میرزا احمد خان بهمنیار
میرزا احمد خان بهمنیار متخلص به "دهقان" در کرمان تولد یافته ، بهمنیار در آغاز جوانی به میرزا احمد دهقان معروف بود و در اشعاری که با نوعی نوآوری و تجدُّدخواهی می سرود، «دهقان » تخلص می نمود و با دیگر آزادیخواهان کرمان در حزب دموکرات به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی نیز مشغول بود. در 1329، روزنامة دهقان را تأسیس کرد و به نشر مقالات و اشعار انقلابی پرداخت ، که در 1334، به دستگیری او و جمعی از هم مسلکانش منجر شد و بهمنیار مدت چهارده ماه و هفت روز در فارس در ارگ کریمخانی زندانی گردید. بهمنیار زبان ترکی عثمانی را در زندان به خوبی یاد گرفت ، و قصیده ای غرّا دربَثّالشَّکوی سرود که متجاوز از صد بیت است و از حیثِ مضمون و معنی ، حبسیّات مسعودسعد و خاقانی و از لحاظ وزن و قافیه و برخی تعبیرات و الفاظ ، یکی از قصاید سنایی را به یاد می آورد. نمونه ای از اشعار ایشان در این مقام ثبت می شود.
قصیده :
مرا جان بفرسود ازین زندگانی / که در وی ندیدم دمی شادمانی
چه شادی توان یافت / که بر جان کند بار ننگش گرانی
حیاتی سراسر همه رنج و اندوه / محیطش محاط هوان و نوانی
بتنگم چنان از تو ای عمر زایل / به سیرم چنان از تو ای دهر فانی
که گر پیک مرگ از در من درآید / ببخشم جان بدو پی مژدگانی
ببخشم بدو جان ازیرا که بخشد / مرا در عوض راحتی جاودانی
حکیم از گلستان دنیا نچیند / بجز خار اندوه و نامهربانی
در این وحشت آباد هر کس که خواهد / برد کام دل از نعیم جهانی
بجای هنر بایدش کسب کردن / دوروئی و کج طبعی و ده زبانی
فلک نیز بر عادت خویش قدرش / نماید بلند از سر قدردانی
شود مالک گنج و ابناء دهرش / پرستش کنند آشکار و نهانی
ز رستم فراتر برندش بسطوت / وگر خود چو گرگین بود در جبانی
چو ضحاک اگر خون مردم بریزد / ستایش کنندش بنوشیروانی
بدانا نبخشد بجز رنج وافر / بنادان دهد گنجها رایگانی
دریغا که در راه علم و ادب شد / به بیهوده بر باد نقد جوانی
تو ای چرخ بی مهر در قصد جانم / یکی افعی گرزه را نیک مانی
که هر ساعت از زهر دندان قهرت / تنم را به نوعی در آذر نشانی
قطعه :
ستمگر مغتنم داند که در دهر / بماند شادکام و دیر میرد
نمیداند که ظالم را خداوند / بگیرد سخت لیکن دیر گیرد
غزل :
آن چنان سوخت جانم از نظری / که نماند از وجود من اثری
آری آنجه که عشق شعله زند / نگذارد بجای خشک و تری
آدمی زاده نیستی ملکی / که به حسنت ندیده ام بشری
قامتت سرو خواندمی گر داشت / سرو باریکتر ز مو کمری
دو لبت لعل گفتمی گر لعل / در میان داشت رشته گهری
سر و جان در رهت چه افشانم / که ندارم ز خویش جان و سری
حال دهقان بر این گواست که نیست / در ضمیرش بجز تو مستتری