نه هر کسی که روی خوش دارد، طریق عشق و دلبری داند!
با ماه رویی شوخ و دل آرا چندی پیش دست آشنایی داده، همچون دل به یغمارفتگان عنان طاقت از کف داده در فراقش چه اوقات تلخ واری که نگذراندیم و چه شبها که سر راحت بر بالشت ننهادیم. به پیک اس ام اس چه لحظات کسالت آوری به عیش مبدل نساختیم و چه بازیها که در میدان دلبری از یار خوش تمثال خویش بر وی نباختیم!
گفته بودم که گرد عشق نگردم اما / تیر نازش به جان زد و دل شیدا بربود!
پس از گذر ایامی چند، جغد انفعال بر بام مزاج سکنی گزیده، کاسه صبر و طاقت هر دو سر آمده، از هجمه پیام های دریافتی یکنواختی بر خاطرمان محیط شد و شراب لاس خشک بر مذاق مان ناشیرین! گفتمش زیبارویا فراق آنچنانی که دانی زهریست جانگزای و رویت هلال ماه روی معشوق پادزهریست فرحبخش و جانفزای، قرار دیداری با هم راست کنیم تا از دیدن جمال عشوه اندودت دل خادم به شعف آید و جان مخدومی چون تو از دیدن خادمی سینه چاک چون من به نشاط. هر چند بیشتر بر این پندار بودم که شبه گلستانی یا تفرجگاهی مشحون از گل و گیاه و سبزه و آکنده از درختانی با شاخه های در هم تنیده برای ملاقات مان بگزیند اما چون افسار صلاح را بر وی سپردم که انتخاب کند، گفت : اگر نظرت با من موافق می آید من از بهر مجالست و نوشیدن شراب همکلامی "حرم" را مناسب می بینم!!
انگشت حیرت بر دهان گرفتم که چرا از میان اینهمه جای نیکو و دلنشین و مصفّا مکانی همچون حرم را اختیار نموده که با امر معاشقت و معانقت سخت در تضاد است و تاختگاهیست برای حاجتمندان درمانده، و اینکه چرا بر انتخاب مکانی خوش آب و هواتر و راحت تر دلش موافق نیامد! باری از فلسفه معماگون این تصمیم که بگذریم، سر ساعت مقرر همدیگر را از نزدیک زیارت کرده، منِ معشوقه پرست طواف چشمی بر کعبه وجود معشوقه بی مثال خویش به انجام رسانیده، سبوی خاطر هر دو از شربت شورافزای دیدار لبریز گشت و به پیشنهاد آرام جان خویش کنار هم نشستیم و در باب موضوعات مختلفه اسب سخن بر میدان عشرت جولاندیم و چون لحظه دیدارمان با وقت صلات مغرب مقرون شد، ماهروی با چشمانی کرشمه آگین دلربایانه برخاسته، از کیف زیر چادرش مهر و تسبیح و سجاده ای برون آورد و قیام کرد برای نماز مغرب و عشاء و مرا نیز امر بدین معروف کرد!
همانجا بود که دوزاری این ذات أحقر جا افتاده، به فلسفه انتخاب وی پی بردم و از همان لحظه به بعد تکدر و تشویش بر بندبند خاطرم استیلا یافت و بر قصد وی آگاه شدم! پی بردم که ماهروی جفاکار ریگ ریا بر کفش تظاهر دارد، با نماز گذاشتنش قصد آن دارد که خویش را دختری پاکدامن و عفیفه و مومنه جلوه داده، بدین امید که دل از معشوقه پرست ببرد و به چاقوی وصلت دل از خانه پدر بکَند! اما حلیم درک این مساله در دیگچه ذهنش جانیفتاده بود که معشوقه پرست را این ترفندها کارگر نیست و صاحب درایتی است که هفت دختر کور و کر و کچل را یک شبه شوهر می دهد!
می نمایاند خویشتن اندر لباسی از عفاف / لیک در سر پروراندی نقشه شام زفاف!
چون وضع بر این نمط بدیدم گفتم وقتش است بجهت شئامت و سوء نیتی که از وی ظاهر گشت از خجالتش بدر آمده، به نحوی از انحاء نقره داغش گردانم! ماه روی ما گر چه از نعمت جمال تمتعی وافر یافته بود لیکن کان وجودش از گنج دانش و سواد تهی بود و همچون اکثر زنهای امروزی هر روز تا به ظهر می خوابید و در ساحت ادعا و خودبرتربینی نیز نیکو می تاخت! از در گوشتمالی وارد شده، گفتمش آیا تو آنچه را که در نمازت می گویی خود میفهمی چه می گویی!؟ به معنای کلماتی که در دل نماز می گویی اشراف داری!؟ گفت آری! پرسیدمش دیدم هیچ نمی فهمد و ظاهراً حسب العادت نمازخوان شده و سرنا را دهن گشادش می زند! استناد کردم به شعری از ایرج میرزا که :
از آن نماز که خود هیچ از آن نمی فهمی / خدا چه فایده و بهره اکتساب کند!؟
این را که گفتم سلسله خصومت بجنبانید که تو خود نماز نمیخوانی، با نماز دیگرانت چه کارست!؟
دیدم درشتی می کند، گفتمش تو که شبها دیر میخوابی و روزها هم تا به ظهر در خواب ناز خفته ای، چگونه نماز صبح می گذاری!؟ مگر نه که نمازهای صبحگاهت همه قضا می شود دیگر این چادرنمازت چه جا دارد که بر کمر بندی و فیگور مومنان صالحه را بر خود بگیری و چنین بنمایانی که صلات خمسه را هماره بر وقت خویش ادا میکنی و مرا را نیز بدان امر میکنی!؟
گفت تو هیچ نمیفهمی و بر آنی که چون چهار کلاس درس بیشتر خوانده ای ، "بیشتر حالیت میشود!" اسائه ادبش چون بر من معشوقه پرست گران آمد، رگ غیرت بجنبید از قصدش آگاه کردم و حرف های درشت در مقام اُشتلم نثارش کردم و در همان حرم موعود رشته الفت و موانست بگسستیم و پس از آن مجادله هر یک راه خود را رفتیم.
نه هر کسی که روی خوش دارد / طریق عشق و دلبری داند
جمال و خوی خوش به هم در به! / وگرنه دوستی بدل آید!
جمال اگر چه است روح افزای / بدون خوی خوش نمی شاید!