هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد...!


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز / این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد / بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرونشست / گردسم خران شمانیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت / هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن / تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید / نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان / بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم / تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی / این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه / این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع / این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست / هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف / یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.


در حسـادت جاهـلان به دانـشمنــدان...!


از طرفی همه به اهمیت علم ایمان دارند و میدانند هیچ مزیتی در دنیا بالاتر از مزیت علمی نیست و از طرفی همه این نیرو را در خود نمی یبینند که دانش اندوزند و از خرمن دانش خوشه ای برگیرند. این است که چاره ندارند جز اینکه از دانشمند بد گویند و از انتشار آوازه فضل و دانش او ممانعت کنند.

و چون محال است که این حسد نابود گردد پس وظیفه دانشمند است که با آنها به مدارات رفتار کند و سبب نیرومندی خشم آنها نشود؛ اگر می تواند از آنها دوری جوید و هرگونه رابطه را با آنان قطع کند و اگر نمی تواند در برابر سخن چینی و بدگویی آنها بردباری نشان دهد و سخن زشت آنها رابا خوشروئی جواب گوید و فراموش نکند که به گفته فردریک بزرگ «مقام او برابر با عالیترین مقامهاست". پس سزاوار چنین مقامی است که بر زیردستان نگیرد و از گناه آنها چشم بپوشد.

اساساً دانشمند انتظار احترام و قدردانی از نادان نباید داشته باشد چون بین او و نادان هیچ علاقه ای نیست که آنها را به هم مربوط کند و بلکه با یکدیگر ضدند که دانا در طرف مثبت است و نادان در طرف منفی. و در عین حال دانشمند به حکم دانش خود به نادان باید به دیده ی مهر بنگرد و از این گناه که «به فکر و هوش و دانش» بر او برتری جسته است از او عذر بخواهد و درخواست عفو و بخشایش کند. سعدی در باب پنجم گلستان در این باره می گوید:

" چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را نیز از دانا وحشتست! باید دانست که دشمنی نادان به دانشمند و کراهتش از او چندین برابر کراهت دانشمند است از نادان. پس نابخردی و کوتاه فکری باید سبب مهر و شفقت گردد نه کراهت و عداوت."

و هم باید دانست که دانش در مرد همانند زیبائی در زن است که همانگونه که زن زشت رو حاضر نیست با زیباتر از خود همراهی کند و همیشه در صدد است که با زنی مصاحبت کند که از او زشت تر باشد تا بتواند انظار را به خود متوجه کند، مرد نادان نیز مایل است با کسی که از او نادان تر است دوستی ورزد و مرافقت کند تا نادانی او پنهان ماند و جهل او آشکار و هویدا نگردد.

و همانطوریکه زنان زشت رو تا میتوانند از آنهایی که زیباتر از خود می بینند عیب جویی کرده، کینه ی آنها را در دل جای می دهند، مردمان نادان نیز با کسی که از خود دانشمندتر و تیزهوشتر شناختند دشمنی ورزیده، بدگویی می آغازند و بر آنها همیشه خرده گرفته و بسا هست که برآنان تهمت ببندند:

و بهمین جهت است که بسیار کم اتفاق می افتد که دانشمند بتواند مقامی را که در خور دانش اوست احراز کند و به منصبی که سزاوار است ارتقاء یابد. چون ارتقاء به مناصب عالیه ممکن نیست مگر بوسیله معاضدت و تعاون و گفتیم که مردمان نادان حاضر به مساعدت و معاونت دانشمند نیستند. سهل است؛ بلکه سعایت و سخن چینی کرده، مایلند او را از مرتبه پستی هم که بر آن دست یافته اند تنزل دهند و به علاوه رسیدن به مقام عالی را تملق گویی و چابلوسی نیز لازم است و این کاریست که از دانشمند ساخته نیست.

پس به این نتیجه می رسیم که: اولاً حسد دانا به دانا امری است طبیعی و نابود کردن آن محال است مگر وقتی که نادان نیز از جهل رهائی یافته بر دانش دست یابد و بین او و دانشمند علاقه ای ایجاد گردد و ثانیاً تا این آرزو عملی نشده و نادان از جهل نجات نیافته است باید دانشمند در برابر بدگوئی و کینه آنان بردباری را از دست نهشته، خشمگین نشود و روزگار شیرین خود را تلخ ننماید و فراموش نکند که : نور فضل را جز بینا نبیند و گوهر دانش را جز دانشمند صرافی نتواند که : «قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری.»

