دوستت دارم ای امید محال


تا نهـان سازم از تو بار دگر / راز این خاطــر پریشـان را

می کشم بر نگاه نازآلود / نرم و سنگین حجاب مژگان را

 

***

دل گرفتار خواهشی جانسـوز / از خدا راه چاره می جـویم

پارسـاوار در برابر تو / سخن از زهد و توبه می گویم

 

***

آه ... هرگز گمان مبر که دلم / با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود ، دروغ / کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

***

تو برایم ترانه می خوانی / سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابـم و ترانه ی تـو / از جهــان دگــر نشـان دارد

 

***

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند /

راز و خمـــوش و مکــارنــد

 

***

آه من هم زنم ، زنی که دلش / در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف / دوستت دارم ای امید محال


بانگ پر از نیاز مرا بشنو ...


از تنگنای محبس تاریکی / از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو  / آه ای خدا ی قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف / بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه من بینی/ این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی / در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش / یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی / اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی / بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه ترا گویم / کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو / گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان / شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش / از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد / همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم / یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای / تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری / در عشقش تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت / بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان / شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ناچیزی / عاصی شود بغیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرشکش را / در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی / از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرابشنو / آه ای خدای قادر بی همتا


نگاه خدا

 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما"