تا تو با منی زمانه با من است


تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است


سراب آرزو...


روزگاری دل رمیده ی من / از دو گلچهره بوسه ای میخواست

آن یکی سرکشید و ناز افزود / وین یکی بوسه داد و بزم آراست

این یکی از شراب بوسه خویش / کرد سرشار مستی طربم

وان یکی در سراب وعده ی دور / میداوند هنوز تشنه لبم

بوسه هایی که این یکی داده ست / گر چه شیرین تر از می و شکر است

دل دیوانـه بـاز مـی گـویـد : / لذت آن نداده بیشتر است!


هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده / هوشنگ ابتهاج


هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم

که این فرشته برای من از بهشت رسیده

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم

خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی

که چونی ای به سر راه انتظار کشیده

چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران

سپید کردی چشمم در انتظار سپیده

به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل

که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی

که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم

که دوش گوش دلم شعر "شهریار" شنیده