دوست...

بچه ها انعکاس آن چیزی هستند که می بینند یکی عشق می بیند و عشق منعکس می کند
یکی هم مثل آن پسر که به تماشای اعدام رفته بود روز بعد همبازی اش را اعدام کرد...

ای واعظ :
خیلی پر حرف میزنی
و چون پر حرف میزنی
کاری انجام نمیدهی...
یا شاید هم چون کاری انجام نمیدهی
زیاد حرف میزنی..
ای واعظ بس است دیگر:
خسته نشدی
همیشه نقش یک طوطی را بازی کردی؟؟؟
از خدا میخواهم در عوض من به تو کمک کند
چون تو تنها کسی هستی
که نمیدانی خدا چیست...!

خونه ما نمونه کوچک یک جامعه دموکراتیک بود. پدرم مخالف سر سخت این بود که “بچه ها جلوی بزرگ تر ها حق ندارند حرف بزنند.” ما همیشه و همه جا حق داشتیم که حرف بزنیم، درست مثل آدم بزرگ ها. بیشتر چیزهای مهم مثل خریدن ماشین، عوض کردن خونه و یا حتی اختلافات پدر مادرم در جلسات آزاد به رای گذاشته می شد. رای ها هم مساوی بود. به یاد ندارم که گفته باشند که فلان جا نرو یا فلان جور لباس نپوش یا با فلانی معاشرت نکن. پدرم فقط یک خط قرمز داشت: دروغ نباید می گفتیم. چیز دیگه ای یادم نیست که یادمان داده باشد جزاینکه خودمان فکر کنیم و بی دلیل چیزی را نپذیریم. حریم خصوصی خیلی محترم بود، با این که بچه بودیم کسی بدون در زدن وارد اطاق ما نمی شد. خلاصه، ما اینجوری بزرگ شدیم.
***
پدرم دوستی داشت که دخترش همسن من بود.
ما بهش می گفتیم عمو. دختر عمو محمود...
درست برعکس ما تربیت شده بود. توی خونه شان حرف اول و آخر را پدر می زد. توی همه کارش دخالت می کردند. دختر عمو محمود هیچ حریم خصوصی نداشت، تا سالهای آخر دبیرستان تلفن هایش چک می شد و اطاقش تفتیش می شد. یک بار داشت دوش می گرفت و مادرش در حمام را باز کرد. دختر جیغی کشید ولی مادرش به جای این که در را ببندد با لحن طلبکاری گفت: کوفت برای چی جیغ می زنی؟ حالا مگه چی شده؟ من مادرتم! من دهانم باز مانده بود. به هر حال عمو محمود و خانمش این جوری دختر تربیت می کردند. هجده سالگی هم دخترشان را شوهر دادند؛ صد البته شوهری که عمو محمود برایش انتخاب کرده بود.
آنها هنوز هم با هم زندگی می کنند و ظاهرا خوشبخت هستند.
***
آدمها، سقف آزادی های متفاوتی دارند. سقف آزادی آدمها را خانواده، تجربیات شخصی، روحیات و افکارشان شکل می دهد. سقف من از دختر عمو محمود بالاتر بود. برای همین وقتی آزادی هایم محدود می شد احساس خفگی می کردم. دختر عمو محمود از ابتدا آزادی را لمس نکرده بود که برای محدود شدنش دلتنگی کند. همه چیز را آسان تر می پذیرفت. وقتی از ایران می آمدم برای خداحافظی آمد. با لحن معصومانه ای پرسید: حالا برای چی داری میری؟ این را جوری پرسید که انگار توی ایران زندگی نمی کرد. انگار هرگز هیچ چیزی توی این سرزمین آزارش نداده بود. او آن قدر به سقف آزادی کوتاه عادت کرده بود که هیچ وقت سرش به طاق نخورده بود و عربده اش هوا نرفته بود. من در عوض آنقدر پررو بودم که سقف آسمان را هم می خواستم بشکافم.
****
ملت ها هم سقف آزادی دارند. سقف آزادی بعضی ملت ها پرتاب گوجه فرنگی به بالاترین مقام سیاسی کشور است، سقف آزادی بعضی ملت ها هم تیر خوردن در خیابان بدون هیچ دلیلی. در این سقف های آزادی متفاوت، آزادی هم معانی متفاوتی پیدا می کند. برای یک ملت آزادی نقد کردن همه چیز (دین، سیاست، اقتصاد، زندگی شخصی و مالی مسولین) است. برای بعضی ملت ها نزدیک ترین تجربه آزادی چند نشریه توقیف شده با حکم حکومتی و چند روزنامه نگار زندانی است. برای بعضی ملت ها حریم خصوصی بی قید و شرط است، مثل آزادی خوابیدن کنار دریا با بیکینی، برای بعضی ها پوشیدن روپوش بالای زانو و روسری رنگی که یک کم عقب رفته باشد کلی آزادی است. وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم های دراز سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان می دهند، بعضی از آدمهای دراز هم برای بقا آنقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند. آن وقت سقف ها هی پایین تر و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز می کنند. قهرمان شان می شود آقای خاتمی، آزادی شان می شود راه رفتن توی پارک با دختر همسایه، زندگی شان می شود همینی که می بینید...
نسرین ستوده
آن زمان همه یکجور حرف می زدند و یک جور زندگی می کردند. مردان بزرگ بدون عار و عیب با کودکان بازی می کردند. هویت مردم در کنار طبیعت ، بی تکلف و تصنع جلوه می یافت. نشاط و شادی از در و دیوار باغ لبریز و سرزیر می شد. بچه ها به سنت دیرین یا میوه نورس می چیدند یا تا کمر میان آب رودخانه ها دست ها را به دست یکدیگر داده میوه هایی که آب می آورد را از یکدیگر می قاپیدند. زمان هرگز سنگینی نمی کرد.
مردم شاد بودند ،لذت ها طبیعی و خودجوش. تلالؤ سرشت هر کس همانند تلالؤ چشمه آب. ترنّم آب ، رنگ گل ، نسیم صبح ، صدای نهر ، جشن ها فراوان بود. دین شاد آورده بود و چون با ملیت آمیخته بود ، همه چیز را موزون و مناسب و دلچسب کرده بود. بگذریم که از زمان صفویه به بعد خاک بدبختی روز به روز بر سر مردم ریختند و هر روز بیشتر گرفتار زاری و نوحه سرائی.
البته آنزمان در ماه محرم گریه برای امام حسین بود ، روضه ها بود اما همه زندگی گریه نبود. روحیه کشی یک ترفند استعماریست. دلمردگی ملتی را می میراند. تعمیم ماه محرم و صفر و مراسم دیگر به تمام سال به زیان اعتقاد و آرمانگرایی است چون قهرمانی ، راه و رسم و آداب و آموزش می خواهد که با این نوحه سرائی های دائم ، نمیتوان به آن رسید. یک نسل شاد ، امیدوار و مطمئن آینده را محکم می سازد. ما با چه کسی میخواهیم آینده را بسازیم!؟ در عاشوراهای قدیم مردم معتقد بودند و عمیقاً متأثر ، از ته دل می گریستند. دسته های عزاداری امروز بیشتر شبیه کارناوال است.دکوراتیو بخور بخور و دیگر هیچ، اعتقادها قوی بود و نذرها جدی.
یکی از بزرگترین شگردهای غرب در تقدس شویی در شرق اسلامی آپارتمان سازی آن هم از نوع مستهجن امروی آن است. در شهر های امروزی وجود آپارتمان ها در کنار هم باعث شده کوچکترین حرکت زن و دختر در داخل خانه زیر دید بیگانه و غریبه ها باشد. کنترل غیر ممکن مگر به قیمت خودکشی و اعصاب خرد کنی. آپارتمان هایی که در آنها همانند چاه یوسف احساس نفس تنگی می کنی ، گلویت فشرده می شود و سقف کوتاه خانه روی سرت فشار می آورد. در چهار سو چهار دیوار ، روبرو میز نهارخوری ، پشت سر مبلمان ، دست راست دکور ، محفظه اجناس لوکس ، دست چپ کمد ، بالای سر لوستر ، زیر پا پله دوبلکس ، چرخ خیاطی ، دراور ، میز آرایش خانم ، میز مشق بچه ها و ...
و تو مرده ای را می مانی را که صد سنگ لحد بر فرق سر و روی پیکرت سنگینی می کند. از پنجره هم تنها می توانی ببینی و بپری ، پسر قرتی همسایه یک متر روبرو ، دختر جلف همسایه یک متری دست چپ ، بچه های دوقلوی لاکردار طبقه بالا ، جنگ و جدال زن و مرد این طرفی. دایره و دنبک آن طرفی ، بوق و ترمز لاینقطع پارکینک ، میهمان های آخر شبی ، خداحافظی های دو ساعته هیجان انگیز دم دری ، اینجا خانه است یا لانه زنبور ، آسایشگاه یا قتلگاه!؟
پناه بردن به رادیو ، تلویزیون ، فیلم خود را فیلم کردن است. پوچی را پر کردن است و خلاء را پوشاندن. در آن روزگار ، آنقدر شور و بازی بود که نیازی به خود را مصنوعی سرگرم کردن نبود. هر کس خود بازیگر بود نه صرفاً تماشاگر ، همه نقش داشتند و بازی می کردند و سلامت و نشاط و شادابی از همه جا می بارید. بیماری های تمدن از بمب های تمدن بیشتر می کشد. این روزها بازیها هم بدبختانه مصنوعی شده و سرگرمی ها فرساینده. در رقص محلی با نای دُهل تمام جسم ورزش می کرد و سر تا پا غرق عرق. در اصل ورزش بود نه رقص. هرگز نه زنی و نه مردی را ندیدم که بگوید "آرتروز" دارد ، چون رقص زنان نیز هنگامه بود. عروسی های آنروز با مراسم فاتحه تفاوت داشت. امروز عروسی و عزا یکجور شده ، هر دو هتل ، هر دو غذا ، هر دو تبریک یا تسلیت کت و شلوار. شق و رق اتیکت آداب. قاشق و چنگال و سالاد. یک سیخ برگ نصف جوجه ، نوشابه. صاحب عزا یا عروسی در یک لحظه با لبخند زورکی اکثراً را نمی شناسد میهمانها همدیگر را به صاحبخانه معرفی می کنند!! لطف فرمودید منت گذاشتید کمی کسری و تو در این سناریوی مشابه گاه گیر می کنی «تبریک» یا «تسلیت»؟ از قبل باید چند عبارت را حفظ کنی که وقت ورود و خروج مثل نوار رله کنی. مواظب باشی اشتباه نکنی که عروسی است.
