در اینجا باید از خداوند سپاسگزار باشیم که نعمت های بیکرانی به ما مگسها عطا فرموده است . مثلا پلک را از اطراف چشم ما برداشته تا ما بتوانیم همه جا اطراف خود را به خوبی ببینیم و به ما یک جفت بال داده که برایمان از هر چیزی بهتر است . الان که با شما سخن می گویم ، عمری دراز و خاطره انگیز را من پشت سر گذاشته ام. غریب پنجاه سال از این عمر پر نشاط می گذرد . در طول این مدت ، دو بار خورشید در گوشه آسمان پنهان شد و چون او رفت ، بعد از او کم کم نقطه های درخشانی ، سطح تاریک آسمان را پر کرد . در کرانه های دور دست ، سکوت مرموز عجیبی حکمفرما شد و مرا وادار به تعظیم ، در برابر خدای بزرگ ، آن خداوندی که برای ما مگس ها قطرات شبنم و عرق گلها را ارزانی داشته ، نمود آیا می دانید خدای مگس ها در کجا اقامت دارد؟ من فکر کرده ام ، خیلی احتمال دارد و باید اینطور باشد که آن بالا بالاهای آن درخت تنومند که ما مگس ها را بدانجا راه نیست ، مقام اعلای او باشد آن زمانی که چند ساعتی از زندگانی من می گذشت و من داشتم وارد دوران جوانی خویش می شدم ، به این نتیجه رسیدم و به این موضوع اعتقاد یافتم که همه چیز این دنیا ، برای سعادتمند بودن و خوشبخت زیستن من خلق شده است در مسیر حیات خود ، به چیز های شگفت آور بسیاری برخورده ام که شما فکرش را هم نکرده اید . از جمله خیلی متعجب شدم وقتی که دیدم موجودی ، روی دو پای عقب راه می رود . در صورتی که بال هم ندارد که بتواند خود را در هوا نگه دارد . چند دقیقه ای را در تحقیق و تامل در احوال این موجود دوپا ، گذراندم وقتی که روی صورت یکی از آنها نشستم و وقتی که دانستم که بالهایم خوب می توانند مرا ازچنگ او فراری دهند ، قطره ای نمکین که بر چهره اش نشسته بود و مثل شراب مستم می کرد ، نوشیدم و بلافاصله فرار کردم . آنجا بود که دانستم این موجود گنده را ، خداوند برای چه آفریده است ، آری برای ما ، برای ما ، که از عرق بدنش بنوشیم و کیف کنیم راستی که خدای بزرگ ، ما مگس ها را چقدر از آزادی برخوردار ساخته ! ؟ و چطور آن حیوان دوپای بیچاره را ذلیل کرده و آزادی را از او گرفته است وما مگس ها ، به هر کجا که دلمان بخواهد پرواز میکنیم . همه فضا سرزمین ماست . اما این انسان ، همه اوقات خویش را در اعمال شاقه میگذارند ، تا عمرش به سر آید صد بار در گوش او نغمه آزادی را نواختم و گفتم بیاید مثل ما خوشبخت زندگی کند . درواقع مقصر هم نیست . آخر ما مگس ها ، مراحلی از سعادت و خوشبختی را پیموده ایم که او نمی تواند درک کند . ما دست کم چند هزار سال قبل از او ، بر روی کره زمین پدیدار گشته ایم . او چه می داند که ما کجا بودیم که امروز بدین جا رسیدیم نصایح من ، آواز من ، ترانه من ، که حرکت بال هایم به گوش او می رساند را نمی شنود ، یعنی فهم آن را ندارد . همین بی توجهی او و نادانی او باعث شده که دائم ، در جستجوی سعادت و لذت و سرور بدود و هرگز بدان دست نیابد و در آرزویش جان سپارد . آخر هر کسی را خداوند ، به قدر استعدادش به او نعمت عطا کرده ، او هم این طوریست ، باشد.