غزلی دلنشین از علی مظاهری ؛ شاعر معاصر اصفهانی
در یـک نگـاه ، صـد سخـن جواب داشـت
در نقطـه ای سیـاه ، هـزاران کتـاب داشـت
روشـن شـد از تبسـم او آسمـان دل
آن مـاه ، در هلال لبـش ، آفتـاب داشـت
رخسـار مـاه او ، ز عرق پر ستـاره بود
بـر چهـره چـو بـرگ گل خـود ، گلاب داشـت
در کوچـه کوچـه گیسـوی او ، دل ز راه رفـت
از بسکـه زلـف پرشکنـش ، پیـچ و تـاب داشـت
دیشـب که گـوش داد به افسانـه دلـم
چشمـان مسـت فتنـه گـرش ، میـل خـواب داشـت
بلبـل ، بـه دور گلبـن حسنـش ، هـزارها
پروانـه ، گـرد شمـع رخـش ، بـی حسـاب داشـت
آن شاعـری که از سخنـش ، مستـی آفـرید
در جـام لفـظ ها ، ز معـانی ، شـراب داشـت
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 16:39 توسط مهـــدی
|