در آن روزها کمر هیچ زنی دیسک و گردنش آرتروز نداشت. عروسی نه یک روز نه یک شب. سه شب؟ هفت شب. یکماه. دو ماه آمد و شد. جشن ، شیرینی خوران نامزدی عقد حنابندان ، حمام روان ، آینه و شمعدان و هزار بهانه برای شادی برای رقص برای بزم. به همان اندازه که در جوامع مرده برای مردگان مراسم هست و زندگان کمر بسته در خدمت مردگان ، در آن روزگار زندگان در خدمت زیستن و کیفیت دادن به حیات بودند. رقص زنان حکایتی داشت و ما که کودک بودیم و اجازه ورود نداشته و بقول خانم ها چشم و گوشمان باز نشده بود می دیدیم که وجد و خوشی بیداد می کردو این همه تحرک و تکاپو برای دیسک و آرتروز و قرص اعصاب و کلکسیون داروها جائی باقی نمی گذاشت. پیش تر ها از موز و کیوی و هفت جور میوه سردخانه ای خبری نبود اما شیرینی از لب دیوار خانه سر می کشید و سرور و مستی در فضا ، قهقهه و چهچهه می زد. همه زنان عروس و مردان داماد همه آواز خوان و همه خنیاگران. زن احساس عروس بودن و مرد احساس داماد شدن داشت.
بین شیوه رفتار مردم در همه ی امور با اجتماع ، اخلاق ، آب و هوا ، جغرافیا و آداب و سنن یک الفت و رفاقت بود. حوض آب برای اینکه پدر یا هر کس که از بیرون می آید اول دستش را بشوید حتی پایش را ، خانه محل امن بود و امنیت داشت. حرم بود هر غریبه و بیگانه ای تا در را باز می کردی تا فیها خالدون را نمی دید ، از دم در تا اطاق فاصله بود ، اغلب خانه ها هشتی داشتند یا دالان که در آن دلالن سکّو یا نشیمنگاهی که غریبه ها آنجا ملاقات می شدند. خانه مدخل داشت ، صدای فواره آب ، تخت چوبی ، سقف بلند اتاق ها ، شاه نشین ها آرامش می بخشید. خانه آرامش گاه ، آسایشگاه ، حرمسرا بود.
در آن روزگاران زندگی ها خیلی دلچسب تر بود چرا که هر چیزی بر پایه و اصول خویش استوار بود ، امروزه جنگ انسان است با انسان ، انسان با محیط ، محیط با مردم ، تمدن با آدم ، مدنیت با امنیت ، استعمار با عمران ، لاشه جامعه شقه شقه ، انسان شقه شقه ، آغاز جدایی ، وداع با همه چیز ، همه کس حتی با خویش ، معنویت ، با تاریخ ، با فرهنگ ، با آداب و سنن ، بیگانگی از خویش ، فراق هویت. بزرگترها سنت ها ، آئین ها و رسم و رسومات را همچون سنت های قبیله هر چه را که مردم در اثر تجربه دیرینه به اصالت و صحت آن پی برده بودند ، نگهداشته و بعنوان سنت به فرزندان منتقل می کردند. هر عمل و کردار و پدیده ای از غربال عموم گذشته و پس از درک سلامت و سودآوری مانده طفیلی وتقلیدها سرند شده بود. این بهترین نوع قانون است. عرف در لغت به چه معنی است؟ معروف و مشهور و شاخته شده ؛ آنچه که در میان مردم معمول و متداول است. آنچه از نظر شهادت عقول در نفس ها جایگزین شود و طبع های سالم آن را مورد قبول قرار دهند. هر چه را از نیکی که نفس شناسد و بدان اطمینان کند.
برگرفته از کتاب گلی ژیرو ؛ نوشته دکتر عزت الله رادمنش
همه آنچه « بود » ماست ، حاصل آن است که اندیشیده ایم. « بود » ما ، مبتنی بر اندیشه ماست. « بود » ما پدید آمده از اندیشه ماست. چنانکه چرخ ارابه ، بر جای پای گاوی که آن را می کشد ، گذر دارد ، مردی که به اقتفای اندیشه ای اهریمنی سخن گوید و رفتار کند ، درد را در کمین دارد.
« بود » ما بر پایه اندیشه ماست ؛ اگر مردی ، به اقتفای اندیشه ای پاک سخن گوید و رفتار کند ، شادمانی بسان سایه او را دنبال می کند و هرگز از او جدا نخواهد شد.
