بیا که عمر چو باد بهار می گذرد / به کار باش که هنگام کار می گذرد

تو غافلی و شفق خون دیده می بارد / که روز می رود و روزگار می گذرد

ز چشم اهل نظر کسب کن حیات ابد / که آب خضر درین جویبار می گذرد

هزار صید نشاطست در کمینگه عمر / مرو بخواب که چندین شکار می گذرد

تفرج ار طلبی شاهراه دل مگذار / که شهریار ازین رهگذار می گذرد

مرا قد چون کمان زیر خاک رفت و هنوز / خدنگ آه ز سنگ مزار می گذرد

ز جان کاتبی ار تیر غم گذشت ، گذشت / در این دیار از این بی شمار میگذرد