«... نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون میایی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن راننده تاکسی را بپرس که تو را به منزل میرساند. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

دخترم، جرالدین، چکی سفید امضاء برای تو فرستادم که هر چه دلت خواست در آن بنویسی  و آن را خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. بلکه متعلق به مرد فقیر گمنامی است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را، اگر بخواهی، همه جا می یابی...»

 

"بخشی از نامه چارلی چاپلین به دخترش"