یک غزل کوتاه شیرین
ابروت پرند میفروشد / گیسوت کمند میفروشد
بر آتش روت چشم بد را / خال تو سپند میفروشد
لعل لب تو به یک کرشمه / صد طعنه به قند میفروشد
من مشتریم ز من بپرسش / یک بوسه به چند میفروشد!
ابروت پرند میفروشد / گیسوت کمند میفروشد
بر آتش روت چشم بد را / خال تو سپند میفروشد
لعل لب تو به یک کرشمه / صد طعنه به قند میفروشد
من مشتریم ز من بپرسش / یک بوسه به چند میفروشد!
محمد دانش بزرگ نیا متولد بسال 1281 و متوفی بسال 1347 می باشد. پس از تحصیل مقدمات به فراگیری علوم ادبی نزد استادانی چون ادیب نیشابوری و شیخ محمد حسن شیرازی در مشهد پرداخت. پیشهٔ اصلی دانش ، تجارت بود و در دورهٔ چهارم مجلس شورای ملی از طرف مردم خراسان به سمت نمایندگی انتخاب گردید. بزرگ نیا شاعری توانا و دارای لطف کلام و ذوق سرشار بود و در سرودن قصیده به سبک استادان کهن مهارت داشت. "دیوان" وی به نام "رازدانش" به چاپ رسید.منتخبی از اشعار ازین شاعر زنده یاد به حضور پیشکش می شود.
******
تغزل :
بهار باز در و دشت ارغوانی کرد / شکوفه بر سر اصحاب گل فشانی کرد
بیا که خامه اردیبهشت بر در و دشت / هزار نقش نکوتر ز نقش مانی کرد
به بزم ما ز نشاط بهار ، پیر مغان / به رقص آمد و پیرانه سر جوانی کرد
هوا لطیف و دلارام خوب و بستان سبز / بدون باده نشاید که زندگانی کرد
فغان که گردش گیتی بعادت دیرین / مرا به ناوک دلدوز غم نشانی کرد
دو چشم مست تو با روزگار کج رفتار / برای ریختن خون من تبانی کرد
***
این غزل را در ترویج ورزش سروده و در کنسرتی در بیات اصفهان خوانده شده است.
به روح و جسم توانا هنر توانی کرد / بشاهراه سعادت گذر توانی کرد
به بازوی قوی و خون پاک و نیروی علم / تو کسب منزلت و دفع شر توانی کرد
به علم کوش و به ورزش گرای و جدّی باش / که خویش را به جهان مشتهر توانی کرد
ولی ز شیره افیون و جهل روزافزون / به غیر مرگ چه خاکی به سر توانی کرد
مسلّم است که با قدرت سخن دانش / تو صید خاطر اهل نظر توانی کرد
***
گل بوستان ندارد چو رخ تو رنگ و بوئی / گل روی تو به گلها نگذاشت آبروئی
من و مهر رویت ای مه که دگر روا نباشد / ز پس رخ تو دیدن نظری به ماه روئی
من و خاک کوی جانان که گذر نیابد آنجا / نه حریف خدعه سازی نه رقیب فتنه جوئی
شده شهره عشق دانش به جهان چنانکه دیگر / نبود ز عشق مجنون به میانه گفتگوئی