کاش...

کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم
گل صد بوسه ناب
.......
حمید مصدق
مجموعه سالهای صبوری

کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم
گل صد بوسه ناب
.......
حمید مصدق
مجموعه سالهای صبوری
چـه شبـی بـود و چـه فـرخـنـده شـبـی
آن شـب دور کـه چـون خـواب خـوش از دیـده پـریـد
کـودک قلـب مـن ایـن قصـه ی شـاد،
از لبـان تـو شنیـد:
" زنـدگـی رؤیـا نیـسـت
" زنـدگـی زیبـاسـت
" مـی تـوان،
" بـر درخـتـی تهـی از بـار، زدن پیـونـدی
" مـی تـوان در دل ایـن مـزرعـه ی خـشـک و تـهـی بـذری ریـخـت
" مـی تـوان
" از میـان فـاصـلـه هـا را بـرداشـت
" دل مـن بـا دل تـو،
" هـر دو بیـزار از ایـن فـاصـلـه هـاسـت...
قـصّـه ی شیـرینـی سـت
کـودک چـشـم مـن از قـصّـه ی تـو مـی خـوابـد
قـصّـه ی نـغـز تـو از غـصّـه تهـی سـت
بـاز هـم قصـه بگـو،
تـا بـه آرامـش دل،
سـر بـه دامـان تـو بـگـذارم و در خـواب روم...
***
گُـل بـه گُـل، سنـگ بـه سنـگ ایـن دشـت
یـادگـاران تـوأنـد.
رفتـه ای اینـک و هـر سبـزه و سنـگ
در تمـام و در و دشـت
سـوگـواران تـوأنـد
در دلـم آرزوی آمـدنت مـی میـرد
رفتـه ای اینـک، امـا آیـا
بـاز بـر مـی گـردی!؟
چـه تمـنـای محـالـی
خنـده ام مـی گیـرد!
***
در میـان مـن و تـو فـاصـلـه هـاسـت
گـاه مـی انـدیشـم،
مـی تـوانـی تـو بـه لبـخـنـدی ایـن فـاصـلـه را بـرداری!
زندگینامه حمید مصدق در ادامه مطلبـــــــــــ