در یـک نگـاه ، صـد سخـن جواب داشـت

در نقطـه ای سیـاه ، هـزاران کتـاب داشـت

روشـن شـد از تبسـم او آسمـان دل

آن مـاه ، در هلال لبـش ، آفتـاب داشـت

رخسـار مـاه او ، ز عرق پر ستـاره بود

بـر چهـره چـو بـرگ گل خـود ، گلاب داشـت

در کوچـه کوچـه گیسـوی او ، دل ز راه رفـت

از بسکـه زلـف پرشکنـش ، پیـچ و تـاب داشـت

دیشـب که گـوش داد به افسانـه دلـم

چشمـان مسـت فتنـه گـرش ، میـل خـواب داشـت

بلبـل ، بـه دور گلبـن حسنـش ، هـزارها

پروانـه ، گـرد شمـع رخـش ، بـی حسـاب داشـت

آن شاعـری که از سخنـش ، مستـی آفـرید

در جـام لفـظ ها ، ز معـانی ، شـراب داشـت