بسیار چیزهای با ارزش و گرانسنگ ، بطور رایگان در اختیار آدمی قرار گرفته است که چون قدر و ارزش آن نمی داند به سادگی از دستش می دهد.
یکی از آنها اکسیر سلامتی و دیگر کیمیای جوانی و بالاخره گوهر امنیت و آسایش است که هر چه به هر یک از آنها بها بدهند ، کم داده اند.
این سه بهترین سرمایه ها و بالاترین ثروتها و مفیدترین نعمتهای پنهان خداوندیست. زنهار که چون عرب های بدوی نباشیم :
گویند عربهایی که شهر مداین را غارت کردند ، از کاخ های شاهان ساسانی طلای بسیار به کف آوردند ، ولی چون ارزش آن را نمی دانستند ، در بازار کوفه با نمک خوراکی عوض می کردند و از اینکه در معامله برد با آنها بوده است مباهات مینمودند.
سگی روزی به معبدی وارد شد . معبد ، با آن دیوارها و ستون های آینه کاری ، تصویر سگ را هزار برابر کرد و اون چون نگاه کرد ، دید هزار سگ همچنان خودش آنجا هستند. لبخندی زد. دید همه ی آن هزار سگ هم لبخند زدند. دمی جنبانید. متوجه شد که آنها هم دم خود را جنبانیدند. خوشحال و مسرور ، تصمیم گرفت که هر از چندی ، به اینجا بیاید و نیرویی تازه بگیرد. از معبد خارج شد.
اتفاقا چند روز بعد ، سگی دیگر گذارش از آن طرف افتاد و چون وارد معبد شد ، دید که هزار سگ دیگر نیز در آنجا هستند. اخمش را در هم کشید ، دید همه آنها نیز اخمشان را در هم کشیدند. پارسی کرد. شنید که تمام آن هزار سگ نیز برای او پارس کردند. اوقاتش تلخ شد و از معبد بیزاری جست و بیرون آمد و مصمم شد که دیگر هرگز پا در این محل نگذارد.
آن شنیدم که خواجه ای خودخواه / با دلی همچو شام هجر ، سیاه
متجاوز ، سیاه دل ، مغرور / از سجایای آدمیت دور
یکی از روزهای فصل بهار / با تنی چند شد به قصد شکار
ناگه از اسب بر زمین افتاد / چشم چپ زین فتادن از کف داد
خواجه ناچار دست و کیسه گشود / مگر این نقص ، رفع گردد زود
چون پزشکان چیره دست جهان / جمع گشتند از پی درمان
صنعت آموختند جادو را / تا یکی چشم ساختند او را
چشم چپ شد طبیعی و عادی / کسش از راست فرق ننهادی
چند ماهی ازین قضیه گذشت / کهنه شد قصه و فرامش گشت
یکی از دوستان عهد و قدیم / کرد دیدار خواجه را تصمیم
خواجه را دید و ساعتی خرّم / بنشستند شاد در بر هم
کام یاران ز می چو شیرین شد / صحبت از داستان دیرین شد
خواجه پرسید : ازین دو چشم کدام / هست مصنوعی ای نکو فرجام
گفت : چپ. گفت : گر نه سابقه بود / تو ندانستی این تفاوت زود
گر نه این نکته چون تو کس داند / راست از چپ تمیز نتواند!
شرط بستند و آمدند بدر / تا قضاوت کند کسی دیگر
بی نوایی ، کنار ره دیدند / این حکایت ، از او بپرسیدند
چون گدا در دو چشم او نگریست / گفت : چشم چپ تو مصنوعیست
خواجه از این سخن بسی آشفت / از سر حیرت و تعجب گفت :
تو که بر من به یک نظر دیدی / این حقیقت ، چگونه فهمیدی؟
بی نوا ، چون سوال خواجه شنفت / ناله ای کرد و در جوابش گفت :
زانکه در دیده ی چپت گویی / هست نوری ز رحم و دلجویی!
بنده روزی به مرد اهل دلی / که یکی از رجال باهنر است
گفتم ای مرد ، بنده را با تو / گفتگویی مفید و مختصر است
پسرت تخمه می خورد شب و روز / تخمه بهر مزاج ، پر ضرر است
مگذار این همه خورد تخمه / تخمه خوردن ، مولّد خطر است
گفت آری ، ولی چه چاره کنم / رغبت او به تخمه بیشتر است
روز و شب گویمش که میوه بخر / چه کنم بنده زاد « تخمه خر » است!
از شدت خوشحالی از خواب بیدار شده ، برخاستم و وضو ساختم و شکر این کشف کریم که یافتم ، یافتم! سه چیز را دوست دارم : نهاوند ، نیایش و دانش را.
می پرسی ای دهاتی آخر این چه کشفی است؟ آن هم در کجا؟ در پاریس ، عروس شهرهای جهان ، این همه جلوه ، آن همه جمال ، پیکرهای تراشیده چون بت عیار ، ونوس های کوچه و برزن و بازار ، این همه لطف و سکر ، رودخانه سن با امواج مواج ، در کنارش درخت های برافراشته و مرغ و مرغابی و غاز و قو آواز خوانان ، و در کنار رود ، عشاق سینه چاک دست افشان و پای کوبان ، هزاران نوع جلوه و جمال ... شهری که انگار هرگز تمام نمی شود. هر گوشه اش دنیایی از تنوع و نوآوری و آفرینش و خلاقیت ناشی از آزادی است و ازین همه تعدد و نبوغ به مولانا پناه میبری که :
من به غیر از یک رگم هشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست.
