چه روزگار غریبی!

برادری سخنی بیش نیست

و معنی لغت آشتی ، شبیخون است.

پسر به خون پدر تشنه ست

و رودها همه از لاشه ها گرانبارند

و تور ماهی صیادها پر از خون است

 

***

کسی به فکر رهایی نیست

دریچه های جهان بسته است

و چشمها از روشنی هراسانند

زمین شکوه کریمانه بهارش را

ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد

و آسمان ، شب صاف ستارگانش را

نثار خاک دگر کردست

 

***

الا سروش سحرگاهان!

تو روشنی را جاری کن

تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش

تو رودها را جرأت ده

که دل به گرمی خورشید بسپرند

تو کوچه ها را همت ده

که از سیاهی بن بست بگذرند.