محمدهاشم‌ ميرزا ملقب‌ به‌ شيخ‌الرئيس‌ و متخلص‌ به‌ افسر از نوادگان فتحعلی شاه قاجار در سال 1297 در سبزوار تولد یافت. علوم مقدماتی را در زادگاه خود فراگرفت. فقه و اصول را نزد حاج میرزا حسین مجتهد سبزواری و علم ریاضی و کلام و فلسفه را از محضر حاج میرزا حسن حکیم و افتخارالحکماء آموخت. وی با اینکه معمم بود وارد خدمات دولتی شد و سمت های مختلفی چون نمایندگی مجلس شورای ملی در چندین دوره عهده دار بود. افسر از مؤسسان انجمن ادبی ایران بود و سال ها جلسات انجمن به ریاست او اداره می شد. چون به لهجهٔ غلیظ سبزواری صحبت می کرد ، روزنامهٔ ناهید به او لقب چلچله الوکلاء داده بود. او در تهران درگذشت. آرامگاهش در امامزاده عبدالله است. "کلیات اشعار" او در حدود چهارهزار بیت است که با مقدمه و تصحیح عبدالرحمان پارسا انتشار یافته و قسمتی از آن به نام "پندنامهٔ افسر" در شیراز به طبع رسیده است. صفحه را به غزل و قطعه ای زیبا از ایشان آذین می بندیم.

 

تغزل :

 

گفتم که روی خوب تماشا نمیکنم / دل را اسیر زلف چلیپا نمیکنم

در کوچه های عشق قدم هم نمیزنم / خود را همیشه واله و شیدا نمیکنم

پیرم دگر ببزم جوانان نمیروم / اسباب عیش و نوش مهیا نمیکنم

رسوا شدن به عشق بود گر چه آرزو / خود را به چشم جامعه رسوا نمیکنم

به شور عقل دست به کاری نمیزنم / از شور عشق معرکه بر پا نمیکنم

دیدم به عقل میشود اجرای این مرام / آن هم ز دست رفته و پیدا نمیکنم

مشغول توبه بود دلم چهره تو دید / گفتا ز عشق توبه خدایا نمیکنم

تا جای داشت سینه به تیرش هدف نمود / دیگر از او توقع بیجا نمیکنم

زخمی که از تو باشد مرهم نمی نهم / دردی که از تو بود مداوا نمیکنم

جانم به لب رسیده اگر هم به شب رسد / آنشب همان شبی است که فردا نمیکنم

ای مدعی ز یار خبر آور و به بین / جان می کنم نثار رهت یا نمیکنم

ای دل نیاز جز به بر دوست خوب نیست / زآنرو شکیب از تو تقاضا نمیکنم

افسر دگر ز ناله خود ناامید باش / میگفت رخنه در دل خارا نمیکنم

 

*****

قطعه :

بروزگار جوانی بیازمای کسان / ببین فرشته خصالند یا که دیو و ددند

برای خویش رفیق شفیق گلچین کن / ز مردمی که هنر پیشه اند و با خردند

ملامتت نکنند از بدند خویشانت / باختیار برای تو منتخب نشدند

ولی به نیک و بد همنشین تو مسئولی / بهم نشینی مردم باختیار خودند

معاشران تو گر چند تن ز خوبانند / غمت مباد که أبناء روزگار بدند.