علی اصغر خان حکمت
علی اصغر حکمت نویسنده، سیاست مدار، ادیب، شاعر، حقوق دان، مولف، مصحح، محقق، مترجم و پژوهشگر ایرانی به سال 1271 هجری شمسی در شیراز چشم به جهان گشود و در یکم شهریورماه 1359 در هشتاد و هشت سالگی در تهران دیده از جهان فروبست.
به سال 1314 در کابینه محمود جم وزیر معارف شد و به تحولات فرهنگی پرداخت. پایه گذاری دانشسراهای مقدماتی در سراسر کشور، برگزاری جشن هزاره فردوسی، پایه گذاری فرهنگستان ایران و درنتیجه تحول در زبان و ادبیات پارسی، ایجاد دوره پیشاهنگی، تغییر برنامه های مدرسه ها بر پایه اصول آموزشی کشورهای پیشرفته، توجه به آثار باستانی، پایه گذاری موزه ایران باستان، پایه گذاری کتابخانه ملی ایران، تربیت کادر آموزشی، انتشار نشریات، توجه به ورزش در مدرسه ها، گسترش مدرسه های ابتدایی و متوسطه و تکمیل ساختمان ها نیمه کاره مدرسه ها در سرتاسر ایران از جمله کارهای او بود. در این دوران دکتر محمود حسابی دانشگاه تهران را پایه گذاری کرد و حکمت نخستین رییس دانشگاه تهران شد. حکمت در تیر 1317 برکنار و خانه نشین شد ولی در اسفند همان سال وزارت کشور را به او واگذار کردند. پس از این در کابینه دکتر احمد متین دفتری نیز همان سمت را عهده دار بود. در اسفند 1318 از وزارت کناره گرفت ولی در دهم اردیبهشت سال بعد باز به وزارت کشور رسید. به سال 1320 نماینده مجلس شد ولی روحانیون مجلس صلاحیت وی را رد کردند و او را به دلیل پایه گذاری پیشاهنگی و کلیمی بودن اجدادش هو کردند.
از آثار او است: رساله در باب امیر علیشیر نوائی ، پارسی نغز (مجموعه ای است از برگزیده های پارسی گویان)، ترجمه از سعدی تا جامی؛ جلد سوم تاریخ ادبیات ادوارد براون، ترجمه امین و مامون؛ از سلسله روایات اسلامی جرجی زیدان. ترجمه دوستداران وطن، ترجمه رستاخیز تالیف تولستوی، 1339، ترجمه راه زندگانی، تالیف نیکولا حداد مصری ، ترجمه نمایشنامه شاکونتالا یا انگشتر گمشده اثر کالبداسا نویسنده هندی. سرزمین هند، اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب ، ایران شهر ، دیوان شعر با چهار هزار بیت. نمونه ای از نوشتجات که گواه لطف ذوق و قوت طبع ایشان است در پی می آید.
***
مثنوی " کار"
در این کهنه گیتی یکی پند نو / ز گاوآهن مرد دهقان شنو
به یک گوشه گاو آهنی کهنه بود / که فرسوده زین دیر دیرینه بود
بیفکنده اش موریانه ز پای / فرومانده در کنج دهقان سرای
بسان دل جاهلان پر ز زنگ / ز زنگش دگرگونه گردیده رنگ
یکی روز گاو آهنی صیقلی / فروزان چو دانا به روشندلی
شنیدم که چون میشد از طرف دشت / قضا را بر آن گاو آهن گذشت
بگفتش که چون بهره شد ز آسمان / ترا سیم ناب و مرا زعفران
ترا از چه این تابش و روشنی؟ / که آخر نه از سیمی ، از آهنی
بگفتا ازان شد تنم تابناک / که از کار کردن مرا نیست باک
به گوهر اگر تیره گون آهنم / ز کار است روشن دل روشنم
ز خاک سیه زرّ سرخ آورم / چو سیم سپید است از آن پیکرم
تو تن پروری پیشه کردی بکوی / چو تن پروران زان شدت زرد روی
مرا پیشه در دهر تا بندگی است / نصیب من از بخت تابندگی است
تو نیز ای پسر نقد حکمت بیاب / بطالت بهل رو ز خدمت متاب
که گردون ز جان زنگ بزدایدت / دو صد روشنایی ببخشایدت
***
به گیتی رامش تن چند جویی؟ / اگر دانش طلب کردی نکویی!
ز سحرآمیزی این عالم دون / بود خود رامش تن نعل وارون
گرت دانش نباشد تن چه سودت؟ / که با حیوان ز دانش فرق بودت
به گیتی لذت تن جوید ار کس / به شأنش آیت «بل هم أضل» بس!