چشم دلدار / قطعه ای زیبا از پرویز صیاد
آن شنیدستم که مجنون در رهی
دیــرگــاهـی دور افــتــــاد از طـعـــام
نی کسی از حال وی آگاه بود
نی شکاری میگذشتش سوی دام
گرسنه شب سر به بالین می نهاد
روز از نـوجســته بـرمـیـداشـت گـام
از قضا بگذشت بر آبشخوری
آهـوئی خسبـیده دیــد انـدر کـنام
نرم آهو را فرا چنگ آورید
در بـرش بفشـرد چــون جـان گرام
بس که سر تاپای او را بوسه داد
آهـوی وحشـی به وی گردیــد رام
پس رهایش کرد و از وی درگذشت
عابری آن دید و گفت: ای مرد خام
از چه؟ آهو را چنان بگذاشتی
صــید را بر خود چرا؟ کردی حـــرام
گفت مجنون : بی خبر خاموش باش
او چو لیلی داشت چشمی قیرفام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ ساعت 10:31 توسط مهـــدی
|