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را...


دوست می‌دارم من این نالیــدن دلســوز را

تا به هـر نوعـی که باشـد بگـذرانـم روز را

شـب همـه شـب انتـظار صبـح رویی می‌رود

کان صبـاحت نیسـت این صبـح جهـان افـروز را

وه که گـر مـن بازبینــم چهـر مهــرافـزای او

تا قیــامـت شکـر گـویـم طالــع پیــروز را

گر مـن از سنـگ ملامـت روی برپیـچم زنـم

جـان سپـر کردند مـردان ناوک دلــدوز را

کامـجـویان را ز ناکامـی چشیـدن چـاره نیسـت

بر زمـستــان صـبـر بایـد طالـب نـوروز را

عـاقلان خـوشه چیــن از سـرّ لیـلی غافـلنـد

این کرامـت نیسـت جــز مجنــون خـرمن سـوز را

عاشــقـان دین و دنیابـاز را خاصیتیـسـت

کان نباشـد زاهــدان مال و جــاه انـدوز را

دیگـری را در کمنــد آور که ما خود بنـده‌ایـم

ریسمـان در پای حاجـت نیسـت دسـت آمـوز را

سعـدیا دی رفـت و فـردا همـچنـان مـوجـود نیسـت

در مـیـان این و آن فرصـت شـمـار امــروز را


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس / حافـظ خوش الحان


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس / نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش / که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل / حریم درگه پیر مغان پناهت بس

 

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

 

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن / صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیم / ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان / رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

 

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس


در اشارت به عشق/ تحفه الاحرار جامــی


رونق ایام جوانی‌ست عشق / مایه‌ی کام دو جهانی‌ست عشق

میل تحرک به فلک عشق داد / ذوق تجرد به ملک عشق داد

چون گل جان بوی تعشق گرفت / با گل تن رنگ تعلق گرفت

رابطه‌ی جان و تن ما ازوست / مردن ما، زیستن ما، ازوست

مه که به شب نوردهی یافته / پرتوی از مهر بر او تافته

خاک ز گردون نشود تابناک / تا اثر مهر نیفتد به خاک

زندگی دل به غم عاشقی‌ست / تارک جان در قدم عاشقی‌ست


دانی که را سزد صفت پاکی... / زنده یاد پروین اعتصـــامی


دانی که را سزد صفت پاکی: / آنکو وجود پاک نیالاید

در تنگنای پست تن مسکین / جان بلند خویش نفرساید

دزدند خود پرستی و خودکامی / با این دو فرقه راه نپیماید

تا خلق ازو رسند به آسایش / هرگز به عمر خویش نیاساید

تا دیگران گرسنه و مسکینند/ بر مال و جاه خویش نیفزاید

تا بر برهنه جامه نپوشاند / از بهر خویش بام نیفراید

تا کودکی یتیم همی بیند/ اندام طفل خویش نیاراید

مردم بدین صفات اگر یابی / گر نام او فرشته نهی، شاید.


قصیـــده/ باباطاهـــر


بتا تا زار چون تو دلبرستم / بتن عود و بسینه مجمرستم

اگر جز مهر تو اندر دلم بی / به هفتاد و دو ملت کافرستم

اگر روزی دو صد بارت بوینم / همی مشتاق بار دیگرستم

فراق لاله رویان سوته دیلم / وز ایشان در رگ جان نشترستم

نه کار آخرت کردم نه دنیا / یکی بی سایه نخل بی‌برستم

جدا از تو به حور و خلد و طوبی / اگر خورسند گردم کافرستم

غزلـــــی شیـــوا از اوحــدی مراغــه ای


بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد

شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد

برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا

قدح در دست و مطرب مست و ساقی یار خوش باشد

میان باغ و طرف جوی و پای سرو و پیش گل

طرب در جان و می در جام و گل بر بار خوش باشد

سماع مطرب اندر گوش و دست یار در گردن

چمان اندر چمن مستانه فرزین‌وار خوش باشد

دمادم بادهای لعل کردن نوش و نقلش را

پیاپی بوسها زان لعل شکر بار خوش باشد

چنین شب ، گر مجال افتد که با دلدار بنشینی

شب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد

رفیقانم به صحرا می‌برند از شهر و می‌دانم

که صحرا نیز هم با یاد آن دلدار خوش باشد

چو باشد باده و مطرب، پریرویی به دست آور

که هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد

کرا پروای باغ امروز؟ بی‌دیدار روی او

که فردا باغ جنت نیز با دیدار خوش باشد

مگو، ای اوحدی، جز وصف عشق و قصه‌ی مستی

که هر کو شعر میگوید بدین هنجار خوش باشد

می و معشوقه و گل را چه داند قدر؟ هر خامی

که این معنی به چشم عاشقان زار خوش باشد.


