آرزو / شعری زیبا و لطیف از ابوالحسن وزری
من اگر باد نوبهار شوم / همچو موی تو مشکبار شوم
دامن افشان روم به هر سوئی / که بدزدم ز هر گلی بویی
همه جا را دهم بدامانم / به امیدی که بر تو افشانم
گر بیایی به سیر باغ و چمن / سر نهد شاخ گل به دامن من
که گلی را ز او جدا سازم / پیش پایت به خاک اندازم
خم کنم سبزه های رعنا را / تا تو آسوده تر نهی پا را
هر قدم بنگرم وفای تو را / که ببوسم نشان پای تو را
گر شوم پرتوی جهان افروز / که کشد چادر شب از سر روز
مشتری گر شوند مهر و مَهم / زهره شوید به اشک ، خاک رهم
بکشد ماهتاب بر دوشم / یا کشند اختران در آغوشم
چشم پروین براه من ماند / آسمانم به دیده بنشاند
برق آسا ز جمله بگریزم / تا به برق نگاهت آمیزم
نیمه شب که رفته ای در خواب / تابم از روزن تو چون مهتاب
میزنم در رخ درخشانت / بوسه بر سایه های مژگانت
چون شود صبح با ترانه ی باد / که بر آرد ز بلبلان فریاد
من و آن حلقه های گیسویت / خوش برقصیم بر سر و رویت
گر شوم ژاله ی سحرگاهان / که بود چون ستاره ای تابان
صبحدم راه بوستان برگیرم / در میان گلی مکان گیرم
چون تو دستی به او دراز کنی / که لبش را به بوسه باز کنی
بریش چون به ناز سوی لبت / غلطم از برگ گل به روی لبت
بر لبت چون یکی حباب شوم / بوسم آن را ز شوق و آب شوم