هنگامه عشق / اشعار : اقبال لاهوری
لاله ی این گلستان داغ تمنایی نداشت
نرگس طناز او چشم تماشایی نداشت
خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود
زندگی کاروانی بود و کالایی نداشت
روزگار از های و هوی می کشان بیگانه یی
باده در میناش و باده پیمایی نداشت
برق سینا شکوه سنج از بی زبانی های شوق
هیچکس در وادی ایمن تقاضایی نداشت
عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد
ورنه از بزم خموشان هیچ غوغایی نداشت
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
میل حیوان خوردن ، آسودن چه سود؟
گر به خود محکم نه ای ، بودن چه سود؟
خویش را چون از خودی محکم کنی
تو اگر خواهی جهان بر هم کنی
گر فنا خواهی ز خود آزاد شو
گر بقا خواهی به خود آباد شو
چیست مردن؟ از خودی غافل شدن
تو چه پنداری؟ فراق جان و تن
در خودی کن صورت یوسف مقام
از اسیری تا شهنشاهی خرام
از خودی اندیش و مرد کار شو
مرد حق شو ، حامل اسرار شو