بوسه خیال
سرش به سینه ی من بود و زلف پرشکنش
به دوش ریخته؛ چون خرمنی ز یاسمنش
چو مریمی که در آید؛ به جلوه در بر ماه
سپید می زد و می تافت تن ز پیرهنش
سبک به بازوی من تکیه داده از سر مهر
خموش بود و بگفتار ؛ چشم پر سخنش
دلش ز عشق گدازان و من چو او بگداز
گرفته دستش ومی سوختم ز سوختنش
خیال بود و بر او بوسه می زدم بخیال
چوگل که بوسه زند ماهتاب بر چمنش
امید رفته و دیرینه یار گم شده بود
که بخت ؛بار دگر رانده بود سوی منش
لبش به بوسه گرفتم شبی دراز و هنوز
چه نوش ها که به لب دارم از لب و دهنش
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:5 توسط مهـــدی
|