دلم جز عشق معبودی ندارد / که هستی غیر ازین سودی ندارد

محبت گر نباشد ملک هستی / نمودی دارد و بودی ندارد

ز بینایی چه دیدست آنکه در چشم / نگاه حسرت آلودی ندارد

ز صحرای عدم تا شهر هستی / جهان ، جز عشق مقصودی ندارد

نشد چشمی تر از سوز دل من / دریغا کآتشم دودی ندارد

شدم در دوستی بدنام و شادم / که آن سودا جز این سودی ندارد

---------------------------------------------

ای پری سیما بیا ، ای خوشتر از رویا بیا

ای عبادتگاه عشق و آرزوی ما بیا

وقت رفتن وعده ی باز آمدن دادی مرا

یا مکن با وعده ای امیدوارم ، یا بیا

بی تو ، بی عشق تو ، بی دیدار جان افروز تو

روح بر جسمم گرانی می کند جانا بیا

مانده ام تنها درین شبهای سرد زندگی

یک شب آخر ای حرارت بخش جان تنها بیا

شب همه شب خواب در چشمم نمی گردد ز غم

چون خیال خواب بر بالینم ای رویا بیا

قصه ی امروز یا فرداست کار عمر ما

جان من امروز اگر ممکن نشد ، فردا بیا

با همه گردن کشی تسلیم سودای توام

تندخود شو ، ناسزا گو ، جور کن ، اما بیا