدانم
*****
ای جان ما شرابی از جام تو کشیده
/ سرمست اوفتاده دل از جهان بریده
وی جان ما به یک دم صد زندگی
گرفته / تا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده
ای جان پاکبازان در قعر هر دو
عالم / مثل تو هیچ گوهر نه دیده نه شنیده
جانهای عاشقانت چون مرغ بال
بسته / در زیر دام دنیا بر بویت آرمیده
آنجا که آتش تو بالا گرفته در
دل / هم شمع جان نهاده هم صبح دل دمیده
وآنجا که عرضه داده عشقت امانت
خود / هم کوه پست گشته هم چرخ در رمیده
گردون سالخورده بویی شنیده از
تو / در جست و جویت از جان چندان به سر دویده
عشقت به لاابالی بر چار سوی عالم
/ پیران راهبین را بر دارها کشیده
در راه انتظارت جانها ز اشتیاقت
/ چون مرغ نیم بسمل در خاک و خون تپیده
تو فارغ از دو عالم مشغول خویش
دایم / وز سختی ره تو کس در تو نارسیده
الحق شگرف مرغی کز تو دو کون
پر شد / نه بال باز کرده نه ز آشیان پریده
ای در حجاب عزت پنهان شده ز غیرت
/ نادیده گرد کویت مردان کار دیده
تو همچو آفتابی در پردهها نشسته
/ یک آه عاشقانت صد پرده بر دریده
ای جان ما چو آدم شادی هشت جنت
/ داده به یک دو گندم واندوه تو خریده
در چشم ما نیایی گویی که نور
چشمی / یا نور چشم جانی هم جای خود گزیده
بر جان فتاده نورت وز جان فتاده
بر دل / وز دل رسیده بویی زان نور سوی دیده
چون صنع توست جمله فارغ ز صنع
خویشی / زان دوستی نداری با هیچ آفریده
جمله تویی ولیکن کس دیدهای ندارد
/ زیرا که پرده بینم بر دیدهها کشیده
کو دیدهای که او را توحید کرده
سرمه / تا فرش راز بیند بر کون گستریده
هر بی خبر نشاید این راز را که
این / جانی شگرف باید ذوق لقا چشیده