شرحی بر رباعیات خیام - اندر حکایت دانا و نادان!
روزی نیست که کرور کرور آدم از فرط گرسنگی و همّ و غم مشقت اندود زندگی مثل پشگل گوسفند زير پاي صاحبان قدرت دون پایه و سفاک صفت لگدمال نشود اما کیست که بر این وضع اسف بار اشک تأسف ریخته ، غیرتمندانه تره خورد بکند. یاد گفتار افلاطون میافتم او میگفت دانایانی که از نشستن بر کرسی قدرت و در دست گرفتن امور کشور خویش امساک می ورزند ، حقشان است که توسط گروهی ابله و کودن اداره شوند.
در کوتاه مدتی پس از چنبره زدن بر مسند شوکت به جهت همان حمق و کله پوکی که در نهاد این خودفروشان کوته آستین بودیعت گذارده شده ، شهری را به گند می کشند که هیچ نمکی نمی تواند جلویش فیگور مقاومت بگیرد ، بوی اشمئازگر و تعفن آمیز فساد است که بار نامیمون لطفش در حق جامعه زیادت می کند ، نابخردان در دلق ریا کوشیده ، روز به روز بر تمکن و غنیت خویش می افزایند و دانایانند که طریق بیغوله گزیده ، بایستی جیره خوار ابوجهل صفتان زمانه قرار گیرند ، چندی نمیگذرد که عوام جماعت مثل مومی که در دست مجسمه سازی قرار گرفته باشد عنان اراده از کف داده ، نفس بجای عزت قائل شدن برای خویشتن بیشتر به ذلت پذیری متمایل گردیده ، بسی خلایق که بهر تکه ای نان شرف خویش را به حراج گذاشته ، انسانیت را دستخوش تمايلات حيواني متمكنين فرهنگ گسیخته خردباخته قرار داده خود را به پستی راغب به قبول هر دريوزه و ذلت و خواری در برابر خواسته هاي زورمندان میکنند.
در چنین بلبشوی آرزوکُشی هر کس بر خلاف رای و رغبت بایستی پا در پلکان مفعولیت نهاده ، در نهایت عجب و شگفتی مملکتی با ثروت خسروانه مردمش باید مورد بهره کشی واقع شده ، به مصداق "بیگاری بهتر از بیکاری" حمال وار بار سفاهت مشتی یاوه گوی شرّورپران بر دوش کشیده ، اشک چشم خوراک خود بکنند و سگانه زندگی و با این وضع نکبت اندود باز هم بقول ظریفی " خر خسته و صاحب خر ناراضی" دو قورت و نیم دولتمندان شقی باقی. زبان اعتراض هم به شکوه بگشایی از برکت آزادی بیان نیمسوز به ماتحت مبارکت مفتخر میکنند.
بزرگی میگفت : آدم اگر هم بخواهد از گرده خر كار بكشد بايد آن خرك شكمش آنقدر سير باشد تا بار طرف را بمنزل برساند ، اما در این منجلاب جانکاه عمرخاکسترکن قدر یک خر هم آدم اعتبار ندارد. حقت را فریاد بزن و در مقام پاسخ "ممه ی لولو برده " را زیور صدف گوشت گردان. با این خوی استبداد مهارناپذیر که در آشیانه وجود نابخردان زمانه لانه کرده ، بیشتر از هر چیز عقل و دانایی ست که پتک بی ارزشی بر فرق سرش کوبیده شده ، آنچه ارجمند شده عیارش صد چندان می شود و در نزد خواص و عامه مقبول تر می نماید ابلهی ست. تمثال این نوع اجتماعات را حضرت خیام به قلم شیوا و پرمغز خویش در دیوان رباعیات جهان شمولش نیکو تصویر کرده است
آنان كه به كـار عـقل در می كوشند
هيهـات كه جمــله گاو نـر می دوشند
آن به كه لبـاس ابلهی در پوشـند
كامــروز به عقــل تره می نفـروشند!
اما از دیدگاه علم اتیمولوژی « ریشه شناسی»! این فسق و فجورات چگونه می شود که سایه ظلمت بر یک جامعه می اندازد. چه می شود که احمق ها سلسله جنبان امورات دنیایی می شوند و دانایان به عزلت نشینی روی می آورند؟
برتراند راسل این فیلسوف اندیشور انگلیسی سخنی دارد بسیار مطبوع که بلاغتش را قلم قاصر الذات حقیر نمی تواند در این سطور ناقابل تفهیم کند. وی گفته ست : " مشکل دنیا در این است که احمق ها کاملا به خود یقین دارند اما دانایان سرشار از شک و تردیدند." برهانی قاطع بر چرایی رخداد جنگ میان ملت ها و نابودی ثمره و دستمایه بشر از دانش و فرهنگ ، رو به کثرت نهادن میزان فقر ، بدبختی و درماندگی طبقات مختلف جامعه ، ابتلا به پریود اعصاب قریب به اتفاق اعضای اجتماع از دست حماقت ورزی منتفذان کورخرد ، زایل شدن فضیلت های اخلاقی و در نهایت پنجر شدن لاستیک فلسفه خلقت یعنی لذت ، بهانه ای که بقول غول های علم فلسفه آدمی بهر" آن " خلق شده تا به زندگی دو روزه دنیوی اش معنا بخشد. هر سیستم ایدئولوژیکی که نتواند گلوی جان بشر را به شراب لذت تر گرداند به پشیزی نمی ارزد توفیری نمی کند هر چند عنوان " اندیشه ولایی" را با خود یدک بکشد.
