در شادمانی بود عشق خوبان...


خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی / خوشا با پریچهرگان زندگانی

خوشا با رفیقان یکدل نشستن / بهم نوش کردن می ارغوانی

بوقت جوانی بکن عیش ، زیرا / که هنگام پیری بود ناتوانی

جوانی و از عشق پرهیز کردن / چه باشد؟ ندانی به جز جان گرانی

جوانی که پیوسته عاشق نباشد / دریغ است ازو روزگار جوانی

در شادمانی بود عشق خوبان / بباید گشادن در شادمانی


قطعه و غزل از فرخی سیستانی


خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم  /  تربیتی کن به آب لطف خسی را

گفت یکی بس بود و گر دو ستانی  /  فتنه شود، آزموده‌ایم بسی را

عمر دوباره‌ست بوسه‌ی من و هرگز  /  عمر دوباره نداده‌اند کسی را

****

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی  /  در شرط ما نبود که با من تو این کنی

دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا  /  آگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی

پنداشتم همی که دل از دوستی دهی  /  بر تو گمان که برد که تو دشمن منی

دل دادن تو از پی آن بود تا مرا  /  اندر فریبی و دلم از جای برکنی

کشتی مرا به دوستی و کس نکشته بود  /  زین زارتر کسی را هرگز به دشمنی

بستی به مهر با دل من چند بار عهد /  از تو نمی‌سزد که کنون عهد بشکنی

با تو رهیت را چو به دل ایمنی نبود  /  زین پس به جان چگونه بود بر تو ایمنی