تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟



تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟ / که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره / نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش /  ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما

ز رویت پرده‌ی دوری زمانی گر برافتادی / همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما

تو همچون خرمن حسنی و ما چون خوشه چینانت  / از آن خرمن چه کم گشتی که پر بودی کنار ما؟

ز دلبندان آن عالم دل ما هم ترا جوید / که از خوبان این گیتی تو بودی اختیار ما

نمی‌باید دل ما را بهار و باغ و گل بی‌تو / رخ و زلف و جبینت بس گل و باغ و بهار ما

ز مثل ما تهی‌دستان چه کار آید پسند تو؟ / تو سلطانی، ز لطف خود نظر می‌کن به کار ما

چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی / چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما

به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی / کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما

ز هجرت گر چه ما را پر شکایتهاست در خاطر / هنوزت شکرها گوییم، اگر کردی شکار ما

بگو تا: اوحدی زین پس نگرید در فراق تو / که گر دریا فرو بارد بنفشاند غبار ما


غزلـــــی شیـــوا از اوحــدی مراغــه ای


بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد

شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد

برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا

قدح در دست و مطرب مست و ساقی یار خوش باشد

میان باغ و طرف جوی و پای سرو و پیش گل

طرب در جان و می در جام و گل بر بار خوش باشد

سماع مطرب اندر گوش و دست یار در گردن

چمان اندر چمن مستانه فرزین‌وار خوش باشد

دمادم بادهای لعل کردن نوش و نقلش را

پیاپی بوسها زان لعل شکر بار خوش باشد

چنین شب ، گر مجال افتد که با دلدار بنشینی

شب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد

رفیقانم به صحرا می‌برند از شهر و می‌دانم

که صحرا نیز هم با یاد آن دلدار خوش باشد

چو باشد باده و مطرب، پریرویی به دست آور

که هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد

کرا پروای باغ امروز؟ بی‌دیدار روی او

که فردا باغ جنت نیز با دیدار خوش باشد

مگو، ای اوحدی، جز وصف عشق و قصه‌ی مستی

که هر کو شعر میگوید بدین هنجار خوش باشد

می و معشوقه و گل را چه داند قدر؟ هر خامی

که این معنی به چشم عاشقان زار خوش باشد.


بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد


بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد / شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد

برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا / قدح دردست ومطرب مست وساقی یارخوش باشد

میان باغ و طرف جوی و پای سرو و پیش گل / طرب درجان و می درجام و گل بر بارخوش باشد

سماع مطرب اندر گوش و دست یار در گردن / چمان اندر چمن مستانه فرزین‌وار خوش باشد

دمادم بادهای لعل کردن نوش و نقلش را  / پیاپی بوسه ها زان لعل شکر بار خوش باشد

چنین شب، گر مجال افتد که با دلدار بنشینی / شب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد

رفیقانم به صحرا می‌برند از شهر و می‌دانم / که صحرا نیز هم با یاد آن دلدار خوش باشد

چوباشد باده و مطرب، پریرویی به دست آور / که هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد

کرا پروای باغ امروز؟ بی‌دیدار روی او  / که فردا باغ جنت نیز با دیدار خوش باشد

مگو،ای اوحدی،جز وصف عشق وقصه‌ی مستی/ که هرکوشعرمیگویدبدین هنجارخوش باشد

می ومعشوقه و گل راچه داند قدر؟ هرخامی/ که این معنی به چشم عاشقان زارخوش باشد