سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد / وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش / کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست / و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم / گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود / او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا / سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند / جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید / دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست / گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند / پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند / عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز / باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید / مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب / تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز / این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید / خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست / قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر / کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خدا را کم نشین با خرقه پوشان / رخ از رندان بیسامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست / خوشا وقت قبای می فروشان
در این صوفی وشان دردی ندیدم / که صافی باد عیش دردنوشان
تو نازک طبعی و طاقت نیاری / گرانیهای مشتی دلق پوشان
چو مستم کردهای مستور منشین / چو نوشم دادهای زهرم منوشان
بیا و از غبن این سالوسیان بین / صراحی خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمی حافظ بر حذر باش / که دارد سینهای چون دیگ جوشان