و تو با رگ دهاتیگری همچنان لُر ، از طبیعت زیبا و پارک های قشنگ آراسته با گلها و ریاحین و هزاران افسون و افسانه ، شور و شعف و نشاط و شباب که آیات حشتمند و اقتدار، بعد از چند ماه کروفر و جستجو تازه به اینجا برسی که «نهاوند»، « نیایش» و « دانش » را دوست داری ...
همه چیز از خواستن شروع می شود. خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است. همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد، اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد. مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست ، مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست. اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود. به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید ، خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید و اینجاست که حسادت رخ میدهد. حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند و شما را ملزم به تصاحب میکند. حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید ، اما میخواهید داشته باشید.
در اینجا باید از خداوند سپاسگزار باشیم که نعمت های بیکرانی به ما مگسها عطا فرموده است . مثلا پلک را از اطراف چشم ما برداشته تا ما بتوانیم همه جا اطراف خود را به خوبی ببینیم و به ما یک جفت بال داده که برایمان از هر چیزی بهتر است . الان که با شما سخن می گویم ، عمری دراز و خاطره انگیز را من پشت سر گذاشته ام. غریب پنجاه سال از این عمر پر نشاط می گذرد . در طول این مدت ، دو بار خورشید در گوشه آسمان پنهان شد و چون او رفت ، بعد از او کم کم نقطه های درخشانی ، سطح تاریک آسمان را پر کرد . در کرانه های دور دست ، سکوت مرموز عجیبی حکمفرما شد و مرا وادار به تعظیم ، در برابر خدای بزرگ ، آن خداوندی که برای ما مگس ها قطرات شبنم و عرق گلها را ارزانی داشته ، نمود آیا می دانید خدای مگس ها در کجا اقامت دارد؟ من فکر کرده ام ، خیلی احتمال دارد و باید اینطور باشد که آن بالا بالاهای آن درخت تنومند که ما مگس ها را بدانجا راه نیست ، مقام اعلای او باشد آن زمانی که چند ساعتی از زندگانی من می گذشت و من داشتم وارد دوران جوانی خویش می شدم ، به این نتیجه رسیدم و به این موضوع اعتقاد یافتم که همه چیز این دنیا ، برای سعادتمند بودن و خوشبخت زیستن من خلق شده است در مسیر حیات خود ، به چیز های شگفت آور بسیاری برخورده ام که شما فکرش را هم نکرده اید . از جمله خیلی متعجب شدم وقتی که دیدم موجودی ، روی دو پای عقب راه می رود . در صورتی که بال هم ندارد که بتواند خود را در هوا نگه دارد . چند دقیقه ای را در تحقیق و تامل در احوال این موجود دوپا ، گذراندم وقتی که روی صورت یکی از آنها نشستم و وقتی که دانستم که بالهایم خوب می توانند مرا ازچنگ او فراری دهند ، قطره ای نمکین که بر چهره اش نشسته بود و مثل شراب مستم می کرد ، نوشیدم و بلافاصله فرار کردم . آنجا بود که دانستم این موجود گنده را ، خداوند برای چه آفریده است ، آری برای ما ، برای ما ، که از عرق بدنش بنوشیم و کیف کنیم راستی که خدای بزرگ ، ما مگس ها را چقدر از آزادی برخوردار ساخته ! ؟ و چطور آن حیوان دوپای بیچاره را ذلیل کرده و آزادی را از او گرفته است وما مگس ها ، به هر کجا که دلمان بخواهد پرواز میکنیم . همه فضا سرزمین ماست . اما این انسان ، همه اوقات خویش را در اعمال شاقه میگذارند ، تا عمرش به سر آید صد بار در گوش او نغمه آزادی را نواختم و گفتم بیاید مثل ما خوشبخت زندگی کند . درواقع مقصر هم نیست . آخر ما مگس ها ، مراحلی از سعادت و خوشبختی را پیموده ایم که او نمی تواند درک کند . ما دست کم چند هزار سال قبل از او ، بر روی کره زمین پدیدار گشته ایم . او چه می داند که ما کجا بودیم که امروز بدین جا رسیدیم نصایح من ، آواز من ، ترانه من ، که حرکت بال هایم به گوش او می رساند را نمی شنود ، یعنی فهم آن را ندارد . همین بی توجهی او و نادانی او باعث شده که دائم ، در جستجوی سعادت و لذت و سرور بدود و هرگز بدان دست نیابد و در آرزویش جان سپارد . آخر هر کسی را خداوند ، به قدر استعدادش به او نعمت عطا کرده ، او هم این طوریست ، باشد.
