حکایت
در روزگار قدیم پادشاهی بود از نعمت شوکت متمتع و از دولت حشمت منتفع و خدم و حشمی وافر هماره به خدمتگزاری وی شائق ... یک چشمش در کودکی بی فروغ شده بود و نمی دید و یک پایش را در روزگار جوانی قصاب روزگار از وی سلب کرده بود. پادشاهی بود یک پا و یک چشم. روزی از روزها به سبب اشتیاقی که به هنر در فطرتش به ودیعه گذارده شده بود، تصمیم گرفت به نقاشان دربار دستور بدهد که از وی تمثال و نگاره ای زیبا ترسیم کنند. همه نقاشان دربار از انجام این کار سر باز زدند. هر یک با خود می گفت چگونه ممکن است از پادشاهی با چنین ظاهر و وجنه ناقصی نقشی زیبا بر روی صفحه پدید آید. هر یک از نقاشان بیم آن داشتند که اگر پادشاه را با نقصانی که در ظاهرش حاصل شده بود ترسیم کنند، نقشی زیبا و شاه پسند جلوه نکرده ، چه بسا که حتی مورد مواخذه سلطان قرار گرفته، از مراتب بزرگی و عزت شان در پیش وی کاسته شود. اما از میان نقاشان در انتها یکی پای جسارت بر ساحت رقابت نهاد و با ترسیم نقشی از پادشاه ساز موافق زده، چنان تصویر چشم نواز و فاخری از پادشاه ترسیم نمود که شگفتی حضار را برانگیخت و پادشاه را از این نقش نیکو دل به شور و هیجان آمد. نقاش، پادشاه را در حالت شکار یک آهو در حالیکه بر روی هدف نشانه رفته بود و یک چشمش را بسته و یک پایش را خم کرده بود، به تصویر کشیده بود.
*****
چو آن نقاش ماهر نیک بتوان / کشیدن نقش زیبایی ز هر کس
به شرط آنکه بنمایی محاسن / ز نقشت کم کنی خاشاک و هر خس
پانوشت:
خس و خاشاک : استعاره از عیب و کمبود
با این توضیح که هیچکس کامل نیست.
وجود هر کس ملغمه ایست از خوبیها و یکسری معایب
برای اینکه کسی در دیده شما زیبا جلوه بکند، باید دید زیبابین داشته باشید.
برای زیبا دیدن کسی باید چشم بر نقاط قوت و خوبیهای او دوخت و معایب وی را پوشاند.