ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است

این کشتی از تلاطم دریا شکسته است

تنها ننالم از غــم و ایام و جـور یار

باشـد مرا دلـی و ز صـد جـا شکستـه است

این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن

بال من فلک زده ، تنها شکسته است

از آنچه پیـش دوست بود در خـور نثـار

تنهـا مـرا دلـی بـود ، امـا شکستـه است

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

بازار من ز گرمی سودا شکسته است

بس نادر اوفتد که بماند دلی درست

زان طرّه ی شکسته که دلها شکسته است

هـر چیـز بشکنـد ز بها اوفتـد ولـی

دل را بهـا و قـدر بـود تـا شکستـه است

هر کس به ملک صبر و قناعت نهاد پای

دست هزار گونه تمنا شکسته است

)رنجی) کجا روم ز سر کوی او که من

پای جهان دویده ام ،  اینجا شکسته است