بسیاری را گمان بر این است که که دانایی و دانش مندی پتکی است که بر نادانی کوبیده می شود و به واسطه این اندیشه مندی است که انسان طریق معرفت می پیماید و وجود خود را آبستن کمالات انسانی در جهت سعادتمندی خویشتن و خویشتن دیگران می نماید ، اما با غور وبررسی در کلام ذیل این چنین می نماید که دانایی لزوما برای کسی انسانیت پدید نمی آورد ، گل گفته نخست از زبان یک اندیشمند شرقی و گل گفته دوم از زبان یک متفکرغربی بوده که میتوان پیوند نسبی بین این دو مشاهده نمود.
نظر استاد محمد علی اسلامی ندوشن یزدی راجع به بی فرهنگ و بافرهنگ :
________________________________________________
استاد محمد علی اسلامی ندوشن ، در« به دنبال سایه همای " می نویسد :
دو با فرهنگ ، یکی در چین و دیگری در تگزاس ، زبان یکدیگر را بهتر می فهمند تا دو برادر ، که از فرهنگ بی بهره اند. اگر اداره امور جهان ، به کسانی که دارای فرهنگ بودند واگذار می شد ، بی شک ، دنیایی غیر از آنچه داشتیم ، می داشتیم... تخصص ، در رشته ای از رشته های معارف بشری کافی نیست که کسی ، با فرهنگ شود. فرهنگ ، ثمره دانش است نه خود آن. با دانشیان بی فرهنگ ، در دنیا کم نبوده اند. از آن جمله اند : قاضیان بی اعتنا به حق ، همه سیاستمداران بی اعتنا به انسانیت و همه دانشوران دیوسیرت. در همین زندگی روزمره ، به کسانی بر می خوریم که طبیبی برجسته ، ادیبی عالیقدر ، یا مهندسی نام آورند ، اما در نگاه آنان ، برق آدمیت نیست. در خلق و شیوه زندگی و سلوک آنان ، نشانه ای از فرهنگ دیده نمی شود. اینان ، دانش را به کار می بندند با همان روحیه که نعلبند ، از فن نعلبندی خود استفاده میکند.
نظر برتراند راسل ، در مورد دانش
_______________________________________
این فیلسوف نامدار انگلیسی در مورد " علم و دانش " می گوید سقراط گمان می کرد که دانایی برای بشر کافی است. اما من می پندارم که این نظر ، درست نباشد و متاسفانه " دانا "ی شیطان صفت و شریر ، زیاد سراغ دارم. ولی من معتقدم که اگر " دانش " برای " انسان شدن " کافی نباشد ، حتما لازمه آن هست. در نظر یک طفل نوزاد ، جهان به اندازه میدان دید او محدود است. او در چهارچوب " اینجا و اکنون " محصور است. به نسبت که معلومات او افزایش می یابد ، حصارها عقب می روند. دانش حصار زمان و مکان را در هم می شکند. و اما این کافی نیست. باید خرد آدمی فضای اندیشه و قلمرو معنویات او را نیز ، چون میدان دیدش وسعت بخشد. زندگی روزانه ما را هجوم رنج ها و نگرانیها و فریب های گوناگون تیره کرده است. یک دم سر برآریم و انصاف دهیم که در فضای بزرگ کیهانی اسیر چه دنیای کوچکی هستیم. اگر بشر خود و اندیشه اش را متناسب با فنون جدید به کار نیاندازد ، هر اختراع تازه وسیله تازه ای برای تشدید شوربختیهای اوست.
درگذشته ، من ، از دوست خود روی برمی تافتم
اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.
لیکن امروز ،
قلب من پذیرای هر نقشی شده است :
چراگاه آهوان ، صومعه راهبان
بتکده ، کعبه ،
الواح تورات ، مصحف قرآن.
من به " دین عشق " سر سپرده ام
و به هر سوی که کاروان های آن رهسپار شود ،
راه خواهم جست.
آری عشق ، هموارگر همه ناهمواریها ، دین و ایمان من است.
ترانه های روستایی شاهکار ذوق و احساس دهاتیان پاکدل و شوریده است. همه چون شبنم پاک و درخشان و چون لاله های صحرایی داغدار و خوش رنگ است. همه ساده و بی ریا و پر از احساسات لطیف است. سوز و گداز عاشقانه ای که در این ترانه ها موج می زند الهام بخش قهرمانان عشق و محبت است. آنچنان صادقانه بیان شده اند که در دل سنگ هم اثر میکند. هر کدام تاریخچه ای شنیدنی و خواندنی دارند ، تاریخچه ای که قهرمان داستان آن بی نام و نشان است. آشنایی بدین تاریخچه ها که صد هزار افسانه تخیلی در بردارد کاریست پر ارج و لذت بخش روستایی خوش قریحه و پاکدل هر چه بر ضمیرش گذشته است با زبان بی زبانی و با کلماتی ساده و ابتدائی که هنوز ظلمت تمدن بر آن سایه نینداخته بیان کرده است. عاشق شده و هجران کشیده و رنج و غم هزاران تمنای درونی خود را صاف و بی تکلف شرح داده است. این سلامت روح روستایی و صداقت او در بیان احساسات و عواطفش توجه ما را به قلب پاک و بی آلایش او بیشتر معطوف میدارد ، به خصوص که با نشر تمدن احساسات و عواطف اندک اندک از صفحه دلها پاک میشود و ارتباط با شهر روح دهاتیان را نیز آلوده می کند و از آرامش و صفای آن می کاهد اینک ، نمونه ای از مروارید اشعارشان را به صدف پیج مان سنجاق می کنیم به امید اینکه بر اهل ادب بچربد و ذوق شان را خوش آید ، ترانه های زیر در زمره ترانه های روستایی خراسانی به شمار می آیند.
