کارم به جان رسید و به جانان نمیرسم
کارم به جان رسید و به جانان نمیرسم / دردم ز حد گذشت و به درمان نمیرسم
ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من / در کار او به کفر و به ایمان نمیرسم
راهیست بیکرانه غم عشقش و مرا / چون پای صبر نیست به پایان نمیرسم
یاریست بس عزیز به ما زان نمیرسد / صیدیست بس شگرف بدو زان نمیرسم
گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی / حرمت بهانهایست ز حرمان نمیرسم
سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد / معذورم ار به خدمت سلطان نمیرسم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 11:58 توسط مهـــدی
|