غـــزلی از انــــوری


همچون سر زلف خود شکستی / آن عهد که با رهی ببستی

بد عهد نخوانمت نگارا / هرچند که عهد من شکستی

کس سیرت و خوی تو نداند / من دانم و دل چنان که هستی

از شاخ وفا گلم ندادی / وز خار جفا دلم بخستی

از هجر تو در خمارم امروز / نایافته‌ای ز وصل هستی

با این همه میل من سوی تو / چون رفتن سیل سوی پستی

از جان من ای عزیز چون جان / کوتاه کن این درازدستی


در ناپایداری دنیــا / امیرخسر دهلوی


خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست

خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست

خوش منزلی است عرصه‌ی روی زمین دریغ

کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست

دل در جهان مبند که کس را ازین عروس

جز آب دیده خون جگر در کنار نیست

غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار

کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست

زنهار اختیار مکن بهر منزلی

کانجا بدست هیچکس اختیار نیست


از دوست ... / رودکی


از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد

کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب

چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

گر خار بر اندیشی خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد تو عذر همی خواه

هر روز به نو یار دگر می‌نتوان نکرد!


خوش باش / مولوی


آن مایی همچو ما دلشاد باش

در گلستان همچو سرو آزاد باش


چون ز شاگردان عشقی ای ظریف

در گشاد دل چو عشق استاد باش

 

گر غمی آید گلوی او بگیر

داد از او بستان امیرداد باش

 

جان تو مستست در بزم احد

تن میان خلق گو آحاد باش

 

گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند

گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش

 

گه نشاط انگیز همچون گلشنش

گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش

 

پیش سروش چون خرامد خاک باش

چون گلش عنبر فشاند باد باش

 

حاصل اینست ای برادر چون فلک

در جهان کهنه نوبنیاد باش

 

در میان خارها چون خارپشت

سر درون و شادمان و راد باش


ثروت تفکــر و نام نیــک


یک انسان شایسته است برای زندگیش یک برنامه معین داشته باشد، سعی بکند شرافت مندانه زندگی بکند و برای ارزش هایش بجنگد. آدم های سرزمین من عموماً با جلوه های زیبای آدمیت بیگانه اند و متاسفانه از هر گونه هدف مقدسی تهی ،  بعضی هاشان که آنقدر در مضیقه نان شب شان درمانده اند که دیگر وقتی برای فکر کردن به امورات قشنگ و مهمتر انسانی ندارند. خیلی از آنها هم با وجود رفاه نسبی که از آن برخوردارند باز هم حریصانه در خرکاری مستغرقند و می دوند که بیانبارند و ذخیره کنند. چه هدف والایی از این نوع زندگی کردن در سر می پرورانند بی تردید خودشان هم نمی دانند، کاش همه آدمها پنج دقیقه وقت گذاشته، بنشینند و واقعاً فکر بکنند که اصلا برای چه آمده اند و عاقبت شان بر روی این کره خاکی قرار است چه بشود. این فکر کردن کمترین نتیجه اش رسیدن به نوعی نگرش و جهان بینی صحیح در ارتباط با زندگی بر روی بهشت زمین است.

در طول حیات آدمی، یک جهان بینی صحیح و سالم بزرگترین ثروت آدمی محسوب می شود. بسیارند کسانی که جیب شان از اسکناس های رنگارنگ سرشار است اما جیب تفکرشان خالی از هر گونه سکه اندیشه باارزشیست. ثروت فکر بر ثروت پول مرجح است چرا که جیبت پرپول هم باشد تا زمانیکه نتوانسته باشی به کمک خرد خویش راه صحیح استفاده از آن پول را بیابی و در کل برنامه مشخص و اصولی برای زندگی تعریف کرده باشی، گاو آهن در شوره زار به کار گرفته ای و همچون پیرمرد طماعی را مانی که هفت دهه از عمرش گذشته اما هنوز هم پشت دخل دکانش مستقر است و با اشتهای سیرناپذیرانه بیهوده و تمام وقت به مال اندوزی مشغول.