یک احمق در حصار نادانی خویش محدود است با اینحال از جهل مرکب خود را در اوج دانایی می پندارد و چون توهم مآبانه به دانایی خویش یقین جزمی دارد و از آنجا که طبق نظر اکابر علم روانشناسی ، انسان هنگامیکه در حالت یقین کامل قرار بگیرد به هر چیزی دست می یازد ، اینان از برکت همین سفلگی نامبارکشان درّ فایده از صدف گیتی ربوده ، در ساحت نیل به آمال خوش می تازند. کاری ندارند برای چه آمده اند و کجا می روند! و یا بدون تحقیق به چیزی که نخواهد آمد متوهم مآبانه دل بسته اند و با خیال بودش خوش اند. لذت جو هستند و مرزی هم برای لذت شان قائل نیستند. اما یک دانا چون می اندیشد و در نتیجه بهتر می فهمد این نعمت نامطبوع فهمیدن آخر سر ، زهر غم به شیشه جان او میکند. یک دانا هر چه بیشتر می فهمد ، باز آخر بازی می فهمد که هیچ نفهمیده است ، از اینرو مکرر سعی میکند نفهمیده ها را بفهمد ، ولی باز می فهمد که سر کلافه را گم کرده است و هیچ نفهمیده است! این نفهمیدن ها باعث می شود بیشتر کنجکاو شود ، دنباله کلافه را میگیرد و می رود که به سر منزل مقصود ؛ کمال فهم برسد ، این اشتیاق به کشف نادانسته ها او را از پرداختن به امورات دنیوی باز میدارد چون در حین تلاش برای فهم زندگی فهمیده است دنیا آنقدر از ارزش تهی ست که دلبستگی را نمی شاید ، ازعلم الیقین این همین اندازه بهره برده است که شاعر خوش آوازه نیشابوری می گوید :
خیام اگر ز باده مسـتی ، خوش باش
با ماه رخـی اگر نشسـتی ، خوش باش
چون عاقبـت کار جهـان نیستی است
انگار که نیـستی ، چو هسـتی خوش باش
ـــــــــــــــــــــ
دریاب که از روح جـدا خواهی رفت
در پرده اسـرار فنـا خـواهی رفت
می نوش نـدانی از کجا آمده ای
خـوش باش نـدانی به کـجا خواهی رفت
ــــــــــــــــــ
هــرگــز دل مــن ز علــم محــروم نشد
کم مــاند ز اسرار کــه معلـــوم نشـــــد
هفتـــاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد کــــــه هیچ معلـــوم نشــــــد
خیال مرگ لحظه لحظه او را همراهی می کند. از این رو بند تنبان تکاپویش سست می شود ، عشق به پدیده های هستی آنچنان که در نظر یک احمق اهمیت دارد برای او فاقد اعتبار میشود. چون همیشه مردد است و از آنجائیکه تردید و یقین به دو پادشاه می مانند که در یک اقلیم می نگنجند ، لذا همیشه کمیت خوشکامی شان لنگ می زند. این طبقه در حد معذوریت و ناچاری از گیتی سهم می برند چنانکه خیام نازنین بدان مقرّ و معترف است :
آن مایـه ز دنیـا كه خـوری یا پوشـی
معــذوری اگر در طلبــش می كوشی
باقـی همــه رایــگان نیرزد هشدار!
تا عمــر گران مایه بدان نفــروشی
با شرحی که رفت بی سبب نیست که چرا فلان کوتوله رئیس جمهور وقت می شود و فلان مکتب نرفته تقیه باز آلوده به ریا شاه دلق پوش مملکت می شود و فلان آبدارچی دو روز نمی کشد که به وزیری مفتخر می شود. بی جهت نیست که هیتلرصفت های بی سواد جامعه از کارتن خوابی به رهبری قشون می رسند و در مقابل دانایان با کمال فکری و پختگی اندیشه ، همچون صادق هدایت ها و سعیدی سیرجانی ها ناباورانه از اوج به حضیض هبوط میکنند. قاطبه معزّزی که تنها یار شفیق و مونس شان قلم نظیف شان است که بر جوهر جان آغشته کرده ، می نگارند ، بدون آنکه بهره ای اندک از شربت سکرخیز قدرت و سکنجبین حلاوت بیز مقام و شوکت بستانند ، همیشه غمخوار دیگرانند که چرا از چاه خرافات از بهر گشوده داشتن کار و امورات و گیر و گرفتاری های خویش توسل و مساعدت می جویند و چرا آنچه را خود دارند از بیگانه تمنا میکنند!؟ اما ابلهان غیر خودشان کسی دیگر را نمی بیند ، منفعت در کارشان حد بر نمیدارد ، خوشند و فارغ البال و سبکسر ، مصداق این سخن نغز که ما را چه ازین قصّه که گاو آمد و خر رفت ، خوشبخت آنکس که کره خر آمد الاغ رفت!
در میان این کسان ، هر گنج رخشان سخنی که از گنجینه سینه صاحبدلی بیرون خیزد ، چه بسا که سرگل سخن های راست هم باشد اگرسخنش مطابق میل و مزاج این تعصب پرستان نیرنگ دوست نباشد با لحنی پرخاش اندود ، بیرق عناد با صاحب سخن برمی افرازند. از اینروست که خیام می پرست همشهری نازنین ما توصیه میکند بهتر آن است که خود را به ابلهی بزنی ، همرنگ ابلهان گردی و لذت زندگی دو روزه را به فتنه جدلی نفروشی تا خدای ناکرده کسوت کفر بر قامت رعنای سخنت نپوشانند و وجود و سر مبارک را به تازیانه و تیغ جلاد ژولیده خو نسپارند :
با این دو ســه نادان که چنــین پنــدارند
از جــهل که دانـای جهــان ایشــانند
خــرباش که از خــری ایشــان به مثل
هــر کـو نه خرسـت کافـرش پنـدارند!