از کمانخانه ی ابروی بت کافرکیش / پیک تیر است که هر لحظه رسد بر دل ریش

کرده تیره مژه ات سینه هدف از چپ و راست / بسته خیل نگهت راه گذر از پس و پیش

سینه بر تیر جفای تو سپر خواهم کرد / غمزه گو تیر بپرداز بیکباره ز کیش

رشته عشق به شمشیر بریدن نتوان / به عبث دست میالای به خون درویش

به نگاهی بتوان کار دل سوخته ساخت / ای کمانش چه زنی بر دل ریش اینهمه نیش

سر ز خاک سر کویت نتواند برداشت / آنکه در کوی تو بنهاد ز سر هستی خویش

تا غم عشق تو زد پای به کاشانه دل / دل ز سر کرد بدر صحبت بیگانه و خویش

هر کسی را هوسی در دل و شوری است به سر / شیخ را سبحه صد دانه مرا زلف پریش