و اما از ثروت تفکر ناب که بگذریم پس از اینکه گلدان عمر آدمی از دیوار اجل بر خاک هلاک افتاد، با ارزش ترین ثروتی که می تواند ممدّ حیات دنیوی او باشد نام نیک است. برای حصول یک نام نیک نمی شود کالانعام زیست و فقط شکم و سکس و خور و خواب در اولویت نیازها باشد. باید همچون یک انسان زیست. یک انسان که برای خودش یکسری معیارها و شاخص هایی دارد و یکسری ارزش های مشخص که برای وی مقدس هستند. این ارزش ها می تواند آزادی باشد، سرافرازی میهن باشد، وصل به حیثیت ملی باشد، ایثار و خدمت به خلق و نجات دادن آنها از انقیاد استبداد باشد و خیلی آمال و آرزوهای ارزشمند دیگر که ذکرشان در حوصله این نوشتار نیست.

برای رسیدن به چنین آرمانی (نام نیک) باید در هر دوره ای از عمر به تناسب آن دوره رفتار و زندگی کرد. مهمترین دوره ای که رسالتی سنگین بر دوش یک انسان خردمند می گذارد دوران کهنسالیست. انسان تا زمانی که کودک است باید کودکی بکند، جوان و چست و چابک که شد به معنای واقعی جوانی بکند و شیطنت آمیزانه ایام به عیش و عشرت بگذراند و دستش هماره به پرنیان سینه ماهرویان پیوند باشد. اما از شور جوانی که فرود آمد و سن به پنجاه در رسید باید همچون فرزانگان بزید، یک پیر خرد که راهنمای نسل جوان باشد و تجربه چند ساله خویش را با جوانان به اشتراک بگذارد. عاقبت آدمی مرگ است و مقصد خاک. پس اینهمه بیهوده تاختن از برای چیست؟ یک انسان دانا و خوش طبیعت و نیکو فطنت باید سعی بورزد در دوران پیری نه برای خودش بلکه برای دیگران زندگی بکند. این از خود گذشتگی و فداکاری و از جان گذشتن برای رساندن یک ملت به آزادی و برابری یکی از أهم راه های وصال به خوشنامی و نیکنامی است. باید کاری بکند که نسل آینده به وجود او و اندیشه راسخ و زندگی شرافتمندانه و هدف مقدسی که برای آن جنگیده افتخار بکنند، حتی اگر لازم باشد فریادش را در گلوش خفه کرده، سرش را جانفشانانه در راه هدف مقدسی که دارد از تنش جدا بکنند. نه اینکه به مثابه یک موجود دوپای بزدل ترسو قبول ستم از ستم پیشگان کرده، خواری و ذلالت را به زندگی شرافتمندانه ترجیح دهد.

یکی از دلایل نرسیدن ما به آزادی همین خودخواهی و جهان بینی پوچ پدران و مادران ماست که پا بر پلکان پنجاهم و یاشصتم عمرشان گذشته اند. پدران و مادرانی که کیف شان را کرده اند و مروارید لذت از صدف جوانی ربوده اند و الان که پیر شده اند باز هم می بینی که درخت حرص شان ریشه مندتر از درخت آرزوی جوانان است. نسل آینده از این تفکر و نگرش غلط بزرگترها نسبت به زندگی متضرر خواهند شد. نسل آینده ای که هیچگاه چنین پدران و مادران خودخواه و منفعت پرستی را تکریم نخواهند کرد و مقام شان را پاس نخواهند داشت.


مست و محتسب / مولوی


محتسب در نیم شب جایی رسید

در بن دیوار مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو

گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست

گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست

گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن

گفت آنکه در سبو مخفیست آن

دور می‌شد این سوال و این جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین آه کن

مست هوهو کرد هنگام سخن

گفت گفتم آه کن هو می‌کنی

گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادیست

هوی هوی می‌خوران از شادیست

محتسب گفت این ندانم خیز خیز

معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت رو تو از کجا من از کجا

گفت مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو

از برهنه کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوت رفتن بدی

خانه‌ی خود رفتمی وین کی شدی

من اگر با عقل و با امکانمی

همچو شیخان بر سر دکانمی!


