غزلی پندآموز از مهدی سهیلی

 

 

به صبر کوش که رنج سفر نخواهد ماند

شبان غربت و چشمان تر نخواهد ماند

 

ز روز غصه، شکایت چه می کنی ای دوست

شب سیاه ستم تا سحر نخواهد ماند

 

سمند بر سر دشمن به روز فتح متاز

که در کف تو عنان ظفر نخواهد ماند

 

چه جای گرگ؟ که از شر آدمی آخر

به روی خاک، نشان از بشر نخواهد ماند

 

وفا مجوی ز دنیا، به گوش شاه بگو

که تاج و تخت و کلاه و کمر نخواهد ماند

 

پدر به خاک شد و گنج زر به جای گذاشت

کریم باش که هم با پسر نخواهد ماند

 

نظر بپوش ز ما ورنه وقت دیدن تو

نگاه من به رخت، بی نظر نخواهد ماند

 

در خاطر منی ...

 

ای رفته از برم به دیار دور دست !

با هر نگین اشک ، به چشم  تر منی

هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست

در خاطر منی .

 

هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان

پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است

هر شب که مه چو دانه ی الماس بی رقیب

بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است ؛

آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را

یاد آور منی؛

در خاطر منی .

 

در موسم بهار

کز مهر بامداد

تک دختر نسیم

مشاطه وار ، موی مرا شانه می کند

آن دم که شاخ پر گلی ز مهر باد

خم می شود که بوسه زند بر لبان من

وآنگاه ، نرم نرم

گل های خویش را به سرم دانه می کند

آن لحظه ، ای رمیده زمن !

در بر منی؛

در خاطر منی

 

هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند

کز تند بادها

با دست هر درخت

صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد

رقصنده در هواست

و آن روزها که در کف این آبی بلند

خورشید نیمه روز؛ چون سکه ی طلاست

تنها توئی ، توئی که...  

روشنگر منی؛

در خاطر منی.

 

هر سال ، چون سپاه زمستان فرا رسد

از راه های دور

در بامداد سرد که بر ناودان کوه

قندیل های یخ

دارد شکوه و جلوه ی آویزه ی بلور

آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا

همچون کبوتری

وانگه برای بوسه نشینند مست و شاد

پروانه های برف ، به مژگان دختری

در پیش دیده ی من و

در منظر منی؛

در خاطر منی.

 

آن صبح ها که گرمی جان بخش آفتاب

چون نشئه ی شراب ، دود در میان پوست

یا آن شبی که رهگذری مست و نغمه خوان

دل می برد به بانگ خوش آهنگ : دوست ، دوست

در باور منی؛

در خاطر منی.

 

اردیبهشت ماه

یعنی : زمان دلبری دختر بهار

کز تک چراغ لاله ، چراغانی است باغ

وز غنچه های سرخ

تک تک میان سبزه ، فراوان بود چراغ

وانگه که عاشقانه بپیچد به دلبری

بر شاخ نسترن

نیلوفری سپید

آید مرا به یاد که :

نیلوفر منی؛

در خاطر منی

 

هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام

در گوش من صدای تو گوید که : نوش ، نوش

اشکم دود به چهره و لب می نهم به جام

شاید روم ز هوش

باور نمی کنی که بگویم حکایتی :

آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم

در ساغر منی؛

در خاطر منی.

 

برگرد ، ای کبوتر رنجیده ، بازگرد

باز آ که خلوت دل من آشیانه ی توست

در راه ، در گذر

در خانه ، در اطاق

هر سو نشان توست

 

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش می شود ؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟

و آن عشق پایدار ، فراموش می شود ؟

نه ، ای امید من !

دیوانه ی توام

افسونگر منی

هر جا ، به هر زمان

در خاطر منی ...