بشکفتن آغاز پژمردنست / شعر : نصرالله فلسفی
یکی نیک بنگر به چرخ بلند / ز گردون گردنده بنیوش پند
نظر کن بر این بیشمار اختران / فروزان ز هر سوی چون اخگران
گه گرشان به چشم خرد بنگری / جهانیست گردنده هر اختری
جهانی که کس را بدو راه نیست / دل بخرد از رازش آگاه نیست
ز هر سوی این باژگونه سپهر / شود خیره چشمانت از ماه و مهر
که خورشید را پیششان سنگ نیست / فراخ جهانشان چنو تنگ نیست
همان نیز گیتی بر آفتاب / بود قطره ای پیش دریای آب
من و تو بر این قطره خندان و شاد / شتابنده زی مرگ و سر پُر ز باد
نه بینیم جز پهنه خاک را / ز گوهر ندانیم خاشاک را
مرا بس شگفت آید از آدمی / ازین بی هنر آزمند زمی
که گوید : منم در جهان پادشاه / مرا بندگانند خورشید و ماه
زمین و زمان از برای منست / بقای جهان در بقای منست
به کارند خورشید و مه ، ابر و باد / که تا عمر من بگذرد بر مراد
بخندد بر این گفته هشیار مرد / چو از مرگ بیند ورا روی زرد
به زندان گرفتار دژخیم مرگ / هراسان و لرزان دل از بیم مرگ
سراید که دژخیم و زندان مراست / بگوش خرد این سخن ناسزاست
مپندار کاین پی گسسته سرای / ترا بود خواهد بسی دیرپای
دو روزی دگر مرگت آوا زند / همه ساز و برگ تو پیرا کند
تنت تیره خاک اندر آرد به بند / در آن تنگ زندان بمانی نژند
فرامش کنی عشق و امید را / همان روشنی ماه و خورشید را
سرانجام این زیستن مردنست / که بشکفتن آغاز پژمردنست.