ترجیع بندی شیوا و دلنشین از فخرالدین عراقی


ای روی تو شمع مجلس افروز / سودای تو آتش جگرسوز

رخسار خوش تو عاشقان را / خوشتر ز هزار عید نوروز

بگشای لبت به خنده، بنمای / از لعل، تو گوهر شب افروز

زنهار! از آن دو چشم مستت / فریاد! از آن دو زلف کین توز

چون زلف، تو کج مباز با ما / از قد تو راستی بیاموز

ساقی بده، آن می طرب را / بستان ز من این دل غم اندوز

آن رفت که رفتمی به مسجد / اکنون چو قلندران شب و روز

در میکده می‌کشم سبویی / باشد که بیابم از تو بویی

 

*****


ای مطرب عشق، ساز بنواز / کان یار نشد هنوز دمساز

دشنام دهد به جای بوسه / و آن نیز به صد کرشمه و ناز

پنهان چه زنم نوای عشقش؟ / کز پرده برون فتاده این راز

در پاش کسی که سر نیفکند / چون طره‌ی او نشد سرافراز

در بند خودم، بیار ساقی  / آن می که رهاندم ز خود باز

عمری است کز آروزی آن می / چون جام بمانده‌ام دهن باز

گفتی که: بجوی تا بیابی / اینک طلب تو کردم آغاز

در میکده می‌کشم سبویی / باشد که بیابم از تو بویی

 

*****


ساقی، بده آب زندگانی / اکسیر حیات جاودانی

می ده، که نمی‌شود میسر / بی‌آب حیات زندگانی

هم خضر خجل، هم آب حیوان / چون از خط و لب شکرفشانی

گوشم چو صدف شود گهر چین / زان دم که ز لعل در چکانی

شمشیر مکش به کشتن ما / کز ناز و کرشمه در نمانی

هر لحظه کرشمه‌ای دگر کن / بفریب مرا، چنان که دانی

در آرزوی لب تو بودم / چون دست نداد کامرانی

در میکده می‌کشم سبویی / باشد که بیابم از تو بویی


اگر به تحفه جانان هزار جان آری


اگر به تحفه جانان هزار جان آری

محقرست نشاید که بر زبان آری

حدیث جان بر جانان همین مثل باشد

که زر به کان بری و گل به بوستان آری

هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت

که سایه‌ای به سر یار مهربان آری

تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب

تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری

ز حسن روی تو بر دین خلق می‌ترسم

که بدعتی که نبودست در جهان آری

کس از کناری در روی تو نگه نکند

که عاقبت نه به شوخیش در میان آری

ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران

حذر کنند ولی تاختن نهان آری

جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار

که شهد محض بود چون تو بر دهان آری

و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش

که ممکنست که در جسم مرده جان آری

یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق

سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری

گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار

به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری


به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن


به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن

حیات خضر خواهی فکر آب زندگانی کن

ز اهل نشأه حرفی یاد دارم جان من بشنو

نشین با شیشه همزانو و می را یار جانی کن

دل مینای می‌باید که باشد صاف با رندان

دگر هرکس که باشد گو چو ساغر سرگرانی کن

به آواز دف و نی خاکبوس دیر می‌گوید

بیا خاک در میخانه باش و کامرانی کن

ز رنگ آمیزی دوران مشو غافل ز من بشنو

می رنگین به جام انداز و عارض ارغوانی کن

نصیحت گوش کن وحشی که از غم پیر گردیدی

صراحی گیر و ساغر خواه و خطی از جوانی کن


اندر حکایت دبیران بی درایت!


هر انسانی با قابلیت و استعدادی مخصوص به خود، پا به عرصه گیتی می گذارد. بعبارتی هر کسی را بهر کاری ساختند. روی سخن با دبیرانیست که هر چند به مقام شامخ دبیری دست یازیده اند، اما در درک این سخن سعدی که "تربیت نامستعد ضایع بود" عاجز مانده اند. فکر می کنم دیگر تنبیه های فیزیکی که آن دوران ما مشمولش واقع می شدیم بساطش چیده شده باشد. اما بازم هستند دبیران نادانی که علیرغم کنار گذاشتن این تنبیهات برآنند تا گردگان روی گنبد سوار کنند و از یک بهره نابرده از استعداد در زمینه ای خاص چیزی بسازند که خود میخواهند.

از کوزه همان تراود که در اوست مثل این صاحب قلم که همیشه در درس املا و انشاء و ادبیاتم یا بیست می گرفتم و نمره ام در طول تحصیل در درسهای یاد شده از هجده و نوزده پایین تر نمی آمد؛ در عین حال که در درس ریاضی همیشه لنگ می زدم و خیلی کم پیش میامد که بتوانم نمره رضایت بخش و مقبولی از این درس توشه زحمت بکنم. اصلاً بالاتر از دوازده آن هم در درس ریاضی برای من توفیق و افتخاری بود دست نیافتنی! در مقابل یک همکلاسی در دوران ابتدایی داشتم که نمره ریاضیش همیشه بیست بود و دشوارترین مسائل را به کمک ذهن قابل خویش حل می کرد. اما در درس املاء نمره اش همیشه زیر ده بود. هر چه ناظم و دبیر درس فارسی مان روی ضعف وی کار کردند مگر که ضعفش بهبود یابد، سعی شان کارگر نیفتاد که نیفتاد!

 

این واقعیت ثابت می کند که مغز هر انسانی آمادگی پذیرش یک سلسله معلومات را بیشتر از معلومات دیگر دارد. نباید توجهش را معطوف کرد به یادگیری یکسری علوم نامربوط که قلباً دوست ندارد بیاموزد. باید کمک کرد خودش را کشف کند و در هر حوزه ای که استعدادش در آن پویاست نهال قابلیتش را به ثمر بنشاند. کلاس پنجم ابتدایی که بودم چون از درک ریاضیات و حل مسایل مربوط به آن ناتوان بودم معمولاً هر جلسه دبیر ریاضی تنبیهم می کرد. یادم میاید به سوئیچ ماشینش که همواره در حین تدریس در دستش بود و با آن بازی می کرد یک قطعه آهنی شبیه یک آچار کوچک وصل کرده بود و من و چند ریاضی نفهم دیگر را بعد اینکه کاسه صبرش را لبریز می کردیم در گوشه کلاس جمع می کرد و می گفت دستتان را بالا بگیرید. بعد با همان قطعه آهنی محکم میزد روی ناخن انگشتانمان، به تدریج با این تنبیه وحشیانه تدریجی اما مداوم زیر ناخن انگشت سبابه دست چپم خون جمع شد و ناخن انگشتم افتاد!

 

آن زمان هنوز، دوران، دوران پدرسالاری بود و از فرزندسالاری های حال حاضر خبری نبود که بخواهیم خودمان را لوس بکنیم و لی لی به لالایمان گذاشته شود. پدرم اخلاقش تند بود. سخت می گرفت که درس بخوانیم. او هم از حیث برخورد، چون دبیر درس ریاضی شیوه اش مستبدانه بود. البته در صورت خوب بودن در درس و انجام تکالیف پیش میامد که تشویق هم بکند اما روحیه تنبیه گرایی او عموماً بر تشویق گراییش غالب میامد. خودش به دبیر مربوطه مان می گفت هر وقت این بچه درس نخواند، پوستش را بکن! برای همین هم چه خانه و چه مدرسه برای من محل تجمیع استرس و اضطراب بود. هم از تنبیه معلم هراسان بودم و هم از تنبیهات قریب الوقوع پدر. برای همین هم با وجود افتادن ناخن انگشتم جرأت نکردم عریضه پیش پدر ببرم و کودنی و کوته فکری دبیر ریاضی را بر او خاطر نشان کنم. می ترسیدم که اگر شرح ماوقع بگویم وضعیت پیش آمده را حمل بر بازیگوشی و درس نخواندن خودم بکند و دبیر بی درایت کودن را از گناهش تبرئه!

 

نه آن تنبیهات ما را مبدل به ریاضیدانی برجسته کرد و نه درایت والای آن دبیر را در نوع برخوردش با تلمیذی چون حقیر به ثبوت رساند. کاش هر آن کسی که به درسی غیر از درس لطیف ادبیات مایلست و آرزوی دبیری دارد کمی هم گلستان سعدی بخواند و روی این سخن سعدی خوب فکر کند که "استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع" بدین امید که حریر معرفتش به گلاب فرهنگ معطر شده، هر گاه که بر صندلی تدریس جلوس کرد بیجهت به خودش و دانش آموز سخت نگیرد و بیش از آن چیزی که هست از او انتظار نداشته باشد.


چون بود اصل گوهری قابل / تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد / آهنی را که بدگهر باشد.


ایران من... / محمـــد چیمــه جلالی


ایرانِ من که خسته و زارم ترا

آخر چگونه دوست ندارم ترا؟

با من چه می کنی که به خونِ جگر

زینگونه بی شکیب و قرارم ترا

چون ماهواره ای که به گِردِ زمین

گردان بوَد ، به گِردِ مدارم ترا

زان سان که دشمنان ترا دشمنم

از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا

با آنکه از کنار تو ام بر کران

گویی که روز و شب به کنارم ترا

تا دررسد سعادتِ دیدار تو

رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا

چون بلبلی که جانب گُل می پرد

با یادِ گل به گشت و گذارم ترا

تا سردهم سرودِ سرافرازیت

شعر و سرود و شور و شرارم ترا

چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد

رنگین چو دانه های انارم ترا

آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی

چون میوۀ رسیده به بارم ترا

با آن که ره به خِطّۀ دیگر بَرَد

شادم که سرنشینِ قطارم ترا

دشمن اگر به سلسله بندد مرا

باکم نه زانکه سلسله دارم ترا

بذر کویر و طعمۀ طوفان شود

گر دانه ها به خاک نکارم ترا

تا خطّ و رسم و نقش و نگارِ منی

بر لوحِ جان، به نقش و نگارم ترا

تا دست من به دامن مِهرت رسد

هرگز زمِهر ، دست ندارم ترا

با سال های سردِ زمستانی ام

چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا

روزی که سربلندی ات از رَه رسد

بر خاک ِ راه ، آینه دارم ترا!


تجاوز در قم / محمـــد چیمـــه جلالی


شنیدم که در قم تجاوز گری

بزد چنگ در دامنِ دختری

شبی بود تاریک و رَه بود گُم

چنین است رهکورۀ شهرِ قم !

بد اندیشگان دشمن نیکی اند

ازین رو هواخواهِ تاریکی اند

تجاوز گران اند  ظـُلمت سرشت

چه در کُنجِ  مسجد، چه بر طرفِ کشت

چو آن ناجوانمردِ بدکارِ پَست

به دختر ز نامردمی بُرد دست

دهان بست او را و دامن درید

شد  آن دخترِ بی نوا ، ناامید

گزیرش نه جز دست و پا کوفتن

سر ی بر زمینِ  خدا  کوفتن !

چو مرغی که در پنجه ی کرکسی

ازین سو به آن سوی می شد بسی!

بدو گفت آن مردکِ  نابکار :

که ازمن ترا نیست راهِ  فرار

به هرسوی چرخی،  به سوی منی

که از پشت و رو ، پیشِ روی منی!

 

چنین است رسم تجاوزگران

که هرگز نزایند از مادران!


***

کنون  کشورِ ما همان دختر است

در افکنده،  زیرِ  تجاوزگر است

به هرسو که چرخد در آن گیر و دار

ز دزدِ دَدَش  نیست راهِ  فرار

به احکامِ  نظمی عدو ساخته

سپاهِ  تجاوز بر او تاخته

عداوت کنند و خصومت کنند

به نام شریعت حکومت کنند 

*** 

مگر  شعله غیرت مرد و زن

سرآرد برون از نهادِ وطن

نماند که در چنگ ارباب دین

بماند چنین زار، ایرانزمین !


سپیــده‌دم به صبــوحی شــراب خــوش باشـد


سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشد

نوا و نغمه‌ی چنگ و رباب خوش باشد

بتی که مست و خرابی ز چشم فتانش

نشسته پیش تو مست و خراب خوش باشد

سحرگهان چو ز خواب خمار برخیزی

خیال بنگ و نشاط شراب خوش باشد

میان باغ چو وصل نگار دست دهد

کنار آب و شب ماهتاب خوش باشد

شمایل خوش جانان به خواب دیدم دوش

امید هست که تعبیر خواب خوش باشد

عبید این دو سه بیتک به یک زمان گفته است

گرش تو گفت توانی جواب خوش باشد


با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است


با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنند

چهره‌ی امروز در آیینه‌ی فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعه‌ی اطفال را

