از این بی درد مردم اهل دردی بر نمی خیزد
از این بی درد مردم اهل دردی بر نمی خیزد
از این میدان حریف هم نبردی برنمی خیزد
تمام سینه ها آتش نشان درد شد ، اما
صدای ناله ای از روی دردی برنمی خیزد
دهانها بسته شد از بیم مرگ آنسان که در این اینجا
صدای اعتراض از هیچ فردی برنمی خیزد
شرنگ درد در پیمانه ی جان ست مستان را
دگر از سینه ها جز آه سردی برنمی خیزد
بیابان در بیابان ظلمت است و نیش خار ، ای دل
ازاین گلزار آتش دیده وردی برنمی خیزد
کجا رفتند آن چابک سواران کمندافکن
که از این دشت محنت ، بار گردی برنمی خیزد
به زیر بار محنت ، شانه ها خم گشته می بینی
کشد تا زین میان فریاد ، مردی برنمی خیزد
«حقیقت» رهنوردان راه ناپیموده پیمودند
ازین ره ، رهرو صحرا نوردی برنمی خیزد...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 12:26 توسط مهـــدی
|