فصل بهار ایران الدوله
"فصل بهار" خانم ملقّب به "ایران الدوله" متخلص به " جنت " از نوادگان فتحعلی شاه قاجار می باشد. این خانم محترم در اوان کودکی بمناسبت ذوق و استعداد طبعی پیش یکی از نوکران تربیت شده خانه خود خواندن و نوشتن آموخته و با عشق و علاقه ای که به شعر و ادبیات داشته اوقات خود را بخواندن کلیات شیخ سعدی مصروف می داشته و گاهی نیزی شعری می سروده است. جدای شاعری از موسیقی آگاهی داشت و ساز نیکو می نواخت و در صنعت نقاشی از نابغه عصر کمال الملک دارای تصدیق است. دیوان اشعارش بالغ بر هزار بیت و بیشتر غزلیات شیرین است . دستچینی از این غزلیات به پیشگاه حضورتان معرفی میگردد.
غزلیات :
گر بگویم که جز از عشق تو کامم بادا / محو از دفتر عشاق تو نامم بادا
اگر اندیشه درمان کنم از درد غمت / لذت ناوک عشق تو حرامم بادا
ساغر لعل لبت پر ز مدام است مدام / بر لب این ساغر گلرنگ مدامم بادا
سوی می با لب میگون تو گر دست برم / خون دل در عوض باده به جامم بادا
گر به خاکم بکشد یا نکشد در بر خویش / هر چه بادا به کف دوست زمامم بادا
در ره وصل تو ای آفت دل ، رهزن جان / ز ارمغان دل و جان کار بکامم بادا
هر که چون صبح بخندد به سیه روزی من / تیره تر روز وی از شام ظلامم بادا
***
در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من / اندر این سلسله عمریست که خون شد دل من
از ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت / که پریشان شد و از خویش برون شد دل من
اینهمه فتنه مگر زیر سر زلف تو بود / که گرفتار به صد سحر و فسون شد دل من
در کمند سر زلف تو به ویرانه عشق / آنقدر گشت که از اهل جنون شد دل من
آنچه گفتم به دل از روی نصیحت نشنید / عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
حاصل هر دو جهان در ره عشقت دادم / جان و تن سوخت ز هجر تو و خون شد دل من
بر سر کوی تو نتوان گذر از بیم رقیب / تا دمی با تو دهم شرح که چون شد دل من
***
ای خداوند یکی یار جفاکارش ده / دلبر سنگ دلی سرکش و خونخوارش ده
چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن / با طبیبان جفاکار سر و کارش ده
تا بداند که شب یار چسان می گذرد / دولت وصل تو در مجلس اغیارش ده
از پی چیدن یک گل ز گلستان وصال / همچو آن بلبل شوریده دوصدخارش ده
تا بداند که جفا شرط وفاداری نیست / یار بدخوی جفاجوی ستمکارش ده
چونکه پروای منش نیست چون پروانه مدام / زآتش روی بتی شعله شرربارش ده
صبح امید مرا چونکه شب تار نمود / بستان روشنی روز و شب تارش ده
دل پاکیزه او گر به مثل آینه است / ز آه عشاق بر آن آینه زنگارش ده
مه عقرب صفت و دلبر اژدر خطر است / همه دم افعی و یار بتر از مارش ده
عوض عقرب زلف کج خوبان همه شب / مار ارقم به کف عقرب جرارش ده
تا که از درد دل خسته خبردار شود / همچو جنت دل افسرده افگارش ده.