بی تو بار زندگی ای دوست نتوانم کشیدن

 بی تو بار زندگی ای دوست نتوانم کشیدن

هر چه دیدن از جهان بهتر که رویت را ندیدن

بالله از عمر ابد خوشتر بود بهر دل ما

لحظه ای، ای راحت جان در کنارت آرمیدن

آفتابا آرزو دارم نبیند سایه ات کس

گر چه نتوان مهر را با خویش در خلوت کشیدن

دوستم داری و دارم دوستت ای جان شیرین

طالعی بیدار خواهد در چنین دولت رسیدن

تا تو میخواهی مرا، میخواهم ای مه خویشتن را

بد نباشد اینچنین خود خواستن خود پروریدن

چیست دانی زندگانی؟ یا چه باشد کامرانی؟

جستجو کردن، یکی از هر دو عالم برگزیدن

من نه تنها تا بود جان در تنم مست باشم

مرگ هم نتواند ای جان رشته ی ما را بریدن

خاک گردد چون دل من در دل خاک مزارم

باز از ذرات آن نام تو را بتوان شنیدن

من «عمادم» من «عمادم» یک جهان مهر و محبت

یک جهان سرمایه خواهد بنده ای اینسان خریدن

 

 

اشعـاری دلنشین از زنده یاد عماد خراسانی


شبـی ای فتنـه گـر مهمـان مـن بـاشـی چـه خواهـد شـد؟

شـراب روح سـرگردان مـن بـاشـی چـه خـواهد شـد؟

اگـر یـک شـب غـرور حـسـن روز افـزون نهـی از سـر

بـه فکـر درد بی درمـان مـن بـاشـی چـه خواهـد شـد؟

سـراپـا آنـی و از هـر چـه گـویـم خـوشتـر از آنـی

شبـی، روزی، بتـا گـر زان مـن بـاشـی چـه خـواهـد شـد؟

گـر ای شیـریـن تـر از عمـر، ایـن دل دیـوانـه بنـوازی

گـر ای خوشتـر ز جـان، جـانـان مـن بـاشـی چـه خـواهـد شـد؟

غمـت نـاخـوانـده مهـمـانی سـت هـر شـب در سـرای مـن

اگـر یـک شـب تـو خـود مـهمـان مـن بـاشـی چـه خـواهـد شـد؟

بـه تـاریکـی سـرآمـد عمـر مـن، ای مـاه اگـر یکشـب

چـراغ کلبـه ی احـزان مـن باشـی، چـه خـواهـد شـد؟

بـه دامـان ریختـم شـب ها ز هجـران تـو کوکـب هـا

شبـی چـون اشـک بـر دامان مـن بـاشـی چـه خـواهـد شـد؟

 

***

 

عـمـر آن بـود که در صـحبـت دلـدار گـذشـت

حـیـف و صـد حـیـف که آن دولـت بیـدار گـذشـت

آفـتـابـی زد و ویـرانه ی دل روشـن کـرد

لـیـک افـسـوس که زود از سـر دیـوار گـذشـت

خـیـره شـد چشـم دل از جـلـوه ی مـستـانـه ی او

تا زدم چـشـم بـه هـم مـهـلت دیـدار گـذشـت

بـرو ای نـاصـح مـجنـون ز پـی کـار دگر

نقـش بـر آن مـزن، کـار از مـن از کـار گـذشـت!

بـگشـا دفـتـر هـذیـانِ تـبِ عـشـقِ مـرا

تـا بـدانـی کـه چـهـا بـر دل بـیمـار گـذشـت

هـر چـه غـم هـسـت خـدایـا بـه دل ما بـفـرسـت

کـه بـرای دل مـا از کـم و بـسیـار گـذشـت!

شـدم آن روز ز درمـان دل خـود نـومـیـد

که مـداوای وی از مـعـجـزِ خـمّـار گـذشـت

اعـتقـادم ز تـو هـم سـلـب شـد ای بـاده فـروش!

وان کـرامـات کـه دیـدیـم ز تـو پـار، گـذشـت!

 

***

 

اهل گردم، دل دیوانه اگر بگذارد / نخورم می، غم جانانه اگر بگذارد!

گوشه ای گیرم وفارغ زشر وشور شوم / حسرت گوشه میخانه اگر بگذارد!

عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان / هوس گردش میخانه اگر بگذارد!

معتقد گردم و پابند و ز حیرت برَهَم / حیرت این همه افسانه اگر بگذارد!

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او / لیک پروانه ی دیوانه اگر بگذارد!

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد / چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد!؟


یادگار دوست


ما را به جز غم تو مبادا به دل غمی / وین غم نمی دهیم به شادیّ عالمی

ای آرزوی گم شده بازآ که بی تو دل / خون گشت و آرزو نکند جز تو همدمی

ای غم تویی عزیز دل من که بعد از او / غیر از توام نماند امینیّ و محرمی

تو یادگار اویی و یادآور وصال / چون نیست او ، تو باش که چون جان مکرّمی

رحمت به بی کسی ّ من آورده ای مگر / کو تا برفت ترک نگفتی مرا دمی

فرصت شمر که رحم ندارد فلک ، مباز / از بهر نسیه نقد وصال مسلّمی

زخمی زدی فلک که طبیبان روزگار / بهرش نجسته اند دوایی و مرهمی

غم های روزگار رفتند و خوش دلیم / ما را به جز غم تو مبادا به دل غمی


به مستبدان زمان


تو کیستی ، تو چیستی؟

که رنگ لاله ها

ز دیدن تو زرد می شود

و باغ از تو بی پرنده می شود

 

***

تو کیستی ، تو چیستی؟

که عطر یاس و نسترن

و سکر باده کهن

ز دیدن تو می پرد

و از تو شادی و فراغ و امن

بَدَل به رنج و داغ و درد می شود

 

***

تو کیستی که پیش قلب سنگ تو

سرشک و ضجّه به ز شادی است

چرا پسند آن دل پلید تو

عزا و مرگ و نامرادی است

 

***

تو کیستی که از تو شد

لبالب از سرشک و خون ایاغ ما

دگر بهار سر نزد به باغ ما

 

***

تو کیستی که باورت شده ست

که مهتری به کشتن است و بستن است

چه بی خرد ، بی هنر ، چه شوم و بد

کسی ، خسی ، که شیوه اش

همیشه دل شکستن است

 

***

تو کیستی که باورت شده ست

که بُرده ای گُمان که خلق

هماره بَرده اند و بنده اند و بَرّه اند

و گرگ هر چه کرد و می کند روا بود

 

***

تو کیستی که بهر یک دو روز کرّ و فر

برای آب جوجه و تملّقی ز گزمه ها

به خاطرت جوان و پیر رنجه می کنند

تو خفته مست و صد حسین و شمر

شکنجه می شوند ، شکنجه می کنند

برو که خاک بر سر تو و شعور تو ، غرور تو

بمان که بنگرد زوال خویش چشم کور تو


ساز بشکسته...


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی

ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

دمبدم حلقه این دام شود تنگتر و من

دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پرشور مرا نه شبی ای دوست بدامان

تا شوی فتنه ی ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا

عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم

نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی

پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را

یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند

جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی

نیمشب مست چو بر تخت خیالت بنشانم

که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست

آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم

بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا

تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاریّ و خزانی

منکه در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم

گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند

شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم

ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت

چه کنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم

آید آنروز عمادا که به بینم تو بگوئی

شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم