شکاف بین عوام و روشنفکر


با سخنی موزون از حضرت حافظ جستاری تازه را با عنوان " شکاف بین عوام و روشنفکر " به توسن قلم بر میدان جریده میرانیم.

 

زمان به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

 

برهانی قوی که توجیه گر چرایی مفهوم برخاسته از فحوای نهانی این سخن نغز حضرت حافظ بوده ، به پنداشت این بنده کمینه ، به فاصله و شکافی باز می گردد که بین نسل روشنفکر و نسل عامه خودنمایی میکند. استاد زنده یاد محمد علی اسلامی ندوشن در سفری که به دعوت مقامات رسمی به کشور چین داشتند ، ره آورد سفرشان را اینگونه ایراد نمودند که علت نابرابری در حقوق انسانی در طول تاریخ تا حدود زیادی به همین شکاف ایجاد شده مربوط می شود، عده ای که در واقع کلید علم را در اختیار داشته اند و مردم عوامی که بر این باور بوده اند زاده شده اند برای اینکه برای بالا دست و به قولی از خود بهتران شان که همان شخص به اصطلاح روشنفکر بوده ، کمر اخلاص به پیشه نوکری بسته ، پیستون تراشی کرده و بر سریر برتری بنشانندش ، بازیچه افکار آنان قرار گرفته و همچنان قانع باشند به نواله ای که از جانب سروران خویش در جهت زدودن عسرت و ضیق آذوقه شان جلوشان انداخته می شد. این قشر به اصطلاح روشنفکر که البته حضرات دلق پوشان مزوّر را نیز شامل می شوند اسم و رسم و دم و تشکیلاتی به هم زده ، خشك مغزان به ظاهر روشنفكر و در معناي كلمه تهي كه  با گاو آهن روشنفکری خویش بایر خشک و فرسوده جاهلیت عوام را شخم زده ، تا تخم سودی بکارند و خوشه وزین خوش رنگ از آن به بار دهند و بخندند بر ریش مردمی که به مصداق " شاه از رعیت بود تاجدار " هر چه دارند از صدقه سری و دولت وجود همین نسل سوخته عوام است.

چنانکه که خاطر عاطرتان آگاه بوده ، در طول تاریخ افرادی پیدا شدند که هیچ دانشی در چنته نداشته ، به این جهت که هنری نداشتند به کار فکری پرداختند و مسایلی از قبیل ورد و دعا و سحر و جادو را مطرح نمودند و از این نقطه به بعد ، دعا نویسان و روحانیون درباری و کاتبان و طبیبان و اشخاص دیوانی و سیاستمدارن و میزنشینان و به قول خودمان میرزا قلمدون ها پدیدار شدند و از بین همین جرگه ، روشنفکران ظهور نمودند ، منظور از روشنفکر کسی است که به کار میزنشینی اشتغال دارد و پس از این رخداد ، فاصله ای بین کار نظری و عملی و شکاف ژرفی بین طبقه کارگر و کشاورز و طبقه روشنفکر به وجود آمد . گروه روشنفکر انحصار علم و دانش را در دست گرفته ، از دیگران این حقوق طبيعي را سلب نموده ، شروع به چاپيدن و سپوختن و استعمار توده پرداختند. روشنفکران در مقام چوپانان فاضل و گروه رعیت به مثابه گوسفندانی که به فرمان صاحبانشان گوی خودباوری از آنان گرفته شده ، پیوسته در استحمارشان کوشیده ، آنان را دوشیدند.

تدبیر مصلحت را در این بیند ؛ برای اینکه جامعه از حالت کرختی و انجماد رهایی یابد و سیر صعودی را در پیش گیرد بایستی شکاف مزبور برداشته شود ، بدین معنا که یک روشنفکر که رسالتی بر دوش خود می پندارد هم بایستی کار فکری کرده و هم کار عملی انجام دهد و به میزش لم ندهد و کاغذ سیاه کند و یک کارگر بایستی علاوه بر اینکه به کار عملی مشغول است ، کار فکری را نیز لحاظ قرار داده ، مطالعه تئوریک داشته باشد. طبق ره آورد استاد ندوشن اسلامی اگر در چین کسی شخص کارگری را مشاهده کند که هم کار عملی کرده و هم در دانشگاه درس تاریخ قدیم میدهد نباید مایه تعجبش شود و همین فاصله و شکاف نیز در جامعه ما با گستردگي بیشتری احساس می شود. جامعه ای که برای برون رفت از وضع موجود به تعبیر حافظ در آن " عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی ". قشر مفتخور دلق پوشان تقیه باز را که از نظر بگذرانید خواهید دید که به لطف سر دسته مفتخوران ، از خدمت نظامي معاف گشته ، سر آنان را به آخور مکتب بند كرده و از اوان دوره ای که پایشان به حوزه گشوده می شود مستمری بگیر شده ، گستاخ بار آمده ، فنون سرکیسه کردن می آموزند.... حربه سودمندی که برای این قشر مفتخور نافع خواهد بود این است که بایستی به مثابه ي صنف كارگر بیل و کلنگ بدستشان داده ، وادار به کارشان کرده ، عرق بریزند تا باد غرور و برتری جویی از پوزه و دماغشان بيرون بريزد. حتی دلق و تاج سرشان را باید از آنان ستاند تا در اجتماع با آن به دیگران امتیاز طلبی را القا نکنند. در صورتیکه لی لی به لایشان گذاشته شود یاغی بار آمده ، اسباب تصدیع خواهند شد. از بین رفتن این شکاف سبب می شود تا یک موجود دوپا ، در دل طبیعت هضم شده و تبدیل به انسان بهتری بشود. در اين حالت ميتوان از چنبر انقياد سر بيرون نهاد و مدينه فاضله اي رقم زد تا در آن توتم به دستان جیره خوار نیز در کسوت روشنفکری فرصت خودنمایی پیدا نكرده ، مجبور گردند به گوشه ای خزیده ، نواله خور صاحبان شان گشته ،  توتم شان را به ماتحتشان فرو کنند.

در مورد جامعه خودمان بر این باورم مردم ما تنها نسبت به تاريخ خويش اشراف ذهني ندارند. اگر با نيت استفاضه جستی به مطالعه بزنند ، مطالعه ای بدور از یکسونگری و جانبداری و تعصب ، یاتاقان دستگاه استبداد و کاخ اهریمنان و ضحاک صفتان زمانه را که دین و اعتقادات آدمیان را پلی برای رسیدن به آرزوهای شومشان می پندارند بهم ریخته ، از زیر بار تقيه بیرون آمده ، هویت شان را باز خواهند یافت و این فراگشتی خواهد بود به ایرانیت و اصالت فرهنگ خویش و پیرو کلام پر مغز یکی از دوستان ذي طبع نغزپرداز: بازگشت به ایرانیت ، بازگشت به انسانیت است. بدین امید که کابوس اختناق و سایه ستم هیچ ضحاکی بر دوش سرزمین مقدس مان سنگینی نکند ، سخن حكمت خیز فردوسی بزرگ را در مقام حسن ختام به نوشتار تتمه میکنیم.

******

بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همی دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار

فریدون به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تويی


دانش و دانایی - بافرهنگ و بی فرهنگ


بسیاری را گمان بر این است که که دانایی و دانش مندی پتکی است که بر نادانی کوبیده می شود و به واسطه این اندیشه مندی است که انسان طریق معرفت می پیماید و وجود خود را آبستن کمالات انسانی در جهت سعادتمندی خویشتن و خویشتن دیگران می نماید ، اما با غور وبررسی در کلام ذیل این چنین می نماید که دانایی لزوما برای کسی انسانیت پدید نمی آورد ، گل گفته نخست از زبان یک اندیشمند شرقی و گل گفته دوم از زبان یک متفکرغربی بوده که میتوان پیوند نسبی بین این دو مشاهده نمود.

 

نظر استاد محمد علی اسلامی ندوشن یزدی راجع به بی فرهنگ و بافرهنگ :

________________________________________________

استاد محمد علی اسلامی ندوشن ، در« به دنبال سایه همای " می نویسد :

دو با فرهنگ ، یکی در چین و دیگری در تگزاس ، زبان یکدیگر را بهتر می فهمند تا دو برادر ، که از فرهنگ بی بهره اند. اگر اداره امور جهان ، به کسانی که دارای فرهنگ بودند واگذار می شد ، بی شک ، دنیایی غیر از آنچه داشتیم ، می داشتیم... تخصص ، در رشته ای از رشته های معارف بشری کافی نیست که کسی ، با فرهنگ شود. فرهنگ ، ثمره دانش است نه خود آن. با دانشیان بی فرهنگ ، در دنیا کم نبوده اند. از آن جمله اند : قاضیان بی اعتنا به حق ، همه سیاستمداران بی اعتنا به انسانیت و همه دانشوران دیوسیرت. در همین زندگی روزمره ، به کسانی بر می خوریم که طبیبی برجسته ، ادیبی عالیقدر ، یا مهندسی نام آورند ، اما در نگاه آنان ، برق آدمیت نیست. در خلق و شیوه زندگی و سلوک آنان ، نشانه ای از فرهنگ دیده نمی شود. اینان ، دانش را به کار می بندند با همان روحیه که نعلبند ، از فن نعلبندی خود استفاده میکند.

 

نظر برتراند راسل ، در مورد دانش

_______________________________________

این فیلسوف نامدار انگلیسی در مورد " علم و دانش "  می گوید سقراط  گمان می کرد که دانایی برای بشر کافی است. اما من می پندارم که این نظر ، درست نباشد و متاسفانه " دانا "ی شیطان صفت و شریر ، زیاد سراغ دارم. ولی من معتقدم که اگر " دانش " برای " انسان شدن " کافی نباشد ، حتما لازمه آن هست. در نظر یک طفل نوزاد ، جهان به اندازه میدان دید او محدود است. او در چهارچوب " اینجا و اکنون " محصور است. به نسبت که معلومات او افزایش می یابد ، حصارها عقب می روند. دانش حصار زمان و مکان را در هم می شکند. و اما این کافی نیست. باید خرد آدمی فضای اندیشه و قلمرو معنویات او را نیز ، چون میدان دیدش وسعت بخشد. زندگی روزانه ما را هجوم رنج ها و نگرانیها و فریب های گوناگون تیره کرده است. یک دم سر برآریم و انصاف دهیم که در فضای بزرگ کیهانی اسیر چه دنیای کوچکی هستیم. اگر بشر خود و اندیشه اش را متناسب با فنون جدید به کار نیاندازد ، هر اختراع تازه وسیله تازه ای برای تشدید شوربختیهای اوست.


دین عشق


درگذشته ، من ، از دوست خود روی برمی تافتم

اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.

لیکن امروز ،

قلب من پذیرای هر نقشی شده است :

چراگاه آهوان ، صومعه راهبان

بتکده ، کعبه ،

الواح تورات ، مصحف قرآن.

من به " دین عشق " سر سپرده ام

و به هر سوی که کاروان های آن رهسپار شود ،

راه خواهم جست.

آری عشق ، هموارگر همه ناهمواریها ، دین و ایمان من است.


گلچین اشعار و تک بیت های زیبا


اگر گويي كه بتوانم ، قدم در نه كه بتواني

وگر گويي كه نتوانم ، برو بنشين كه نتواني

"بدايع الوقايع"

 

هر كه با كودن نشيند ، زود كودن مي شود

گر كنم پهلو تهي جانا ز زاهد دور نيست

"صائب"

 

اظهار عجز پيش ستمگر روا مدار

اشك كباب موجب طغيان آتش است

"صائب"

 

لباس كهنه قدر مرد عارف كم نمي سازد

اگر جوهر شناسي تيغ را عريان تماشا كن

 

صحبت مجو به هر كه تو را نيست نسبتي

اول مناسبت طلب آنگه مصاحبت

"اهلی شيرازی"

 

می شود همرنگ نيكان هر كه با نيكان نشست

سكه چون با زر نشيند ، از قماش زر شود

"صائب"

 

سخن شمرده و سنجيده گوي ، بي سوگند

كه شاهد سخنان دروغ ، سوگند است

"صائب"

 

صاف چون آئينه مي بايد شدن با نيك و بد

هيچ چيز از هيچ كس در دل نمي بايد گرفت

"صائب"

- - - - - - - - - - - - - ---

چون بيني ز آشنا عيبي

گر به بيگانگان نگويي به

زآنكه در كيش آخر انديشان

عيب پوشي از عيبجويي به

"بهارستان جامي"

- - - - - - - - - - - - - ---

آنكس كه بَدَم گفت ، بدي سيرت اوست

وآنكس كه مرا گفت نكو ، خود نيكوست

حال متكلم از كلامش پيداست

از كوزه همان تراود كه در اوست – شيخ بهايي

- - - - - - - - - - - - - ---

هر كس به هر كجا كه رسيد از ادب رسيد

از خاكبوس ، دولت پابوس يافتم

"صائب"

 

بي رياضت نتوان شهره آفاق شدن

مه چو لاغر شود انگشت نما مي گردد

"صائب"

 

بقدر جستجو روزي بدست آيد ، ز پا منشين

كه رزق مور با آن ناتواني در قدم باشد

"صائب"

 

با بدگهر مياميز ، تا بد گهر نگردي

حكم شراب دارد ، آبي كه در شراب است

"صائب"

 

بي عدل ملك دير نماند ، نگاه دار

مال رعيت از ستم و جور لشكري

"اوحدي مراغه اي"

 

عنان به دست فرومايگان مده ، زنهار

كه در مصالح خود خرج مي كنند تو را

"صائب"

 

اين ناكسان كه فخر به اجداد مي كنند

چون سگ به استخوان ، دل خود شاد مي كنند

"صائب"

 

از توكل در حنا مگذار دست سعي را

قفل روزي گر كليدي دارد ، ابرام است و بس

"صائب"

 

هيچ برهاني براي كذب چون سوگند نيست

راستي چون برده بردارد ، قسم نامحرم است

"صائب"

 

ميخورد خون بيشتر هر كس بود آگاه تر

دستگاه غم به قدر دستگاه بينش است

"صائب"

 

فريب مهر ز مردم مخور ، كه در عالم

مصاحبي كه ندارد نفاق ، تنهايي است

"صالحي شيرازي"

 

مشورت زنهار با مردان كار افتاده كن

عقل سختي ديدگان شمشير صيقل داده ايست

"صائب"

 

كار مردم نيست غير از جستجوي عيب هم

تا به عيب خود خدا چشم كه را روشن كند

"صائب"

 

كار چون دلچسب شد ، خود كارفرما مي شود

خواب را بر كوهكن تصوير شيرين تلخ كرد

"صائب"

 

آشنايان را در ايام پريشاني بپرس

شانه مي آيد به كار زلف در آشفتگي

"سليم طهراني"

 

آن را كه خلق خوش هست ، تنها نمي گذارند

كي بي حريف ماند ، رندي كه خوش قمارست؟

"صائب"

 

بود مصاف تو اي چرخ با شكسته دلان

هميشه شير تو آهوي لنگ مي گيرد

"صائب"

 

صورت نبست در دل ما كينه كسي

آئينه هر چه ديد فراموش مي كند

"سليم طهراني"

 

در زندگي به خواب مكن صرف عمر خويش

از بهر گور خواب فراغت نگاه دار

"صائب"

- - - - - - - - - - - - - ---

تا كار به خَلقت نبود ، يار تواند

چون كار فتد ، دشمن خونخوار تواند

بنشين و به حاجت دَرِ احباب مزن

كاحباب به وقت حاجت اغيار تواند

"اهلي شيرازي"

- - - - - - - - - - - - - ---

از خودآرا طمه سيرت شايسته خطاست

كه برون ساز ، درون ساز نگردد هرگز

"صائب"

 

از خُلق تنگ بر تو جهان تنگ گشته است

بيرون ز پاي خويش كن اين كفش تنگ را

"صائب"

 

از دو حرف قالبي كز ديگران آموخته ست

دعوي گفتار بر طوطي مسلم كي شود؟

"صائب"

- - - - - - - - - - - - - ---

از حادثه جهان زاينده مترس

وز هر چه رسد چو نيست پاينده مترس

اين يك دم نقد (عمر) را غنيمت ميدان

از رفته مينديش وزآينده مترس

"مولوی"


ترانه های روستایی


ترانه های روستایی شاهکار ذوق و احساس دهاتیان پاکدل و شوریده است. همه چون شبنم پاک و درخشان و چون لاله های صحرایی داغدار و خوش رنگ است. همه ساده و بی ریا و پر از احساسات لطیف است. سوز و گداز عاشقانه ای که در این ترانه ها موج می زند الهام بخش قهرمانان عشق و محبت است. آنچنان صادقانه بیان شده اند که در دل سنگ هم اثر میکند. هر کدام تاریخچه ای شنیدنی و خواندنی دارند ، تاریخچه ای که قهرمان داستان آن بی نام و نشان است. آشنایی بدین تاریخچه ها که صد هزار افسانه تخیلی در بردارد کاریست پر ارج و لذت بخش روستایی خوش قریحه و پاکدل هر چه بر ضمیرش گذشته است با زبان بی زبانی و با کلماتی ساده و ابتدائی که هنوز ظلمت تمدن بر آن سایه نینداخته بیان کرده است. عاشق شده و هجران کشیده و رنج و غم هزاران تمنای درونی خود را صاف و بی تکلف شرح داده است. این سلامت روح روستایی و صداقت او در بیان احساسات و عواطفش توجه ما را به قلب پاک و بی آلایش او بیشتر معطوف میدارد ، به خصوص که با نشر تمدن احساسات و عواطف اندک اندک از صفحه دلها پاک میشود و ارتباط با شهر روح دهاتیان را نیز آلوده می کند و از آرامش و صفای آن می کاهد اینک ، نمونه ای از مروارید اشعارشان را به صدف پیج مان سنجاق می کنیم به امید اینکه بر اهل ادب بچربد و ذوق شان را خوش آید ، ترانه های زیر در زمره ترانه های روستایی خراسانی به شمار می آیند.

 

لبت قند و دهن قند و زبون قند / فتاده تار گیسو تا کمربند

اگر از عرش بالاتر نشینی / تو رَه قسمت به ما کِردَه خداوند

- - - - - - - - - - -

رسیدُم بر در دالونِت ای گل / شنیدم کرکر قلیونت ای گل

لب شیرین به روی نی نهادی / به قربون لب و دندونت ای گل

- - - - - - - - - - -

خوشا روزی که با هم می نشستِم / قلم در دست و کاغذ می نوشتِم

قلم بشکست و کاغذ در هوا شد / مگر خط جدایی می نوشتِم

- - - - - - - - - - -

سیا چشمک که چشمک می زنی تو / دلم را برده ای گپ می زنی تو

دلم را برده ای بر حکم جادو / چرا لاف محبت می زنی تو

- - - - - - - - - - -

لبِت بوسُم دَهَن بوی هل آیَه / مورَه با تو جدایی مشکل آیَه

همه می گَن جدایی کن جدایی / جدایی گر کُنُم خون از دل آیَه

- - - - - - - - - - -

گل سرخ و سفیدم کی می آیی / بنفشه برگ بیدُم کی می آیی؟

تو گفتی گل در آیَه مو می آیم / گل عالم تموم شد کی می آیی؟


انواع حکومت ها


زنده یاد جعفر شهری نویسنده رمان زیبای "شکر تلخ " که تألیفش یک رمان اجتماعی به شمار می آورد سه گونه طبقه اجتماعی را در کتاب خویش مورد تعریف قرار می دهد. شمه ای از سطور مزبور از کتاب صدرالشاره در پی می آید. چقدر زیبا آن مرحوم کیفیات مربوط به انواع اجتماعات و نظام های حاکم وابسته بدان را ترسیم نموده است. با انشاد نوشتار ذیل التفات خاطر حاصل خواهد شد که چه اندازه مملکت ما به "مدینه ضاله " ای که آن زنده یاد خصوصیات آن را قلم گرفته است مشابهت دارد.

*****

اول اجتماعاتی است که در آن جز عدل و داد و تساوی و یگانگی و برابری و رعایت حقوق و دیگران و فضیلت و شرافت و دیگر فضایل انسانی حاکم نبوده ، هر کس راعی و شناسای وظایف خود بوده ، تعدی و تجاوزی در آن دخالت و سرایت نداشته ، مردمان آن از عالی و دانی و وضیع و شریف چون روح احدی با هم الفت و داد داشته ، لجاج و عناد و خودسری و بدخوئی و نگرانی و عبوس و اضطراب در آنها راه نداشته ، فاضل و عالم را معزز و محترم دانسته ، جهال و نادانان را رهبری بصلاح نموده ، زندگانی مقرون به شئون انسانی را بصورت واقع در آن جلوه گر ساخته باشند که این جماعت را جمعیت به کمال رسیده نامیده حاکم بر این مردم نیز آنکس بوده باشد که خود را وقف خیرات و سعادات رعیت ساخته ، جلوگیری از هر شرور و مفسده از داخل و خارج بنماید. بدون حبّ و بغض بر خودی و بیگانه و خادم و مخدوم و حرص و جمع مال و غرور و خود برتر بینی و تفاخر کمر به خدمت مردم بسته آنان را به شاهراه سعادت و ترقیات معنوی و مادی مسوق گردانده که این نوع مردم را افاضل و مملکت و اجتماع آنان را مدینه فاضله نامیده ، سر آمد سایر طبقات اجتماع می باشند.

دوم جماعتی که آنان را از قوه عقل و کمال و فضیلت و دانش و بینش بی بهره نباشند اما قوت های دیگر نفسانی و تمایلات جسمانی و عدم قدرت بر مهار تجاوزات عقول و فضایل آنان را در تحت اختیار خود درآورده اگر چه اعمال شایسته و پسندیده کنند و از خود علوم و کمالاتی به ظهور رسانند اما از معایب و نواقصی نیز خالی نبوده ، مفاسدی از خود به ظهور رسانند و اینگونه مردم چون دارای معلوماتی نیز بوده باشند مفاسد و شرور آنان نیز به قوّت تر از جهال و بی دانشان بوده باشد و چه بسا که در اثر علوم و مراتب صناعی و تولیدی بر دیگران دست تعدی و تجاوز داشته ، به حیلت و یا به قهر و غلبه بر سایر جماعت را پایمال اغراض و خواهش ها و زیاده طلبی های خوش گردانیده ، چه بسیار رذایل اخلاقی که از خود به ظهور رسانیده ، اجتماع آنان از هیچ تمتع و لذات و مأکولات و مشروبات و اصناف مسخره گی و حیله و تزویر و جمع هر چه زیادتر مال و کثرت انباشت و دیگر شهوات نفسانی و جسمانی روگردان نبوده ، حد و حصری در کسب مال و لذایذ نشناسند که این جماعات را جمعیت فاسقه نام نهاده ، فرمانروای این دسته نیز آنکس باشد که این خصال را در آنان بیشتر به قوت آورده . هم آنان را به مراتب کمالات عقلانی مشوق گردیده و هم دست آنان را به طرف لهو و لعب و تجاوز و استملاک و دیگر جلبیات و شهوانیات باز گذارد و خود اگر از آن خصایص و قبایح عاری نبوده بی بهره نیز نبوده باشد و یا آنکه با تشویق دانشمندان و ترویج علم و کمالات اکتسابی مردمان را اعانت و یاوری نماید. همچنان آنان را بر هر مکروه و مقبوحی آزاد می گذارد اما صورتاً مملکتی آباد  و جماعتی مرفه فراهم می آورد که این مردم و مملکت آنان را نیز تمدن فاسده و مدینه فاسقه نام نهاده اند که غرور و استغنا و هواپرستی و لذات و شهوات و تجاوزات هر چند یکبار آنان را به جنگ و جدال ها و خونریزی های هولناک کشیده ، دچار بدبختی ها و دشواریهای غیر قابل جبران می سازد.

سوم آن دسته و جماعات که از عقل و دانش بی بهره ، از نقصان فکری و فقدان شعور و معرفت و بیخردی و بی خبری از اوضاع خود و دیگران با خیالات آشفته خویش قوانینی تدوین نموده به عمل آوردند  و آن را فضیلت و تمدن واقعی نام نهاده  خود را بدان دلخوش داشته باشند و چون قوانینی که از بی تعقلی و بی دانشی مدون گردد جز خسران و ضلالت نتیجه به بار نخواهد آورد و از آنجا که نازیبای هر کس در نظر خود او زیبا آمده ، ایضاً شرور و منهیات را نهایتی نخواهد بودن ، لاجرم هر منکر و هر زشت به نظر آنان زیبا جلوه نموده ، هر خسیس شریف آمده ، مفاسد رو به ازدیاد و فضایل رو به کساد گزارده ، اشراف انزوا گزیده ، اراذل جای اکابر گرفته ، فساد عقلانی و روحانی به حد نهایت رسیده ، تقلب و غلبه قوی بر ضعیف رو به غایت نهاده ، اگر چه امنیتی صوری آنان را ظاهرا در امان داشته باشد اما امنیت خاطر روحی از مردمان رخت بربسته ، دلها از هموم و غموم مجدر و خواطر مکدر و درون ها مشوش و نارضایی به حد اعلا. کسب شان با غش و دغل و نیرنگ و دوست و دشمن شان با هم در جنگ. ارواح شان غلیانی و اخلاق شان عصبانی ، تعدی و حیلت گری شان بی حد و تجاوز در میان شان دور از تصور و اندازه. آسایش و راحت از غنی و فقیرشان به دور و لذت و راحت از میان شان مجهور ، دنیایشان خراب و عقبایشان به عذاب.

در اینصورت از فرط جهالت و نادانی خود را سرور و برتر دانسته ، حمیت جاهلیت را شعار آورده ، با اجاره و خرید هوچیان و لجام گسیختگان کوس و کرنای معدلت خواهی و دادپروری سرداده ، نام گذشتگان و اجساد مردگان را مفاخر خود دانسته از ماضی خود داستان ها جعل و تحریف نموده و القاب و عناوین دروغین را کمالات واقعی و حقیقی خویش به نظر آورده ، واقعیات را زیر پا گذارده با زیب و زیورها و ظواهر امور اقناع خاطر نمایند و قائد این طایفه نیز آنکس باشد که تفوق او بر دیگران با قوه قهریه و جبریه بوده و هر چند بیشتر به مقابله و غدر و مکر و ریا و حیله و دروغ و نزدیکتر آمده ، شقاوت و قساوت را نیکوتر تواند مسلط تر باشد و صفاتش آن باشد که جز جمع مال و کثرت ثروت و نام و آوازه به دروغ  و تمکین و تملق و چابلوسی اطرافیان چیزی نپسندد که خود به چپاول و جنود و اعوان او به غارت مردمان پرداخته ، با رعایا  و مملوکین چون صیادی باشد که از هر سو صیدهائی به نظر آورده ، سگان شکاری را در پی آنان فرستد و از حکومت و ریاست فقط اطفاء شهوات و لذایذ جسمانی و ابقای خود را خواهان بوده باشد که چون دارای خلوص نیتی نیز نبوده باشد لامحال رعایا  و مملوکین با او سر عناد و مخاصمت برداشته ، مخفی و علنی با وی به مخالفت برخاسته ، هرگز این عناد به صلاح و اتحاد نیانجامد که این تمدن و مملکت را نیز تمدن ذاله و مدینه ضاله نام نهاده اند.