سرش به سینه ی من بود و زلف پرشکنش

به دوش ریخته؛ چون خرمنی ز یاسمنش

چو مریمی که در آید؛ به جلوه در بر ماه

سپید می زد و می تافت تن ز پیرهنش

سبک به بازوی من تکیه داده از سر مهر

خموش بود و بگفتار ؛ چشم پر سخنش

دلش ز عشق گدازان و من چو او بگداز

گرفته دستش ومی سوختم ز سوختنش

خیال بود و بر او بوسه می زدم بخیال

چوگل که بوسه زند ماهتاب بر چمنش

امید رفته و دیرینه یار گم شده بود

که بخت ؛بار دگر رانده بود سوی منش

لبش به بوسه گرفتم شبی دراز و هنوز

چه نوش ها که به لب دارم از لب و دهنش