طفلی به نام شادی


طفلی به نام شادی

در بطن ِ مادری ست که در راه است

کوهی به دوش دارد ، مام

سنگین و سرخ فام

می کوبد

خواب ِحرامیان را

می آشوبد

باگام هایش ، آهنگین

راه از عبور او رنگین

طفلی به نام ِ شادی می آید

زیرا هماره بارورست آن مام

زیرا ـ اگرچه دیرانجام ـ

در تیرگی نمی پاید

مام وطن دوباره

با ماه و باستاره

سخن می گوید

تا گاهواره

تا نفس ِ گرم ِ آفتاب ِ درخشنده

آبستن ست و ره می پوید

می آید

می آید

طفلی به نام شادی در بطن ِ اوست

می زاید

می زاید

شادی به گاهواره خود خواهد آرمید

پستان ِ مام میهن را خواهد مکید

برخواهد خاست

وین ظلمت از جهان

خواهد رمید

آن صبح ِ دلنشین و سراینده و سرور آمیز

آن انتظار شور انگیز

فردا

روشن تر از شکفتن ِ صد کهکشان

برآسمان ِنیلی ی ایران خواهد رُست

فردا

پس از گذشتن این دودِ زهربار

گرد و غبار کهنه ی اندوه و دُرد ِ دهشت را

از پشتِ پلک های خدا خواهد شست

طفلی به نام شادی

در بطن مادری ست که می زاید.


ایران من... / محمـــد چیمــه جلالی


ایرانِ من که خسته و زارم ترا

آخر چگونه دوست ندارم ترا؟

با من چه می کنی که به خونِ جگر

زینگونه بی شکیب و قرارم ترا

چون ماهواره ای که به گِردِ زمین

گردان بوَد ، به گِردِ مدارم ترا

زان سان که دشمنان ترا دشمنم

از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا

با آنکه از کنار تو ام بر کران

گویی که روز و شب به کنارم ترا

تا دررسد سعادتِ دیدار تو

رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا

چون بلبلی که جانب گُل می پرد

با یادِ گل به گشت و گذارم ترا

تا سردهم سرودِ سرافرازیت

شعر و سرود و شور و شرارم ترا

چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد

رنگین چو دانه های انارم ترا

آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی

چون میوۀ رسیده به بارم ترا

با آن که ره به خِطّۀ دیگر بَرَد

شادم که سرنشینِ قطارم ترا

دشمن اگر به سلسله بندد مرا

باکم نه زانکه سلسله دارم ترا

بذر کویر و طعمۀ طوفان شود

گر دانه ها به خاک نکارم ترا

تا خطّ و رسم و نقش و نگارِ منی

بر لوحِ جان، به نقش و نگارم ترا

تا دست من به دامن مِهرت رسد

هرگز زمِهر ، دست ندارم ترا

با سال های سردِ زمستانی ام

چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا

روزی که سربلندی ات از رَه رسد

بر خاک ِ راه ، آینه دارم ترا!


تجاوز در قم / محمـــد چیمـــه جلالی


شنیدم که در قم تجاوز گری

بزد چنگ در دامنِ دختری

شبی بود تاریک و رَه بود گُم

چنین است رهکورۀ شهرِ قم !

بد اندیشگان دشمن نیکی اند

ازین رو هواخواهِ تاریکی اند

تجاوز گران اند  ظـُلمت سرشت

چه در کُنجِ  مسجد، چه بر طرفِ کشت

چو آن ناجوانمردِ بدکارِ پَست

به دختر ز نامردمی بُرد دست

دهان بست او را و دامن درید

شد  آن دخترِ بی نوا ، ناامید

گزیرش نه جز دست و پا کوفتن

سر ی بر زمینِ  خدا  کوفتن !

چو مرغی که در پنجه ی کرکسی

ازین سو به آن سوی می شد بسی!

بدو گفت آن مردکِ  نابکار :

که ازمن ترا نیست راهِ  فرار

به هرسوی چرخی،  به سوی منی

که از پشت و رو ، پیشِ روی منی!

 

چنین است رسم تجاوزگران

که هرگز نزایند از مادران!


***

کنون  کشورِ ما همان دختر است

در افکنده،  زیرِ  تجاوزگر است

به هرسو که چرخد در آن گیر و دار

ز دزدِ دَدَش  نیست راهِ  فرار

به احکامِ  نظمی عدو ساخته

سپاهِ  تجاوز بر او تاخته

عداوت کنند و خصومت کنند

به نام شریعت حکومت کنند 

*** 

مگر  شعله غیرت مرد و زن

سرآرد برون از نهادِ وطن

نماند که در چنگ ارباب دین

بماند چنین زار، ایرانزمین !


بهار به قدمت زمین و نوروز به قدمت ایران...


بر تو این سال نو مبارک باد

خوبی و مهر بی شمارک باد!

