یکی نیک بنگر به چرخ بلند / ز گردون گردنده بنیوش پند

نظر کن بر این بیشمار اختران / فروزان ز هر سوی چون اخگران

گه گرشان به چشم خرد بنگری / جهانیست گردنده هر اختری

جهانی که کس را بدو راه نیست / دل بخرد از رازش آگاه نیست

ز هر سوی این باژگونه سپهر / شود خیره چشمانت از ماه و مهر

که خورشید را پیششان سنگ نیست / فراخ جهانشان چنو تنگ نیست

همان نیز گیتی بر آفتاب / بود قطره ای پیش دریای آب

من و تو بر این قطره خندان و شاد / شتابنده زی مرگ و سر پُر ز باد

نه بینیم جز پهنه خاک را / ز گوهر ندانیم خاشاک را

مرا بس شگفت آید از آدمی / ازین بی هنر آزمند زمی

که گوید : منم در جهان پادشاه / مرا بندگانند خورشید و ماه

زمین و زمان از برای منست / بقای جهان در بقای منست

به کارند خورشید و مه ، ابر و باد / که تا عمر من بگذرد بر مراد

بخندد بر این گفته هشیار مرد / چو از مرگ بیند ورا روی زرد

به زندان گرفتار دژخیم مرگ / هراسان و لرزان دل از بیم مرگ

سراید که دژخیم و زندان مراست / بگوش خرد این سخن ناسزاست

مپندار کاین پی گسسته سرای / ترا بود خواهد بسی دیرپای

دو روزی دگر مرگت آوا زند / همه ساز و برگ تو پیرا کند

تنت تیره خاک اندر آرد به بند / در آن تنگ زندان بمانی نژند

فرامش کنی عشق و امید را / همان روشنی ماه و خورشید را

سرانجام این زیستن مردنست / که بشکفتن آغاز پژمردنست.