عشرت امروز بی‌اندیشه‌ی فردا خوش است

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است


قصیــده / سیـــــــف فرغـانی


ملک دنیا و مردمان در وی / گورخانه است و مردگان در وی

نیست بستان تو مباش در او / هست زندان تو ممان در وی

هر که را دل در او قرار گرفت / گر چه زنده است نیست جان در وی

این جهان بر مثال مرداری‌ست / اوفتاده بسی سگان در وی

آدمی‌زاده چون خورد چیزی / که سگان را دهان بود در وی؟

گوشتی لاغر است و چندین سگ / زده چون گربه ناخنان در وی

عدل را ساق لاغر است ولیک / ظلم را فربه است ران در وی

اندرین آزمون سرا ای پیر / طفل بودی شدی جوان در وی

چشم بگشا ببین که نامده‌ای / بهر بازی چو کودکان در وی

خاک دنیاست چون وحل، زنهار / مرکب خویشتن مران در وی

آرزوها نواله‌ای چرب است / نیست چون پیه استخوان در وی

گر چه شیرین بود چو نوش کنی / نیش بینی بسی نهان در وی

عرصه‌ی ملک پر ز دیو شده‌ست / نیست از آدمی نشان در وی

همه را یک سر و دو رو دیدم / آزمودم یکان یکان در وی

جمله از بهر لقمه‌ای چو سگان / دشمنانند دوستان درو


غزلی زیبا از انوری


جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

دردا که نیستت خبر از روزگار ما

در کار تو ز دست زمانه غمی شدم

ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما

بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی

فریاد و نالهای دل زار زار ما

دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند

با ما به یادگاری از آن روزگار ما

بودیم بر کنار ز تیمار روزگار

تا داشت روزگار ترا در کنار ما

آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای

امروز نیست جز غم تو غمگسار ما

آری به اختیار دل انوری نبود

دست قضا ببست در اختیار ما


رباعیاتی از خواجه عبدالله انصاری


عیب است بزرگ بر کشیدن خود را

وز جمله ی خلق برگزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت

دیدن همه کس را و ندیدن خود را


*****

 

مست توام از باده و جام آزادم

صید توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی

ورنه من از این هر دو مقام آزادم


*****

 

دی آمدم و نیامد از من کاری

امروز ز من گرم نشد بازاری

فردا بروم بی خبر از اسراری

ناآمده به بودی از این بسیاری!


اشعاری از مولانا رکن الدین / از شاعران نام ناآشنای قرن هشتم


بهتر از حسن در رخت چیزی است / دل من پای بسته ی آن است

در همه دهر فتنه ای گر هست / در زوایای غمزه پنهان است

با کمال تو جز کمال خدای / هر کمالی که هست نقصان است

رنج در سایه ی حمایت تو / همچو آسودگی تن آسان است

 

*****

 

جز قصه عشق هیچ منیوش / چون خوشتر از آن حکایتی نیست

گر شکر کنی بدانچه داری / از هیچ کست شکایتی نیست

 

*****

 

اگر چه یاد نمی آیدت ز من هرگز

به جان تو که زمانی نمی روی از یاد

حدیث عشق من و حسن تو جهان بگرفت

چنانکه قصّه ی شیرین و غصه ی فرهاد

 

*****

 

جز خیال رخ گل رنگ تو حاصل نشود

اشک خون گشته ی ما را چو فرو پالایی


داستان کوتاه / رائول سیلوا


مادربزرگم یه جزیره داشت .. چیز با ارزشی توش نبود ، در عرض یک ساعت میتونستی کل جزیره رو بگردی ، ولی واسه ما مثل بهشت بود. یه تابستون رفتیم به دیدنش و دیدیم که جزیره پر شده از موش. با یه قایق ماهیگیری اومده بودند و خودشون رو با نارگیل سیر میکردن.خوب حالا چطور میشه از شر موش ها توی یه جزیره خلاص شد...مادر بزرگم اینو بهم یاد داد.

ما یه بشکه نفتی رو داخل زمین چال کردیم و نارگیل ها رو طوری چیدیم که اونها رو به سمت بشکه هدایت کنه. پس وقتی اونها میخواستن که نارگیل بخورند می افتادن توی بشکه.

و بعد از یک ماه ، همه موش ها گیر افتادن.

ولی بعدش چیکار میکنی...بشکه رو میندازی تو اقیانوس؟ میسوزونش؟ نه

فقط رهاش میکنی ، و موش ها کم کم گرسنه شدن ، و یکی بعد از دیگری اونها شروع کردن به خوردن همدیگه ، تا زمانی که فقط دوتا ازونا باقی میمونه....دو بازمانده.

و بعدش چی میشه؟ اونها رو میکشی؟ نه!

اونها رو میگیری و رهاشون میکنی بین درختها....حالا دیگه اونها نارگیل نمیخورند...اونها فقط موش میخورند...تو طبیعتشون رو تغییر دادی!