خوشتر از آن بهارکان که گذشت

خوش به کام تو این بهارک باد!

خرمی با تو دوستک گرداد

بخت و اقبال بر تو یارک باد!

منتظر بودی انتظارک را

منتظر بر تو انتظارک باد!

گوشک دشمنت شود سوراخ

چشمک دلبرت خمارک باد!

به تعادل رساد حال و ترا

قوه ی فکر برقرارک باد !

به جهان تا مدارَک خیری ست

دَوَرانت بر این مدارَک باد

آنچنانک شوی که ایران را

به وجودِ تو افتخارک باد !

 

بهار به قدمت زمین و نوروز به قدمت ایران است

 

بهار  به قدمت  عمر زمین است.  دست کم از زمانی که دگرگونی های طبیعی مساعد پیدایش فصول و رخ نمودن تعادل ربیعی شده بوده است .

و میدانیم که این حادثه عظیم و معجزه بزرگ طبیعی، ده ها بلکه صدها ملیون سال است که رخ داده است و می دانیم که کمابیش همه نواحی نیمکره شمالی زمین شاهد تقسیم فصول و تعادل ربیعی ست.

 

بهار با گیاه و حیوان و انسان و در یک کلمه همواره با زندگی همراه و هماهنگ و همواره نوید بخش و نوسازنده  و همواره  نماد رویش و پویش زندگی بر خاک بوده است. پس این گوی گردنده ی آبی که سرزمین و وطن موجودات زنده و از آن جمله انسان ها ست، دیر زمانی ست (دست کم در منطقه شمالی خود)  شاهد بهار و آغاز رویش ها و جوانه زدن ها و گلباران کردن بوته ها و گیاهان و شکوفایی درختان در مسیر باروری سالانه آنها بوده است.

پس  بهار قدیم است و بس بسیار قدیم است : به قدمت تعادل جوّی زمین.

بهار آغاز نو شدن  و زندگی یافتن دوباره گیاهان است و به طریق اولی برای انسان ها که به مدد هوش و رای و عقل انسانی خود، معنای این دگرگونی و این گشت و نوگشت طبیعت را ادراک می کنند، بهار سرشار از نماد ها و نشانه های این نوشدگی ها و این پوست افکندن های محیط طبیعی و فضای حیاتی بوده است.

همین نوشدگی و تازگی یافتن هاست که بهار را به فصل شادی و به فصل عشق بدل  کرده است. بیهوده نیست که شاعر شاعران ما سعدی گفته است:

 

آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار

هرگیاهی که به نوروز نجنبد حطب است

 

و شاگرد درخشان و بزرگ او حافظ، در سرما و خمودگی و سکون زمستانی خود ،  نوشدن عالم پیر را به جهانیان نوید  می داده است:

نفس بادِ صبا مشگ فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

زین تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپردهء گل نعره زنان خواهد شد.

 

اما بهار به دو دلیل بزرگ  برای ایرانیان ، بیش از ملت های دیگر جهان سرشار از معناهای نمادین است.

 

اول به دلیل طبیعی و جغرافیایی :

می دانیم که ایران ما در وضعیت جوی و جغرافیایی خاصی از کرهء زمین واقع است که به یمن آن تعادل ربیعی را به تمام و کمال درمی یابیم. ایران در همه ی نواحی اش به طور کامل از درک و دریافت بهار برخوردار و به شنیدن صدای پای بهار آشناست. ایرانیان  همواره این حس و ادراک فرهنگی  و روان شناسانه و ذوقی را در واژگانی همچون نسیم بهار ، بوی بهار ، شمیم بهار، طلیعه بهار،  نماد گونه بیان داشته اند.


دوم دلیل فرهنگی و اسطوره ای:

بهار برای ایرانیان تنها بهار نیست  زیرا درآمیخته با فرهنگ و فلسفه نوروزی ست، زیرا ایرانیان نوروز را آفریده اند. همچنان که نام ایران و آغاز ایران در اسطوره ها ریشه دارد نوروز نیز اسطوره ای و همزمان با آغاز ایران است . و در این معناست که می باید گفت :

 

نوروز به قدمت ایران است.

نوروز از همان سرآغاز پیدایش خود ، یک معنای شکوهمند نمادین داشته است که همانا پاسداشت و قدرشناسی ازاین نوشدگی و از این دگرگشت و طراوت و تازگی ست. نوشدنی  که همراه  با گردونه بهار کهنگی و دمسردی وسکون زمستانی را درمی نوردد و شادمانه و با دستهای پُرسبزه و پُر گُل به فضای حیاتی ومحیط طبیعی موجودات زنده گام می نهد.

نوروز یک جشن پاسداشت و قدرشناسی  ست برای اعلام  خیر مقدم و خوشآمد و برای فرستادن شادمانه ی درودی که انسان  نثار قدم های موزون و زیبای بهار می کند. بهاری که با آمدن خود  به زبان حافظ «خوش نازکانه می چمد» و با حضور خود بردمیدن دوباره ی زندگی را در منظر چشم آدمیان به روشنی پدیدار می کند.

