به مستبدان زمان
تو کیستی ، تو چیستی؟
که رنگ لاله ها
ز دیدن تو زرد می شود
و باغ از تو بی پرنده می شود
***
تو کیستی ، تو چیستی؟
که عطر یاس و نسترن
و سکر باده کهن
ز دیدن تو می پرد
و از تو شادی و فراغ و امن
بَدَل به رنج و داغ و درد می شود
***
تو کیستی که پیش قلب سنگ تو
سرشک و ضجّه به ز شادی است
چرا پسند آن دل پلید تو
عزا و مرگ و نامرادی است
***
تو کیستی که از تو شد
لبالب از سرشک و خون ایاغ ما
دگر بهار سر نزد به باغ ما
***
تو کیستی که باورت شده ست
که مهتری به کشتن است و بستن است
چه بی خرد ، بی هنر ، چه شوم و بد
کسی ، خسی ، که شیوه اش
همیشه دل شکستن است
***
تو کیستی که باورت شده ست
که بُرده ای گُمان که خلق
هماره بَرده اند و بنده اند و بَرّه اند
و گرگ هر چه کرد و می کند روا بود
***
تو کیستی که بهر یک دو روز کرّ و فر
برای آب جوجه و تملّقی ز گزمه ها
به خاطرت جوان و پیر رنجه می کنند
تو خفته مست و صد حسین و شمر
شکنجه می شوند ، شکنجه می کنند
برو که خاک بر سر تو و شعور تو ، غرور تو
بمان که بنگرد زوال خویش چشم کور تو