ای کاش درد عشقت درمان‌پذیر بودی

 

ای کاش درد عشقت درمان‌پذیر بودی

یا از تو جان و دل را یک‌دم گزیر بودی

در آرزوی رویت چندین غمم نبودی

گر در همه جهانت مثل و نظیر بودی

می‌خواستم که جان را بر روی تو فشانم

ور بر فشاندمی جان چیزی حقیر بودی

عشقت مرا نکشتی گر یک‌دمی وصالت

یا پایمرد گشتی یا دستگیر بودی

کی پای دل به سختی در قیر باز ماندی

گر نی به گرد ماهت زلف چو قیر بودی

زان می که خورد حلاج گر هر کسی بخوردی

بر دار صد هزاران برنا و پیر بودی

گفتی که با تو روزی وصلی به هم برآرم

این وعده بس خوشستی گر دلپذیر بودی

گر شاد کردیی تو عطار را به وصلت

نه جان نژند گشتی نه دل اسیر بودی

 

بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم...


بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم / که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم

گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم / ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم

ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر / چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو / کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم

به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم / کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم

به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون / درین خمخانه‌ی رندان بت از بتگر نمی‌دانم

چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که / درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم

یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی / یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم

کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی / من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم

دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت / ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم

*****

ای جان ما شرابی از جام تو کشیده / سرمست اوفتاده دل از جهان بریده

وی جان ما به یک دم صد زندگی گرفته / تا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده

ای جان پاکبازان در قعر هر دو عالم / مثل تو هیچ گوهر نه دیده نه شنیده

جان‌های عاشقانت چون مرغ بال بسته / در زیر دام دنیا بر بویت آرمیده

آنجا که آتش تو بالا گرفته در دل / هم شمع جان نهاده هم صبح دل دمیده

وآنجا که عرضه داده عشقت امانت خود / هم کوه پست گشته هم چرخ در رمیده

گردون سالخورده بویی شنیده از تو / در جست و جویت از جان چندان به سر دویده

عشقت به لاابالی بر چار سوی عالم / پیران راه‌بین را بر دارها کشیده

در راه انتظارت جان‌ها ز اشتیاقت / چون مرغ نیم بسمل در خاک و خون تپیده

تو فارغ از دو عالم مشغول خویش دایم / وز سختی ره تو کس در تو نارسیده

الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد / نه بال باز کرده نه ز آشیان پریده

ای در حجاب عزت پنهان شده ز غیرت / نادیده گرد کویت مردان کار دیده

تو همچو آفتابی در پرده‌ها نشسته / یک آه عاشقانت صد پرده بر دریده

ای جان ما چو آدم شادی هشت جنت / داده به یک دو گندم واندوه تو خریده

در چشم ما نیایی گویی که نور چشمی / یا نور چشم جانی هم جای خود گزیده

بر جان فتاده نورت وز جان فتاده بر دل / وز دل رسیده بویی زان نور سوی دیده

چون صنع توست جمله فارغ ز صنع خویشی / زان دوستی نداری با هیچ آفریده

جمله تویی ولیکن کس دیده‌ای ندارد / زیرا که پرده بینم بر دیده‌ها کشیده

کو دیده‌ای که او را توحید کرده سرمه / تا فرش راز بیند بر کون گستریده

هر بی خبر نشاید این راز را که این / جانی شگرف باید ذوق لقا چشیده