لبت قند و دهن قند و زبون قند / فتاده تار گیسو تا کمربند
اگر از عرش بالاتر نشینی / تو رَه قسمت به ما کِردَه خداوند
- - - - - - - - - - -
رسیدُم بر در دالونِت ای گل / شنیدم کرکر قلیونت ای گل
لب شیرین به روی نی نهادی / به قربون لب و دندونت ای گل
- - - - - - - - - - -
خوشا روزی که با هم می نشستِم / قلم در دست و کاغذ می نوشتِم
قلم بشکست و کاغذ در هوا شد / مگر خط جدایی می نوشتِم
- - - - - - - - - - -
سیا چشمک که چشمک می زنی تو / دلم را برده ای گپ می زنی تو
دلم را برده ای بر حکم جادو / چرا لاف محبت می زنی تو
- - - - - - - - - - -
لبِت بوسُم دَهَن بوی هل آیَه / مورَه با تو جدایی مشکل آیَه
همه می گَن جدایی کن جدایی / جدایی گر کُنُم خون از دل آیَه
- - - - - - - - - - -
گل سرخ و سفیدم کی می آیی / بنفشه برگ بیدُم کی می آیی؟
تو گفتی گل در آیَه مو می آیم / گل عالم تموم شد کی می آیی؟
زنده یاد جعفر شهری نویسنده رمان زیبای "شکر تلخ " که تألیفش یک رمان اجتماعی به شمار می آورد سه گونه طبقه اجتماعی را در کتاب خویش مورد تعریف قرار می دهد. شمه ای از سطور مزبور از کتاب صدرالشاره در پی می آید. چقدر زیبا آن مرحوم کیفیات مربوط به انواع اجتماعات و نظام های حاکم وابسته بدان را ترسیم نموده است. با انشاد نوشتار ذیل التفات خاطر حاصل خواهد شد که چه اندازه مملکت ما به "مدینه ضاله " ای که آن زنده یاد خصوصیات آن را قلم گرفته است مشابهت دارد.
*****
اول اجتماعاتی است که در آن جز عدل و داد و تساوی و یگانگی و برابری و رعایت حقوق و دیگران و فضیلت و شرافت و دیگر فضایل انسانی حاکم نبوده ، هر کس راعی و شناسای وظایف خود بوده ، تعدی و تجاوزی در آن دخالت و سرایت نداشته ، مردمان آن از عالی و دانی و وضیع و شریف چون روح احدی با هم الفت و داد داشته ، لجاج و عناد و خودسری و بدخوئی و نگرانی و عبوس و اضطراب در آنها راه نداشته ، فاضل و عالم را معزز و محترم دانسته ، جهال و نادانان را رهبری بصلاح نموده ، زندگانی مقرون به شئون انسانی را بصورت واقع در آن جلوه گر ساخته باشند که این جماعت را جمعیت به کمال رسیده نامیده حاکم بر این مردم نیز آنکس بوده باشد که خود را وقف خیرات و سعادات رعیت ساخته ، جلوگیری از هر شرور و مفسده از داخل و خارج بنماید. بدون حبّ و بغض بر خودی و بیگانه و خادم و مخدوم و حرص و جمع مال و غرور و خود برتر بینی و تفاخر کمر به خدمت مردم بسته آنان را به شاهراه سعادت و ترقیات معنوی و مادی مسوق گردانده که این نوع مردم را افاضل و مملکت و اجتماع آنان را مدینه فاضله نامیده ، سر آمد سایر طبقات اجتماع می باشند.