مقدم بهار همواره از زبان بزرگان ادب وعرفان و اندیشه ایران گرامی بوده ست  .

به زبان مولوی:

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

 

هنگامی که سفیدی برف اندک اندک رنگ می بازد و جوانه ی تُرد و نازک سبزه ای از خاک سرد زمستانی سر برمی آورد ، لحظه ای ست که انسان شاهد نوشدن زندگی ست و هنگامی که گلباران، فضای طبیعی او را زیبا می کند و مرغان بر درختان آواز برمی آورند و شکوفه زار، تصویر نمادین بهشت گمشدهء آدمیان  در ضمیر آنان بازسازی می کند ، حضور شادی و نوید زیستنی طربناک و امید خوشبختی دست یافتنی را در آنان زنده می سازد.

در این فضاست که آدمی با این دگرگشت و نوشدگی احساس همزمانی و هماهنگی می کند و این است راز زیبایی بهار و این است معنای نمادین جشن های نوروز ایرانی ما.

از همان روزگاران اساطیری، نیاکان ما با آفریدن جشن های نوروزی ـ  که به طور معجزه آسایی با تقویم علمی تعادل ربیعی همراه بوده است ـ  این نوشدن و این زندگی یافتن دوباره را پاس می داشته اند. جشن و شادی آنان برای همراهی و مشارکت در دگر گشت فصل و در پیدایش تعادل ربیعی بوده است و این هدیه باشکوهی ست که برای فرزندان خود  ـ که پدران و مادران ما بوده اند و اکنون ماییم ـ برجای نهاده اند.

هدیه ای که مرزهای ملی ایرانیان را درنوردیده و روی در جهانی شدن دارد ، زیرا بازهم به زبان سعدی:

توگر به رقص نیایی شگفت جانوری

ازین هوا که درخت آمده ست در جولان !

 

در این جشن ها امید به نوشدن و میل به نوشدن و امید به زیستن و میل به زیستن و امید به عشق و میل به عشق و امید به آزادی و میل به آزادی همراه با آرزوی کنار زدن کهنگی ها و همراه با اراده زدودنِ پلشتی ها و کینه های کهن  و آفات جاهلی موج می زنند.

نوروز سرشار از زیباترین نمادهاست. نوروز با صلح هم معنا و بامهر و دوستی و با شادی و شادخواری و آفرینندگی که حاصل اینهاست هم معناست!

نوروز را پاس بداریم و برای جهانی شدنش بکوشیم!

تا نوروز هست امید به ازمیان برخاستن زشتی ها و نادانی ها و بدخیمی های نیروهای اهریمنی درما زنده است. زیرا میل به آزادی و میل به سعادت و میل به شادمانی همواره در ما نو می شود و ما را برای پویه و اقدام در راه آزادی خود و آزادی محیط حیاتی  و سرزمینی خود برمی انگیزد.

نوروز معلم شادی و معلم آزادی ماست.

پاینده نوروز

پاینده ایران


مرگ و نام نیـک


به راستی که مرگ مقدر است

همه از خوب و بد و زشت و زیبا و شاه و گدا به مساوات از او برخوردارمی شویم وهیچ یک از آدمیان و آدمی زادگان را از آن گریزی نیست.

عدالت محض است مرگ. به دیدار یکایک انسان هامی رود و سهم هریک را به تساوی تقسیم می‌کند. یکسره همه ی متاع دنیوی که بر سر آن‌ها غوغا‌ها بوده است را از همگان می‌ستاند اما با همه ی این احوال در برابر انسان، توانا و قادر مطلق نیست زیرا دوچیز را نمی‌تواند از انسان بازپس گیرد: نام نیک را و بدنامی او را...

بد نامان هرگز قادر نییستند مرگ را به گرفتن بدنامی خود وادارکنند

و مرگ نیز هرگز قادر نیست تا نام نیک انسانهای شرافتمند و پاک را از آنان بستاند و باخود ببرد.

اینجاست که مرگ با آنچهره توانا و سرپنجه ی زورمند خود در برابر تنها چیزی که حقیر و ناتوان می‌ماند نام نیک انسانهای نیک و خاطره ی شرافتمندی و بزرگمنشی آنهاست. و ای کاش بدکاران و اراذل ازین ویژگی و ازین گذار قاطع و گریزناپذیر مرگ درسی می‌گرفتند و جهان را چنین بر همنوعان خود تاریک و تنگ و اندوهبار نمی‌ساختند !

این است راز سخن سعدی بزرگ :

 

نیک و بد چون همی بباید مُرد

خُنُک آنکس که گوی نیکی برد

 

و این است راز جاودانگی انسان: نام نیک