دوم جماعتی که آنان را از قوه عقل و کمال و فضیلت و دانش و بینش بی بهره نباشند اما قوت های دیگر نفسانی و تمایلات جسمانی و عدم قدرت بر مهار تجاوزات عقول و فضایل آنان را در تحت اختیار خود درآورده اگر چه اعمال شایسته و پسندیده کنند و از خود علوم و کمالاتی به ظهور رسانند اما از معایب و نواقصی نیز خالی نبوده ، مفاسدی از خود به ظهور رسانند و اینگونه مردم چون دارای معلوماتی نیز بوده باشند مفاسد و شرور آنان نیز به قوّت تر از جهال و بی دانشان بوده باشد و چه بسا که در اثر علوم و مراتب صناعی و تولیدی بر دیگران دست تعدی و تجاوز داشته ، به حیلت و یا به قهر و غلبه بر سایر جماعت را پایمال اغراض و خواهش ها و زیاده طلبی های خوش گردانیده ، چه بسیار رذایل اخلاقی که از خود به ظهور رسانیده ، اجتماع آنان از هیچ تمتع و لذات و مأکولات و مشروبات و اصناف مسخره گی و حیله و تزویر و جمع هر چه زیادتر مال و کثرت انباشت و دیگر شهوات نفسانی و جسمانی روگردان نبوده ، حد و حصری در کسب مال و لذایذ نشناسند که این جماعات را جمعیت فاسقه نام نهاده ، فرمانروای این دسته نیز آنکس باشد که این خصال را در آنان بیشتر به قوت آورده . هم آنان را به مراتب کمالات عقلانی مشوق گردیده و هم دست آنان را به طرف لهو و لعب و تجاوز و استملاک و دیگر جلبیات و شهوانیات باز گذارد و خود اگر از آن خصایص و قبایح عاری نبوده بی بهره نیز نبوده باشد و یا آنکه با تشویق دانشمندان و ترویج علم و کمالات اکتسابی مردمان را اعانت و یاوری نماید. همچنان آنان را بر هر مکروه و مقبوحی آزاد می گذارد اما صورتاً مملکتی آباد و جماعتی مرفه فراهم می آورد که این مردم و مملکت آنان را نیز تمدن فاسده و مدینه فاسقه نام نهاده اند که غرور و استغنا و هواپرستی و لذات و شهوات و تجاوزات هر چند یکبار آنان را به جنگ و جدال ها و خونریزی های هولناک کشیده ، دچار بدبختی ها و دشواریهای غیر قابل جبران می سازد.
سوم آن دسته و جماعات که از عقل و دانش بی بهره ، از نقصان فکری و فقدان شعور و معرفت و بیخردی و بی خبری از اوضاع خود و دیگران با خیالات آشفته خویش قوانینی تدوین نموده به عمل آوردند و آن را فضیلت و تمدن واقعی نام نهاده خود را بدان دلخوش داشته باشند و چون قوانینی که از بی تعقلی و بی دانشی مدون گردد جز خسران و ضلالت نتیجه به بار نخواهد آورد و از آنجا که نازیبای هر کس در نظر خود او زیبا آمده ، ایضاً شرور و منهیات را نهایتی نخواهد بودن ، لاجرم هر منکر و هر زشت به نظر آنان زیبا جلوه نموده ، هر خسیس شریف آمده ، مفاسد رو به ازدیاد و فضایل رو به کساد گزارده ، اشراف انزوا گزیده ، اراذل جای اکابر گرفته ، فساد عقلانی و روحانی به حد نهایت رسیده ، تقلب و غلبه قوی بر ضعیف رو به غایت نهاده ، اگر چه امنیتی صوری آنان را ظاهرا در امان داشته باشد اما امنیت خاطر روحی از مردمان رخت بربسته ، دلها از هموم و غموم مجدر و خواطر مکدر و درون ها مشوش و نارضایی به حد اعلا. کسب شان با غش و دغل و نیرنگ و دوست و دشمن شان با هم در جنگ. ارواح شان غلیانی و اخلاق شان عصبانی ، تعدی و حیلت گری شان بی حد و تجاوز در میان شان دور از تصور و اندازه. آسایش و راحت از غنی و فقیرشان به دور و لذت و راحت از میان شان مجهور ، دنیایشان خراب و عقبایشان به عذاب.
در اینصورت از فرط جهالت و نادانی خود را سرور و برتر دانسته ، حمیت جاهلیت را شعار آورده ، با اجاره و خرید هوچیان و لجام گسیختگان کوس و کرنای معدلت خواهی و دادپروری سرداده ، نام گذشتگان و اجساد مردگان را مفاخر خود دانسته از ماضی خود داستان ها جعل و تحریف نموده و القاب و عناوین دروغین را کمالات واقعی و حقیقی خویش به نظر آورده ، واقعیات را زیر پا گذارده با زیب و زیورها و ظواهر امور اقناع خاطر نمایند و قائد این طایفه نیز آنکس باشد که تفوق او بر دیگران با قوه قهریه و جبریه بوده و هر چند بیشتر به مقابله و غدر و مکر و ریا و حیله و دروغ و نزدیکتر آمده ، شقاوت و قساوت را نیکوتر تواند مسلط تر باشد و صفاتش آن باشد که جز جمع مال و کثرت ثروت و نام و آوازه به دروغ و تمکین و تملق و چابلوسی اطرافیان چیزی نپسندد که خود به چپاول و جنود و اعوان او به غارت مردمان پرداخته ، با رعایا و مملوکین چون صیادی باشد که از هر سو صیدهائی به نظر آورده ، سگان شکاری را در پی آنان فرستد و از حکومت و ریاست فقط اطفاء شهوات و لذایذ جسمانی و ابقای خود را خواهان بوده باشد که چون دارای خلوص نیتی نیز نبوده باشد لامحال رعایا و مملوکین با او سر عناد و مخاصمت برداشته ، مخفی و علنی با وی به مخالفت برخاسته ، هرگز این عناد به صلاح و اتحاد نیانجامد که این تمدن و مملکت را نیز تمدن ذاله و مدینه ضاله نام نهاده اند.